<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بایگانی‌های قاجار - پژوهشگاه مالکیت و بازار</title>
	<atom:link href="https://iifom.com/tag/%D9%82%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://iifom.com/tag/قاجار/</link>
	<description>پژوهشگاه مالکیت و بازار</description>
	<lastBuildDate>Thu, 07 Aug 2025 06:16:46 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9</generator>

<image>
	<url>https://iifom.com/wp-content/uploads/2019/09/cropped-iifom-logo-1-32x32.png</url>
	<title>بایگانی‌های قاجار - پژوهشگاه مالکیت و بازار</title>
	<link>https://iifom.com/tag/قاجار/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>دروغ دختران قوچان</title>
		<link>https://iifom.com/eco101/</link>
					<comments>https://iifom.com/eco101/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Control]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 07 Aug 2025 05:54:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب مشروطه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[دختران قوچان]]></category>
		<category><![CDATA[دخو]]></category>
		<category><![CDATA[قاجار]]></category>
		<category><![CDATA[قوچان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://iifom.com/?p=6058</guid>

					<description><![CDATA[<p>نوشته <a href="https://iifom.com/eco101/">دروغ دختران قوچان</a> اولین بار در <a href="https://iifom.com">پژوهشگاه مالکیت و بازار</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div class="wpb-content-wrapper"><div class="vc_row wpb_row row top-row wpb_custom_034b39d9bc6c6b310d69e39f0ccf274f"><div class="vc_column_container col-md-6"><div class="wpb_wrapper vc_column-inner">
	<div class="wpb_text_column wpb_content_element wpb_custom_7c91d232724f73626cc933bd95b25ff0" >
		<div class="wpb_wrapper">
			<h3>نویسنده: سید صالح صدیق</h3>
<h3>سردبیر ماهنامه­‌ی اترک قوچان</h3>
<p>حکایت «دختران قوچان» همزمان با آغاز مشروطه و شروع به­ کار مجلس شورای ملی مطرح شد و شروع آن با مقاله و ترانه­‌ای بود که توسط علی­‌اکبر دهخدا(دخو) در روزنامه­‌ی صوراسرافیل چاپ گردید، و تا امروز این حکایت ادامه دارد. اما تحلیل و بررسی این ماجرا توسط نگارنده شکل و شمایل دیگری دارد که برای خوانندگان تازگی خواهد داشت. ما به دنبال این هستیم تا نشان دهیم این ترانه کاملاً ساختگی و مربوط به عهد نادرشاه است و دختران اسیر شده‌­ی قوچانی، اصلاً به ترکمنستان امروزی فروخته نشدند بلکه در داخل مرزهای کشور و توسط تراکمه یموت و جرگلان که هم پیمان حاکم بجنورد بودند- طبق دستور حاکم بجنورد سردار معزز یا همان مفخم- به‌منظور حمایت از حاکم خلع شده­‌ی</p>

		</div>
	</div>
</div></div><div class="vc_column_container col-md-6"><div class="wpb_wrapper vc_column-inner">
	<div class="wpb_single_image wpb_content_element vc_align_left wpb_content_element  wpb_custom_81a4f7ef9830bf958462581aa01150fb"><div class="wpb_wrapper">
			
			<div class="vc_single_image-wrapper   vc_box_border_grey"><img fetchpriority="high" decoding="async" width="300" height="300" src="https://iifom.com/wp-content/uploads/2025/08/دهخدا-300x300.jpg" class="vc_single_image-img attachment-medium" alt="" title="دهخدا" /></div>
		</div>
	</div>
</div></div></div><div class="vc_row wpb_row row top-row wpb_custom_034b39d9bc6c6b310d69e39f0ccf274f"><div class="vc_column_container col-md-12"><div class="wpb_wrapper vc_column-inner">
	<div class="wpb_text_column wpb_content_element wpb_custom_7c91d232724f73626cc933bd95b25ff0" >
		<div class="wpb_wrapper">
			<p>قوچان ربوده شدند. و البته همه­‌ی آنان با پیگیری دو تن از بستگان اسیران به­‌نام‌های یوسف و علی، و با دستور کمیته­‌ی رسیدگی مجلس شورای ملی و حکم مظفرالدین شاه قاجار آزاد شدند.</p>
<p>وقتی در منابع تاریخی معمول موضوع دختران قوچان را بررسی می­‌کنیم با همان روایت غالب مواجه می­‌شویم. کلیم‌الله توحدی نویسنده­‌ی تاریخ شمال خراسان در‌این‌باره می‌نویسد: «در اواخر حکومت قاجار حاکم بجنورد با همراهی ترکمن‌­ها بر علیه حکومت مرکزی دست به­‌ شورش زد. علت قیام این بود که سردار معزز یا همان مفخم از حکمرانی خلع گردید. رضاخان(پهلوی)، ارتش شرق کشور را به ­فرماندهی جان­‌محمد خزاعی برای سرکوب به ­خراسان فرستاد. جان­‌محمدخان درصدد برآمد از اختلافات گذشته بین دو ایل زعفرانلو و شادلو &#8211; منظور اسارت دختران کورد طایفه­‌ی باشکانلو قوچان که به تحریک حاکم بجنورد ربوده شده بودند- استفاده نماید لذا خوانین و مردم قوچان و شیروان و درگز و چناران برعلیه سردار بجنوردی متحد شدند و شهر بجنورد را محاصره و شورش‌­کنندگان را سرکوب کردند.» توحدی در ادامه می‌آورد: «جان­‌محمد، فرمانده ارتش شرق به دستور رضاخان پس از سرکوب قیام حاکم بجنورد، در حمله به ترکمان صحرا به دردی­خان رئیس طایفه گوگلان، یکی از رهبران ترکمنی که دختران کورد قوچان را در ماه رمضان ۱۳۲۳ هجری به اسارت برد، رسید و دردی­خان با اهدای اسب جان خود را خرید!»[۱] وی در باب ترانه‌­­ی دختران قوچان نیز آورده است: «این ترانه یادگار یک واقعه­‌ی شوم و تلخ، و از عوارض استبداد است. داستان فروش دختران قوچان به فئودال‌های ترکمن از حوادثی بود که در سال‌های آغاز مشروطیت سروصدای بسیار ایجاد کرد.» داستان دختران قوچان به قراری که احمد کسروی در تاریخ خود آورده نیز این‌گونه است:</p>
<blockquote><p>
ایرانیان عشق‌­آباد تلگرافی به مجلس ایران فرستاده بودند، که ما به چشم خود دیدیم که اطفال قوچانی را در عشق‌­آباد مثل گوسفند و سایر حیوانات به ترکمانان می‌فروختند و کسی نبود دادرسی نماید. این تلگراف چون در مجلس خوانده شد بسیاری از نمایندگان خودداری نتوانسته و گریه نمودند و در نشست ششم اسفند مجلس ایران میرزامحمد کتابفروش، اطلاعات و آگاهی کامل­‌تری در‌این‌باره داده، چنین گفت: ماجرای عشایر و اطفال قوچان دو تاست؛ یکی آنکه چون در سال گذشته در خراسان ملخ­‌خوری شده و کشت­‌ها بار نداده بود مردم به شاه نامه نوشته و دادخواهی کردند، شاه گفت: کسی برای بازرسی فرستاده شود ولی عین­‌الدوله گوشی نداد و آصف‌­الدوله والی خراسان و کارکنان او فشار آورده و مالیات خواسته‌اند و مردم ناگریز شده دختران خود را به ترکمان­‌ها فروختند و اما حکایت دوم از این ماجرا این‌گونه است: دیگر آنکه سالار مفخم حاکم بجنورد از سوی دولت برای جلوگیری از تاخت و تاراج ترکمان‌ها مأمور بود و سالانه از این بابت از دولت پول می­‌گرفت. آصف‌­الدوله آن را قطع نمود و حاکم بجنورد ترکمانان را برانگیخت و آنها به خاک قوچان ریختند و پس از کشتار شصت نفر کمابیش از زنان و دختران را دستگیر کرده، با خود بردند و در عشق‌­آباد فروختند.
</p></blockquote>
<p>به نظر می‌­رسد مبارزان سیاسی، این داستان را صرف‌ِنظر از چگونگی وقوع آن برای هر چه بیشتر بی­‌اعتبار کردن نظام قاجاریه مورد بهره­‌برداری قرار دادند و مضمون آن را در ترانه‌­ای نشاندند و به زبان مردم کوچه و بازار انداختند. یکی از دلایلی که باعث شد نگارنده به ساختگی بودن این ترانه پی ببرد جدا از اینکه مشهود است که ماجرا کاملاً سیاسی است و در گزارش کمیته­‌ی مجلس شورای ملی نیز سران تراکمه اعتراف نمودند از حاکم بجنورد سکه­‌های طلا گرفتند، این است که اگر اسیران قوچانی در عشق‌­آباد پایتخت ترکمنستان فعلی به­ فروش رفته‌­اند چرا در منابع مختلف خارجی و داخلی عنوان شده است که دختران قوچان در کافه­‌های تفلیس پایتخت گرجستان این ترانه را با گریه و زاری می­‌خوانده‌­اند؟ عشق‌­آباد هم‌مرز با قوچان است اما با تفلیس چهار هزارکیلومتر فاصله دارد. توحدی نوشته است: «موضوع اسارت دختران قوچانی به‌ ­دست ترکمانان در داخل و خارج کشور از جمله در انگلستان و فرانسه و نیز مطبوعات کشور مراکش در آفریقا انعکاس وسیعی یافت و وجدان­‌های خفته را علیه دستگاه استبداد و عوامل ناموس­‌فروش قاجار بیدار ساخت. قطعه‌­ای از این تراژدی در شهرهای روسیه نیز از جمله در تفلیس به نمایش درآمد که منجر به آگاهی مردم ایران و پیروزی مشروطه‌­خواهان و استقرار مشروطیت گردید.» ادوارد براون نیز در «تاریخ مطبوعات ایران» تصنیفی سیاسی که در مورد اسارت دختران قوچانی در روزنامه‌ی صوراسرافیل مورخه­‌ی بیستم ژوئن ۱۹۰۷میلادی (۱۳۲۵ قمری) درج شده بود را نقل کرده و افزوده است: «از قرار معلوم این اقدام با موافقت ضمنی آصف­‌الدوله و حاکم بجنورد انجام یافته بود.» اما قسمتی از ترانه­‌ای که به دختران قوچان نسبت داده‌­اند:</p>
<blockquote><p>
بزرگان جملگی مست غرورند</p>
<p>ز انصاف و مروت سخت دورند</p>
<p>فلک دیدی بما آخر چها کرد</p>
<p>ز خویش و اقرابا ما را جدا کرد
</p></blockquote>
<p>دهخدا برای این ترانه بعد از هر بیت، «خدایا کسی فکر ما نیست» را اضافه کرده برای اینکه ریتم ضربی به آن بدهد و ما به اختصار تنها چهار بیت را آوردیم. تمام مفهوم اشعار، درباره­‌ی غربت و دوری و رنج دخترانی است که مشخص است در اسیری به­‌ سر می­‌برند اما در هیچ کجا اسمی از قوچان و یا ترکمن نیاورده است. کاملاً مشهود است که دهخدا اشعار دختران لزگی را به جای دختران قوچانی جا زده است:</p>
<blockquote><p>
ای چرخ و فلک ببین چها کردی تو</p>
<p>ما را به اسیری مبتلا کردی تو</p>
<p>ما بار خدایا بی کس و کوی شدیم</p>
<p>روی تو سفید عجب دوا کردی تو
</p></blockquote>
<p>اگر با شعر مقداری آشنا باشیم با مقایسه ترانه­‌ی منتسب به دختران قوچان و ترانه‌ی دختران لزگی متوجه می‌شویم که هر دو ترانه از نظر وزن و ریتم و عناصر قرضی در شعر، همچنین مفهوم هر دو ترانه، شبیه یگدیگر است و از زبان دختران اسیری است که از روزگار و مردان خود گلایه دارند. بنابراین اگر این ترانه در رستوران و کافه­‌های تفلیس خوانده شده باشد توجیه دارد چون فاصله‌ی آن تا داغستان بسیار نزدیک بوده است. علاوه برآن از نظر جغرافیایی محل مورد درگیری سپاهیان نادر با لزگیان در عصر حاضر و دوره­‌ی مشروطه بین سه کشور گرجستان و داغستان و آذربایجان تقسیم شده و لزگیان در هرسه کشور زندگی می­‌کنند. سؤال اساسی اینجاست چرا دهخدا این ترانه را به دختران قوچانی نسبت داده؟ آیا او ژورنالیستی بود که برای یک جریان سیاسی قلم­‌فرسایی می­‌کرد؟ کاملاً معلوم است تمام ماجرا ساختگی است. اصلاً و به‌­هیچ‌وجه دختران قوچانی نه در تفلیس بودند و نه عشق‌­آباد. در ادامه جلسات دادگاه مجرمان را خواهیم آورد تا مشخص شود هیچ‌یک از اسرا به خارج کشور نرفته و بین قبایل ترکمن ایران نگهداری می­‌شده­‌اند. در جلسه­‌ی رسیدگی به موضوع توسط مجلس ایران که به‌صورت دادگاه، تمامی متهمان هم شرکت داشتند، یوسف نامی از خانواده‌­ی اسرا، ماجرا را این‌طور بازگو کرد: «ما چادرنشین هستیم. روز ۱۴رمضان ۱۳۲۳ هجری وقت نماز صبح همهمه‌­ای بلند شد. از چادر بیرون آمدیم، دیدیم ۵۰۰ نفر ترکمن که ۱۵ نفرشان بجنوردی بودند به ما حمله کردند و پدرم و خواهرزاده‌­ام را کشتند و ۶۲ نفر را اسیر نمودند. در کل ۱۲ نفر از ما مقتول کردند.» حاج میرزا بابا، وکیل قوچان در مجلس نیز اظهار داشت: «این مسأله روشن و آفتابی بود که سالار مفخم همراهی با ترکمانان کرده و آنها را راه داده که از خاکش عبور کنند و اهالی قوچان را بچاپند.» وزیر عدلیه از سالار مفخم پرسید: «چگونه است که ترکمن­‌ها در مسیر حمله به عشایر قوچانی، ۷۶ روستا را غارت نکردند و عبور کرده و اولین روستای قوچان را غارت کردند؟ سالار گفت: از آنجا شبانه عبور کردند!» پاسخ سالار مفخم واضحاً بچه­‌گانه است.</p>
<p>خلاصه اینکه در دادگاه مجلس شورای ملی کاملاً مشخص شد که ماجرای حمله­‌ی ترکمانان و اسیر شدن دختران قوچانی ساختگی بوده و توطئه توسط حاکم بجنورد با هماهنگی حاکم خلع شده‌­ی قوچان و بعضی نشریات صورت گرفته است. ما به همین مقدار اکتفا می­‌کنیم و ادامه نمی‌­دهیم. وقتی اصل ماجرا دروغ باشد پس تصنیف و ترانه­‌ی مرتبط با آن هم دروغ است. در کمال تأسف تصنیفی که به دروغ در مطبوعات عهد مشروطه توسط علی‌­اکبر دهخدا به دختران قوچان نسبت داده شد، در واقع توطئه‌­ای بود که مخالفان سلطنت قاجار در وسط نزاع دو جریان سیاسی از اشتباه حاکم ایلخانی قوچان بهره‌برداری نمودند. چرا که عبدالرضاخان شجاع‌­الدوله حاضر به واگذاری قدرت به ساختار اداری جدید مشروطه نبود. لذا در تبانی با حاکم بجنورد مرتکب اشتباهی شدند که به‌قول استاد کلیم­‌الله توحدی دودش به چشم مردم این آب و خاک شد. نشریات مخالف سلطنت قاجار نیز از این واقعه چماقی ساخته و بزرگ‌نمایی کردند و رجال سیاسی هم آن را بر سر زبان‌ها انداخته و مطبوعاتی که مخالف کارگزاران سنتی قاجار مثل آصف‌­الدوله والی خراسان بودند در جهت تخریب او استفاده نمودند. حکایت ساختگی دختران قوچانی میان رسانه‌­ها و نویسندگان عین نقل و نبات دست به دست شد و بعد از یک قرن، نگارنده متوجه شد این ترانه در اصل متعلق به اسرای جنگ داغستان در زمان نادرشاه بوده و خالق آن دختران اسیر لزگی بودند نه دختران قوچانی. علت اصلی واقعه نیز بنا به نوشته محمدکاظم مروی نویسنده‌ی کتاب عالم‌­آرای نادری سوگندی است که نادرشاه به جهت انتقام از اهالی داغستان خورده بود. وی به تلافی قتل برادرش محمدابراهیم‌خان حاکم قفقاز توسط مردمان جار و تله، دستور داد ۱۵۰۰ زن از جماعت لزگیه را در چین و به خرابات‌خانه و حرمسرا کشانیدند. این واقعه هیچ ارتباطی به قوچان نداشته است. آیا مردمان قفقاز که به خراسان تبعید شدند و به گفته­‌ی محمدکاظم ۴۰۰۰ خانوار بودند این داستان را بازسازی یا بازتولید نموده‌­اند تا از سپاهیان قوچانی نادر انتقام بگیرند یا شاید هم همان لزگی­‌ها به رنگ ساکنان شمال خراسان درآمدند، خالق آن بودند؛ پس حکایت دختران قوچان و تصنیف آن را ساختند تا داستان ننگین مادربزرگ­‌هایشان را تلافی کنند یا به فراموشی بسپارند.</p>
<p>دهخدا و سایر روزنامه‌های عصر مشروطه که مخالف کارگزاران سنتی قاجار از جمله آصف‌­الدوله بودند، این ماجرای تاریخی عصر نادری را بازسازی نمودند تا تعصبات ناموسی مردم ایران را بر علیه دولتمردان قاجار به­ جوش آورند. این افراد در سناریویی از قبل نوشته شده، ماجرایی دروغین را به اجرا درآوردند. بازیگران نمایشنامه‌­ی حکایت فروش دختران قوچان روزنامه­‌نگارانی مثل دهخدا؛ سیاسیونی مثل ذوالریاستین؛ تجاری مانند محمدکاظم ملک‌­التجار و روحانیونی مانند شیخ هادی نجم‌­آبادی- جد پدری افسانه نجم‌آبادی نویسنده­‌ی کتاب حکایت دختران قوچان- بودند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>__________________________________</p>
<p><strong>پی‌نوشت:</strong></p>
<p>۱. خوانندگان عزیز متوجه شده‌اند که این نقل‌قولْ راوی، سرنوشت حاکم بجنورد چندین سال پس از واقعه دزدیدن دختران قوچان است.</p>

		</div>
	</div>
</div></div></div>
</div><p>نوشته <a href="https://iifom.com/eco101/">دروغ دختران قوچان</a> اولین بار در <a href="https://iifom.com">پژوهشگاه مالکیت و بازار</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iifom.com/eco101/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نگاهی به مشروطه از زاویهٔ انتقادی</title>
		<link>https://iifom.com/eco93/</link>
					<comments>https://iifom.com/eco93/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Control]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 05 Nov 2024 12:48:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[آزادی]]></category>
		<category><![CDATA[استبداد]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب مشروطه]]></category>
		<category><![CDATA[قاجار]]></category>
		<category><![CDATA[مشروطیت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://iifom.com/?p=5913</guid>

					<description><![CDATA[<p>نوشته <a href="https://iifom.com/eco93/">نگاهی به مشروطه از زاویهٔ انتقادی</a> اولین بار در <a href="https://iifom.com">پژوهشگاه مالکیت و بازار</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div class="wpb-content-wrapper"><div class="vc_row wpb_row row top-row wpb_custom_034b39d9bc6c6b310d69e39f0ccf274f"><div class="vc_column_container col-md-6"><div class="wpb_wrapper vc_column-inner">
	<div class="wpb_text_column wpb_content_element wpb_custom_7c91d232724f73626cc933bd95b25ff0" >
		<div class="wpb_wrapper">
			<h3><strong>از عزل محمدعلی­‌شاه تا انقراض سلطنت مشروطه</strong></h3>
<h3><strong>نویسنده: سهیل مختاری<br />
</strong></h3>
<p><strong> </strong></p>
<blockquote><p>
یاد دارید مکتوب مرا که از شما سؤال کرده بودم طهران کدام جانور است که در یک شب صد و بیست انجمن زائید&#8230;کدام دیوانه بی تهیهٔ مصالح، بنّا را دعوت به کار می­‌کند؟ کدام مجنون، تغییر رژیم ایران را خلق­‌الساعه حساب می­‌کند؟<sup>۱</sup></p>
<p>از نامهٔ عبدالرحیم طالبوف به دخو – سپتامبر ۱۹۰۸
</p></blockquote>

		</div>
	</div>
</div></div><div class="vc_column_container col-md-6"><div class="wpb_wrapper vc_column-inner">
	<div class="wpb_single_image wpb_content_element vc_align_left wpb_content_element  wpb_custom_81a4f7ef9830bf958462581aa01150fb"><div class="wpb_wrapper">
			
			<div class="vc_single_image-wrapper   vc_box_border_grey"><img decoding="async" width="300" height="300" src="https://iifom.com/wp-content/uploads/2024/11/انقلاب-مشروطه-300x300.jpg" class="vc_single_image-img attachment-medium" alt="" title="انقلاب مشروطه" /></div>
		</div>
	</div>
</div></div></div><div class="vc_row wpb_row row top-row wpb_custom_034b39d9bc6c6b310d69e39f0ccf274f"><div class="vc_column_container col-md-12"><div class="wpb_wrapper vc_column-inner">
	<div class="wpb_text_column wpb_content_element wpb_custom_7c91d232724f73626cc933bd95b25ff0" >
		<div class="wpb_wrapper">
			<p><strong>مقدمه</strong></p>
<p>نظام قدیم قدرت در ایران به گونه‌­ای نامتمرکز برقرار بود. محدویت­‌های سیاسی، طبیعی، فنی و مذهبی مانع از تمرکز ادارهٔ امور و همچنین بلندپروازی­‌های نامعمول سلاطین قاجار می‌شد. به عبارتی دیگر نظم سیاسی حاکم بر ایران در همان عبارت آشنای «ممالک محروسه» قابل فهم است که پیشینه‌­ای پیشااسلامی داشت و قادر بود از طهران بر کشوری به بزرگی و تنوع ایران، سلطنت کند. مشروطه اما با رویکردی انقلابی و نامربوط به واقعیات ژئوپلتیک کشور، بدون اینکه قادر به برقراری نظمی نو باشد، تنها به شکلی کاملاً سطحی و عجولانه­ آن نظام نامتمرکز، که شاه در رأس آن قرار داشت را بر هم زد و بیش از اینکه به دنبال مشروطه کردن قدرت برود تمام همّ و غمّ خود را معطوف به تحقیر و تحدید شاه نمود. حال آنکه تمام قدرت در دربار متمرکز نبود که اکنون همه چیز بر سر تاج و تخت آوار شود و اقمار دیگر قدرتْ فرصت­‌طلبانه، تنها قصیده و غزل برای مشروطه بسازند و قصر گلستان را از صاحب‌خانه ربوده، بدل به موزه کنند. مشروطه اگر اینگونه تعریف شود که باید قدرت را محدود و نامتمرکز کرد، پس تمرکز تمام اختیارات اساسی در مجلس شورای ملی، که در آن زمان درواقع مجلس طبقات بود، چه معنی می‌­داد؟ در جریان فتوای تحریم تنباکو اگر قدرت شاه ایران مطلقه و نامحدود بود، لاجرم می­‌بایست همان می­‌شد که شاه یا دولت او می­‌خواست. اما آنچه دربار را محدود کرد اقمار دیگر قدرت، یعنی علما و متحد وقت ایشان تجار، بودند. از طرفی دیگر، نظام قدیم قدرت در ایران، برخلاف دولت مدرن، مهندسی شده، متمرکز و توتالیتر نبود و سازندهٔ خاصی نداشت. در واقع نظامی خودانگیخته‌، و درست یا غلط، حاصل تطوّر زمانه بود. بنابراین تمام ضعف و قوت­‌های آن حاصل انباشت تاریخی و تحولات پیشامدرن بود. مثلاً اگر فلان شاهزاده فردی ناشایست بود یا بهمان آخوند در عایدات موقوفه­ دست­‌درازی می­‌کرد، اینها ضعف و ایراد است، اما حاصل یک دستور از بالا یا مهندسی اجتماعی نیست. نه شاهزاده بودن فلان شخص ناشی از فرمان شاه بود و نه آن موقوفه را دولت به متولی هبه کرد. حالا اگر بخواهیم از رهیافتی مدرن به حل یکبارهٔ این موارد بنگریم چاره­‌ای جز تمرکز قدرت نداریم و این خلاف اصول مشروطه است. مشروطهٔ ایران، بیش از اینکه صبورانه قدرت را تعدیل و مقیّد نماید، حتی رادیکال‌تر از برخی الگوهای اروپایی عمل کرد و ظرف مدت اندکی دربار پادشاهی را بدل به نهادی تشریفاتی نمود که حق نداشت در امور مملکت دخالت نماید و می­‌بایست تمام قدرت و صلابتش را یکجا به نوزادی تازه به دوران رسیده به­‌ نام «مجلس» بسپارد. مجلسی که بخش بزرگی از نمایندگان آن را اصناف تشکیل می­‌دادند، علما را به‌عنوان طبقه‌­ای برتر در خود جا داده بود و گروهی بلوایی نیز در آن ناطق و ناظم بودند. مشروطهٔ ایران به جای برقراری حد و حدود در اعمال قدرت، تمام آن را در مجلسی ناقص، بی­‌تجربه و پرادعا متمرکز کرد که بیش از شاه دغدغهٔ خودکامگی داشت، آن هم به نام لفظ ملت! ملتی که در فرهنگ سیاسی آن روزگار دارای بار مذهبی بود و از حیث سیاسی هم وجود خارجی نداشت. در حقیقت اقلیتی پرهیاهو و قفقازی به نام «ملّت» بر مشروطهٔ ایران سوار شدند و آرمانی جز هرج‌و‌مرج سیاسی نداشتند، چرا که هیچ عاقلی در رژیم مشروطه، شاه را که خود «مؤسس» مجلس است آماج حملات بی­‌امان و ناموجه قرار نمی‌دهد و اقدام به فحاشی و ترور رکن اصلی مملکت نمی‌­کند، مگر اینکه در باطن قصد انقلاب و براندازی داشته باشد. وانگهی، قانون اساسی و متمّم آن هم بسیار یک‌جانبه نگاشته شد و حتی فاقد مجلس سنای انتصابی و طویل­‌المدت بود. نویسندگان متمّم که یکی از آنها فرد معلوم­‌الحالی به­ نام تقی‌­زاده است، با غرضی آشکار و در یک چشم بر هم‌ ­زدنی، شاه را مانند سایهٔ روی دیوار کرد و حتی سلطنت او را یک­‌شبه تفویض ملت نامید! با‌این‌حال مظفرالدین­‌شاه و پس از او محمدعلی­‌شاه چنین متنی را صحه کردند و البته با توشیح آن، پایه­‌های سلطنت خود را هم متزلزل نمودند و به یکباره تبدیل به «غریبه» یا «مستأجر» قصر گلستان شدند. در رژیم جدیدِ مشروطه، بقای مجلس به بقای سلطنت وابسته بود و از بین بردن شاه در واقع معنایی جز انهدام مجلس نداشت. اما مجلسیان از طریق عوامل وابسته به خود، شاه را در روز روشن ترور کردند و نهایتاً پس از عزل او هیچگاه رنگ ارج و قربی را ندیدند که در دو سال سلطنت محمدعلی­‌شاه تجربه کردند، و النهایه به پای چکمه­‌های دیکتاتوری منوّر افتادند و تقریباً برای همیشه فاتحهٔ مجلس و مشروطه را با صدای بلند خواندند. ایران برای تأسیس نظام جدید قدرت، نیازی به تحقیر شاه نداشت، بلکه تنها باید حدود و قیود صاحبان قدرت را منصفانه تعیین می­‌کرد، به امتیازات محلی وفادار می‌­ماند و در اصلاحات سیاسی صبوری به خرج می­‌داد. قانون اساسی و متمّم آن تقلیدی نامیمون از بلژیک و فرانسه بود و یک طرفه به قاضی رفت. خروجی مستقیم آن به صدر نشاندن مجلسی بی‌­تجربه و جوان، و بی­‌اختیار کردن یکبارهٔ شاه، و حتی حذف ناگهانی نهاد ایرانی صدارت بود. اقلیتی فناتیک و پرشور، سعی در تأسیس نظام قدرتی داشتند که مجلس در آن صاحب تمام اختیارات اساسی باشد. یعنی یکجا مجریه و عدلیه و مقننه باشد، و تمام این اقتدارات را هم به نام ملت به دست بگیرد. چنین رویکردی بدواً منجر به ایجاد شکافی بزرگ میان شاه و مجلس و حتی سایر طبقات اجتماعی شد. علما به جان هم افتادند چرا که آقایان در مجلس، خود را برتر از علمای خارج از بهارستان می­‌پنداشتند. ایلات و عشایر هم مردّد و مخیّر شدند که تبعیت شاه را کنند یا از مجلس فرمان ببرند. تمرکز ناگهانی، و ایضاً مسلوب­‌الاختیار کردن یکبارهٔ شاه همه چیز را بر هم ریخت. حالا دیگر نه دربار می‌­توانست امور را تدبیر کند و نه مجلس، و این اوضاع نتیجهٔ مستقیم رسم و رسومات خلق‌­الساعه‌­ای بود که عده‌­ای انقلابی به نام «مشروطه»­ راه انداختند. وقتی طهران توسط مجاهدین شمال، بختیاری و قفقازی فتح شد، سرانجام مشروطه به عزل شاه انجامید و حالتی از انسداد سیاسی رخ داد، گویی نخ تسبیح پاره شده باشد. عزل محمدعلی­‌شاه و نشاندن فرزند کوچک او به تخت، زیر نظر یک نائب‌­السلطنه موجب هرج‌و‌مرج، و بدتر شدن اوضاع شد و عملاً خارجیان را حاکم ایران کرد.<sup>۲</sup> حالا مشروطه­‌خواهان، به جان هم افتادند و هر که برای مشروطه آهی کشیده بود اکنون دعوی وزارت و امارت داشت. خرس شمالی نیز چشم طمع به مملکت داشت  و، به قول عین­‌السلطنه «روسها مثل گربه در قزوین نشسته، طهران را نگاه می­‌کردند.»<sup>۳</sup></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>طهران در قرق مجاهد و بختیاری</strong></p>
<p>عضدالملک پس از فتح طهران و به هنگام دیدار نخست خود با احمدمیرزا، شاه خردسال و جدید ایران، جمله‌­ای خطاب به او می­‌گوید که وضع حقیقی قاجاریه، یکصد سال پس از تأسیس این سلسله را نشان می­‌دهد:</p>
<blockquote><p>
خدا را صد هزار مرتبه شکر که باز سلطنت در قاجاریه ماند.<sup>۴</sup>
</p></blockquote>
<p>در واقع دربار قاجار پس از فتح طهران به چنان وضعی دچار شده بود که نه فقط از قدرت سنّتی خود محروم شد، بلکه تنها به ماندن سلطنت در اعقاب محمدعلی­‌شاه راضی بود و مدعای دیگری نداشت. دودمانی که توانسته بود ایران را پس از سقوط اصفهان دوباره متحد سازد و مملکت را کجدار و مریض در قرن استعماری نوزدهم، به سلامت از دالان روس و انگلیس عبور دهد و وارد قرن بیستم کند، این­‌سان تنها به این دلخوش کرده که لاأقل سلطنت مشروطهٔ ایران از آن اوست. احمدشاه در چنین وضعی به شاهی رسید درحالی‌که پدر تاجدار و جوانش هنوز در طهران حضور داشت و به علت سوء­تدبیر و زودباوری، تاج و تخت خود را رها کرده، در زرگنده ساکن شده بود. قشون تحت اختیار محمدعلی­‌شاه به هنگام حملهٔ مجاهد و بختیاری از پنج هزار تن فراتر می­‌رفت در حالیکه عدهٔ مهاجمین به زحمت به هزار تن می­‌رسید. مضاف بر این انقلابیون با نقشه طهران و مراکز مهم پایتخت هم آشنا نبودند. از محمدعلی­‌شاه انتظار می‌­رفت مقابل مشتی مجاهد قفقازی از خود شجاعت و تدبیر شاهانه نشان دهد و سلطنت­‌آباد را به امید وعدهٔ روس و انگلیس رها نکند و مستعفی نشود، اما مع­‌الاسف او چنین کرد. طهران حالا در قُرق مجاهد و بختیاری درآمده و لیاخوف نیز به آنها پیوسته بود. پایتخت را قشون قلیل دو تن از خوانین بزرگ ایران اشغال کردند و خاندان سلطنت حاشیه­‌نشین آنان شدند؛ این دو سپهدار تنکابنی و سردار اسعد بختیاری بودند، دو شخصی که اگر دشمن مشروطه نبودند،‌ قدمی هم برای مشروطه برنداشتند. اما حال تمام اعلان­‌های حکومتی به امضای این دو تن می­‌رسید. خاصه سپهدار که اکنون سخنگوی انحصاری ملت شده، و در جمع بزرگان اظهار داشته بود که ملت به پاس حقوق اجدادی، احمدمیرزا را شاهنشاه ایران کرده است،<sup>۵</sup> به این معنا که فاتحان، لطف به ولیعهد نموده و او را به‌عنوان شاه پذیرفته­‌اند! این خبط بزرگ که با کارپردازی سپهدار و سرداراسعد رخ داد و قاعدتاً نمی­‌توانست بدون هماهنگی با قلهک و ­زرگنده باشد، نظری «انقلابی» به شمار می‌­رفت و با اصول متمم قانون اساسی مغایرت کامل داشت.<sup>۶ </sup>اگر این جماعت، به راستی مشروطه­‌خواه بودند و به قانون اساسی وفادار،‌ سرزدن چنین عمل و نظری از آنها با ادعای مشروطه­‌خواهی همخوانی نداشت. طریق جانشینی در اصول ۳۶ تا ۳۸ متمم قانون اساسی مشخص بود و سپهدار و سرداراسعد به ولیعهد لطف و مرحمتی نکردند، مگر اینکه قصد دیگری در سر داشتند! بیرق­‌های سرخ، همه­‌جا را فراگرفته و محمدعلی‌­شاه شکست خورده بود. گویی بلشویک­‌ها خیلی زودتر از پطرزبورغ، بذر انقلاب و سوسیالیسم را در پایتخت ایران پاشیده بودند. پس از عزل شاه، مجاهد و بختیاری بر طهران مسلط شدند، برخی خانه­‌ها و حجره­‌ها را غارت کردند و متصل از مردم به رضایت یا اجبار «اعانه» می­‌گرفتند. اگر در قبل مشروطه به مأمور دولتی دو قران حق­‌الزحمه می‌­دادند، حالا مجاهد آزادیخواه با یک تومان هم راضی نمی­‌شد! جناب آخوند خراسانی هم که به مقصود اصلی خود یعنی ساقط کردن شاه دست یافته بود، حالا به طهران تلگراف می­‌زد که چپاول مملکت به نام «مجاهد ملی» را متوقف کنید. در نتیجهٔ جنگ داخلی، هم سلطنت تضعیف شد و هم موقتاً علما از عرصهٔ سیاسی دورافتادند.<sup>۷</sup> حامیان درجهٔ اول مشروطه همین طبقهٔ علما بودند، اما این انقلاب بلای جانان آنان شد و در میانشان بذر نزاع و اختلاف را پراکنده ساخت. کار حتی به اعدام کشید. فضل­‌الله نوری را در میدان توپخانه و در میان هلهلهٔ مردم به دار آویختند و عوام به همراه پسرش مهدی، رقص و شادی ­کردند. طهران پس از خبط عظیم ترور و بعداً عزل شاه، حالا واقعهٔ بزرگ دیگری به خود دید. شهری که تا دیروز اهانت به سید یا ملای ساده‌­ای را معصیت می­‌دانست امروز مجتهد مسلّم خود را دار می­‌زد. همانطور که عزل شاه بدین شکل سبقه‌­ای در سرزمین سیروس و داریوش نداشت، اعدام یک مجتهد هم به طریق اولی بی‌­سابقه بود. شیخ فضل‌­الله از جهت حبّ مقام، و مسلک تند خود، قابل سرزنش بود، اما عقلا اعدام او را انقلابی و خارج از دایرهٔ انصاف دانستند. ممکن است بعضی خوانندگان با اعدام شیخ همدلی داشته باشند اما وی از بسیاری افراد دیگر در هر دو سوی منازعه، به‌هیچ‌وجه بدتر نبود. در میان قشر علمای مشروطه­‌خواه نیز افرادی بودند که به مراتب از او هم بدتر بودند: مانند بهبهانی، آقانجفی اصفهانی و برادرش آقانورالله. او معتقد بود که فقط احکام شرع می‌­تواند «قانون» باشد، امری که با ذات قانونگذاری مدرن مطابقت نداشت. در باب شاه نیز این مهم صادق بود. بی­‌تدبیری محمدعلی‌­شاه و اطرافیان او در جریان مشروطه شایستهٔ ملامت­ است، اما قشون‌کشی به طهران هم عملی رادیکال و اجنبی­‌پسند بود و شیرازهٔ مملکت را از هم پاشاند. همان­طور که قبلاً گفتیم، شاه در دوران مجلس اول نهایت مساعی را نسبت به مشروطه داشت و با وجود انقلابات تبریز و رشت و ایضاً تندروی برخی از نمایندگان، از خود صبر و رواداری کافی نشان داد، اما پاسخ او را غالباً با اهانت و ترور دادند. هر چه که بود، مخالفت محمدعلی‌شاه با مشروطه­‌طلبان تندرو با مخالفت شیخ فضل‌­الله با اصل مشروطه بسیار تفاوت داشت. این اشتباهی تاریخی است که رفتارهای محمدعلی شاه را ادامهٔ «مشروعه­‌طلبی» بدانیم؛ مگر آنکه برای او نیت­‌خوانی کنیم. شاه هیچگاه قصد نابودی اساس مشروطه را نداشت و به دنبال «مشروعه» کردن آن هم نبود. در حقیقت، این علمای مشروعه­‌خواه و مشروطه‌خواه بودند که با نگاه سنّتی علمای شیعه که سلطنت را حاکم بر امور عرفی جامعه می­‌دانستند و معمولاً از دخالت در ادارهٔ مملکت خودداری می­‌کردند فاصله گرفتند.</p>
<p>باری وقتی اخبار ظفر مجاهد و بختیاری در عزل شاه به اطراف و اکناف مملکت رسید، نظم ایالات و فرمان‌بَری ایلات از مرکز دچار اختلال مضاعف شد. تضعیف یکبارهٔ دربار موجب شد از یک سو کنترل عشایر، و از سویی دیگر ادارهٔ ایالت­‌های بزرگ، برای طهران مشکل شود. اینکه یکی از ایلات بتواند به سهولت وارد طهران شود و شاه عزل و نصب کند از جهت «ایلیّت» برای سایرین قابل تحمل نبود. اگر بختیاری می­‌تواند طهران را بگیرد، چرا قشقایی، شاهسون یا آن ایل کرد یا لر چنین امکانی نداشته باشد؟! سپهدار یا سرداراسعد به چه حقی از طهران برای سایرین تعیین تکلیف می­‌کنند و تمام مناصب را مال خود کرده­‌اند؟! آنان نه از حقوق سلطنت برخوردار بودند و نه از اختیارات مجلس شورای ملی. شرق و غرب، جنوب و شمال ایران میان اشرار تقسیم گردیده، هر سمت آن را یک طایفه چپاول می­‌کردند.<sup>۸</sup> بی­‌پولی بیداد می­‌کرد و وضع رقّت­‌انگیزی بر مملکت مستولی شده بود و آن همه قصیده و روضه در باب آزادی و مشروطه عاقبت به چنین خزانی منتهی شد. طهران که خود آشفته بود، چگونه می‌­توانست باقی ایالت­‌ها را سر و سامان دهد. حکومت سپهدار و سرداراسعد به گونه­‌ای چنان گزاف مالیات می‌گرفتند که اندکی از آن در عهد شاه شهید ممکن نبود. ملت که برای انحصار تنباکو، به تحریک آقایان علما کم مانده بود قصر گلستان را با خاک یکسان کنند، حالا بی‌­تفاوت شده­ بودند. برای تریاک و سوخته انحصار بستند، اما صدا از احدی درنیامد. یپرم ارمنی که رئیس نظمیهٔ طهران شده بود از کالسکه و درشکه، چه کار می­‌کردند یا بیکار بودند، مالیات می­‌گرفت.<sup>۹</sup> در عهد محمدعلی­‌شاه، جراید آزادانه به مقام سلطنت توهین می‌­کردند و او تنها به عدلیه شکایت می‌­برد، اما حالا که «احرار» مجاهد بر قدرت دست یافته بودند، در مقابل انتقاد مختصری، بدون محکمه، روزنامه توقیف می­‌کردند. انجمن­‌ها را که این‌همه در اوایل مشروطه منشأ فتنه و خسارت برای کشور شدند، حالا مطلقاً موقوف کردند. همین دیروز بود که محمدعلی­‌شاه لزوم برچیدن انجمن‌­های فاسد را از مجلس خواستار شد، اما به او پاسخ ­دادند که «<em>خاطر مبارک اعلی</em>­<em>حضرت مستحضر است که به موجب نظامنامه اساسی، اجتماعات آزاد است</em>».<sup>۱۰</sup> اما حالا که مقصود حاصل شده بود دیگر نیازی به این بازی­‌ها نداشتند. گویی عده‌­ای تنها در صدد پی کردن ناقهٔ محمدعلی­‌شاه بودند و بس. اما خبر نداشتند که این تازه آغاز ماجرا است. کسانی که مشروطیت را از راه انقلاب و بلوای کور می­‌جستند، تنها طوفان و استبدادی سهمناک‌­تر از رژیم سابق در پیش رو داشتند، و اندک زمانی بعد عاملان اصلی بلوا نیز بلعیده یا پشیمان شدند. البته جماعتی که در مشروطهٔ ایران دست بالا را گرفتند و در نهایت بر آن سوار هم شدند، همانطور که تاریخ نشان می­‌دهد، بیش از آزادی، دل در گرو نوعی مهندسی اجتماعی از بالا به پایین داشتند و برای اجرای مقاصد خود تنها به دنبال فرصت، و فرماندهی توانا، می­‌گشتند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>کاتولیک­‌تر از پاپ</strong></p>
<p>سلطنت مشروطهٔ ایران بر اساس اصل ۳۶ متمم قانون اساسی مصوبهٔ ۲۹ شعبان‌­المعظم ۱۳۲۵ هجری قمری، متعلق به اعقاب محمدعلی­‌شاه قاجار است، اما سپهدار تنکابنی پس از فتح طهران آن را هبهٔ انقلابیون نامید. اگر مبنا را قانون اساسی قرار دهیم و بدعت دست‌­درازی در آن را تأیید نکنیم، حداقل حقوق سلطنت همین است که در اصل مذکور آمد. بااین‌حال نظری عمیق‌­تر به اصول قانون اساسی و متمّم آن مصوب سال‌های ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ هجری قمری، می­‌تواند به درک ما از چرایی تحدید یکبارهٔ شاه در جریان مشروطهٔ ایران کمک کند. از‌آنجایی‌که الگوی قانون اساسی و متمم آن، قوانین اساسی فرانسه و بلژیک مصوب سال‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۳۱ میلادی بوده است، نظر به اصل این مأخذ و تطبیق برخی از مواد این دو نظام‌نامه با قانون اساسی ایران و متمّم آن می­‌تواند راهگشا باشد و نشان دهد که چگونه عده­‌ای منوّرالفکر مانند سعدالدوله و تقی‌­زاده کاتولیک‌­تر از پاپ شدند و  یک شبه شاه را مانند سایهٔ روی دیوار نمودند. باری شباهت و مطابعت ایرانیان از فرانسه به حدی است که ناصرالدین‌شاه به هنگام بازدید از پاریس در سفر سوم خود به اروپا به این مهم اشاره کرده، در اظهارنظری جالب می‌نویسد:</p>
<blockquote><p>
پیش‌­تر می‌­گفتند ایران، فرانسهٔ مشرق­‌زمین است، هیچ غور در این فقره نکرده بودم. این سفر که دیدم یقین کردم همین­‌طور است، خیلی همه­‌چیزشان به ایران شبیه است.<sup>۱۱</sup>
</p></blockquote>
<p>در مشروطهٔ ایران نیز این شباهت به اوج خود رسیده و یکی از تجلیّات آن در تحریر قانون اساسی جلوه­‌گر شد. مجلسیان، قانون اساسی سال ۱۸۳۰ فرانسه را مدل قرار داده و از روی آن مواد نظام‌نامه را ­نوشتند. فرانسه مهد انقلاب و سوسیالیسم در جهان است و تقلید از این جمهوری شرور، نمی­‌توانست عاقبتی خوش داشته باشد. ادموند برک<a href="#_ftn1" name="_ftnref1">[۱]</a> در باب فرانسویان در اثر کلاسیک و جاودانهٔ خود آورده است:</p>
<blockquote><p>
آنها شاه خود را زندانی کردند،‌ شهروندان کشور خود را به قتل رساندند و در اشک و خون دیگران حمام گرفتند&#8230;بی‌­رحمی آنها نتیجهٔ خام هراسشان نبود، بلکه حاصل احساس امنیت کامل آنها بود.<sup>۱۲</sup>
</p></blockquote>
<p>مشروطه­‌خواهان ایرانی نیز به‌طورکلی همین رویّه را پیش گرفتند و هر چند خوشبختانه به گرد پای انقلابیون فرانسوی در جنایت و ترور نرسیدند، اما در نابودی یکبارهٔ نهادها، خوب شاگردی کردند. ابتدا لازم است از همین جمهوری آغاز کنیم و قانون اساسی ۱۸۳۰ فرانسه را مورد بررسی قرار دهیم و برخی مواد آن را با قانون اساسی مشروطه ایران و متمم آن تطبیق دهیم. فرانسه پس از انقلاب کبیر هیچگاه رنگ آرامش و ثبات به خود ندید، و در پی شکست نهایی ناپلئون از ائتلاف هفتم اروپا، تاج‌و‌تخت را دگربار به بوربون­‌ها پس داد. قانون اساسی مصوب ۱۸۳۰ اما از دل انقلاب دوم این کشور، یعنی انقلاب معروف به ژوئیه سربرآورد. انقلابی که این بار علیه شارل دهم، جانشین لویی هجدهم شعله کشید و دیهیم را از بوربون­‌ها گرفته، آن را در سلطنت ژوئیه به شاخه‌ٔ اورلئان تحویل داد. لویی فیلیپ<a href="#_ftn2" name="_ftnref2">[۲]</a>، شاه فرانسه شد و قانون اساسی مذکور در چنین فضایی به دستور او منتشر شد. بر اساس قانون اساسی ۱۸۳۰، پارلمان فرانسه از دو مجلس علیا<a href="#_ftn3" name="_ftnref3">[۳]</a> و مجلس نمایندگان تشکیل می­‌شود. انتخاب اعضای مجلس علیا طبق اصل بیست و سوم تماماً در اختیار پادشاه فرانسه بود. او می­‌توانست اعضای این مجلس را به‌طور موروثی یا مادام­‌العمر تعیین کند. درحالی‌که بر اساس اصل چهل ­‌و­ پنجم قانون اساسی مشروطهٔ ایران، پادشاه تنها نیمی از اعضای سنا را، آن هم به مدت دو سال تعیین می­‌کرد. جالب‌­تر اینکه مجلس سنای مذکور، با وجود نصّ قانون اساسی، به دلیل سنگ­‌اندازی مشروطه‌­خواهان و البته کاهلی شاه، هیچگاه تشکیل نشد! در بررسی اصول مربوط به مجلس نمایندگان، پادشاه فرانسه طبق اصل چهل و دوم می­‌توانست مجلس را منحل کند. اختیاری که پادشاه ایران از آن هم محروم شده بود. در فصل قوه قضاییه نیز، بنا بر اصول چهل و هشتم و چهل و نهم، قضات توسط شاه فرانسه منصوب می­‌شدند و امکان عفو و تخفیف مجازات نیز طبق اصل پنجاه و هشتم برای او وجود داشت. اما هیچ‌یک از این اختیارات قضایی برای پادشاه ایران لحاظ نشده بود. بر اساس فصل «اقتدارات محاکمات» در متمم قانون اساسی ایران، قضات توسط قانون عدلیه منتخب می­‌شدند و طبق اصل هشتادم،‌ پادشاه تنها فرمان نصب آنها را صادر می‌­کند.<sup>۱۳</sup> در مجموع پادشاه ایران بر اساس قانون اساسی مشروطه و متمم آن، دارای هیچ‌یک از اختیارات مهم همتای فرانسوی خود در قوای ثلاثه نبود و امتیازات اساسی یک پادشاه مشروطه نیز از وی دریغ شده بود: اختیاراتی مانند انحلال مجلسین، انتصاب اعضای مجلس سنا به مدتی طولانی­‌تر از دورهٔ نمایندگی مجلس شورای ملی و ایضاً تخفیف و عفو مجرمان.</p>
<p>در ادامه قانون اساسی بلژیک را هم بررسی خواهیم کرد، که تأسیس آن دقیقاً مقارن با تحولات انقلابی فرانسه در ژوئیه ۱۸۳۰ بوده است. اتحادی که کنگرهٔ وین در سال ۱۸۱۵ میان هلند جنوبی<a href="#_ftn4" name="_ftnref4">[۴]</a>(بلژیک) و هلند شمالی (هلند) برقرار کرد و آن دو را یک دولت واحد نامید، دیری نپایید که نقض شد و دوامی نداشت. انقلاب ۱۸۳۰ موجب جدایی بخش جنوبی هلند و استقلال بلژیک شد. قانون اساسی بلژیک محصول همین انقلاب یا استقلال است. سپس کنگرهٔ ملی بلژیک، قانون اساسی ۱۸۳۱ را که در زمان خود بسیار مترقیانه و شبیه به قانون اساسی ۱۸۳۰ فرانسه بود به تصویب ­رساند و کشور جدیدالتأسیس بلژیک را بنیان نهاد. اصول مترقیانـهٔ قانون اساسی بلژیک برآمده از محیطی با بورژوازی قدرتمند، بافت اجتماعی نسبتاً همگن و مساحت و جغرافیای کوچک بود. با‌این‌حال در مقایسه با باقی اروپا، این قانون اساسی، انقلابی محسوب می­‌شد. قانون اساسی بلژیک حتی در مقایسه با فرانسه که مجلس علیای آن تمام انتصابی بود، سنای انتخابی داشت. با‌این‌حال پادشاهان بلژیک یعنی لئوپولد اول و خصوصاً لئوپولد دوم بعدها لشکرکشی­‌های استعماری مهمی در آفریقای مرکزی داشتند که بدون برخورداری از قدرت و اختیارات مکفی امکان­‌پذیر نبود. ایرانیان در مشروطهٔ خود از همین قانون اساسی تقلید کردند و تحقیقاً با اِعمال برخی تغییرات جبری، رونوشتی کامل از آن برداشتند، اما از اصل داستان هم تندتر رفتند. ایجازاً چند اصل مهم را مورد مداقه قرار می­‌دهیم. فصل اول قانون اساسی ۱۸۳۱ بلژیک<sup>۱۴</sup> از دو بخش مربوط به مجلسین<a href="#_ftn5" name="_ftnref5">[۵]</a> تشکیل شده بود. بخش اول آن مربوط به مجلس نمایندگان و بخش دوم آن، در باب مجلس سنا بود. نمایندگان سنا توسط آن گروه از شهروندانی منتخب می­‌شدند که می­‌توانستند به اعضای مجلس نمایندگان رای دهند، اما با عمر وکالت هشت ساله که در اصل پنجاه و پنجم آمده است. اصل پنجاه و ششم نیز شرایط عمومی سناتوری را سن حداقل چهل سال، و پرداخت حداقل مالیات ۱۰۰۰ فلورینی<a href="#_ftn6" name="_ftnref6">[۶]</a> تعیین کرده است. در تدوین قوانین اساسی، عقلا متّفق­ند که نمایندگی سنا در ممالک سلطنتی باید موروثی باشد یا عمر هر دورهٔ آن، بیش از مدت نمایندگی مجلس تعیین گردد، چرا که فلسفهٔ مجلس سنا ایجاد پیوستگی تاریخی و نوعی ثبات سیاسی-اجتماعی و جلوگیری از انواع تندروی­‌های حاصل از بروز پوپولیسم در یک سیستم دموکراتیک است. اما قانون اساسی مشروطهٔ ایران، بی‌­توجه به این سنّت مهم، مدت نمایندگی مجلس سنا را طبق اصل پنجاهم تنها دو سال تعیین کرد. یعنی مدت نمایندگی سنا دقیقاً به اندازهٔ مدت وکالت مجلس شورای ملی بود. بخش اول از فصل دوم قانون اساسی بلژیک نیز، به وظایف و اختیارات «پادشاه» اختصاص پیدا کرده بود که اصل شصتم تا هشتاد و پنجم را دربر می­‌گرفت. یعنی بیست و شش اصل از قانون اساسی بلژیک را شامل می‌­شد. وانگهی اصل شصتم آن، بدون اینکه سلطنت را موهبتی بداند که از طرف ملت به پادشاه تفویض شده،<a href="#_ftn7" name="_ftnref7">[۷]</a> اعلیحضرت لئوپولد اول و اعقاب ذکور او را پادشاهان موروثی بلژیک می‌­خواند. جالب اینجاست که لئوپولد، دوک ساکس-کوبورگ<a href="#_ftn8" name="_ftnref8">[۸]</a> بود و اصولاً او و دودمانش قبل از تأسیس بلژیک فاقد سلطنت بوده‌­اند. بااین‌وجود مطابق اصل شصتمِ قانون اساسی ۱۸۳۱، پادشاهی بلژیک، حق موروثی او و اعقاب ذکورش دانسته شد. ایران که در سال ۱۹۰۶ میلادی، مملکتی کهن، و با سلسلـهٔ پادشاهی قدیمی بود، حتی در این مورد به راه دیگری می­‌رود. مطابق آنچه که مجلسیان ایرانی تدارک دیدند، سلطنت محمدعلی­‌شاه که پنج پشت او، پادشاهان ایران بودند، طبق اصل سی و پنج متمم قانون اساسی، ودیعه‌­ای می­‌شود که ملت به وی تفویض کرده است. این اصل بدون اشاره به این مهم که حق سلطنت موروثی است و منشأ آن ملت یا مجلس نبوده و نیستند، در نهایت موجب تنزل شأن پادشاه شد و عملاً دربار را از صلابت گذشته انداخت. به‌طوری‌که پس از فتح طهران و به هنگام افتتاح مجلس دوم، وقتی در نطق احمدشاه، سلطنت، موهبت الهی خوانده شد، جریده­‌ای یومیه، گستاخانه معترض شده که چرا چنین نوشتید حال آنکه ملت به فلانی سلطنت داده است!<sup>۱۵ </sup></p>
<p>بازگردیم به قانون اساسی بلژیک؛ اصل هفتاد و یکم نیز به پادشاه بلژیک اختیار انحلال مجلسین را می‌­دهد و مطابق اصل هفتاد و دوم، شاه می­‌تواند تشکیل هر دو مجلس را تا یک ماه به تعویق بیاندازد. اما از چنین اختیارات مهمی در قانون اساسی مشروطهٔ ایران و متمم آن مطلقاً خبری نیست. پادشاه بلژیک بر اساس اصل هفتاد و سوم حتی می­‌تواند احکام قضات را وتو کرده، یا آنها را تخفیف دهد. و در فصل سوم که مربوط به قوه قضائیه است، قضات عالی را طبق اصل نود و نهم تعیین کند. در بخش مالیه هم این مجلسین هستند که قانون محاسبات را تعیین می­‌کنند و به بودجه رأی می‌­دهند. درحالی‌که طبق اصل چهل و ششم قانون اساسی ایران، امور مالیه مختص مجلس شورای ملی است و مذاکرات آن تنها به اطلاع سنا می‌­رسد!</p>
<p>این مقایسه تطبیقی و موجز به روشنی نشان می‌­دهد که قانون اساسی مشروطهٔ ایران(و متمم آن) در قیاس با دو کشور فرانسه و بلژیک لیبرا­ل­‌تر، و نسبت به تحدید پادشاه با شدت عمل بیشتری عمل کرده است. مشخص نیست چنین تندروی بر مبنای کدام عقل سلیم رخ داده تا ظرف مدت کوتاهی تمام قدرت را از دربار و شخص پادشاه گرفته و آن را یکجا به مجلس شورای ملی منتقل کند. آیا چنین انفصال ناگهانی و رادیکال از تمام پیشینه تاریخی و نهادهای شکل گرفته در طول تاریخ می­‌توانست به جایی بهتر از آنچه اتفاق افتاد منجر شود؟ درعین‌ِحال، طبق اسناد تاریخی، هر جا که اقتضای منافع مجلسیان بود، از اصول همین قانون اساسی هم تخطی شد. مثلاً سنا را هیچگاه تشکیل ندادند و ایضاً به اصل سی و ششم وفادار نماندند. از واقعیات دنیای انسانی این است که قدرت، اعم از فردی یا جمعی آن، میل به گسترش و بسط لاینقطع خود دارد، و با سر دادن شعار «آزادی‌خواهی» و «مشروطه­‌طلبی» این تمایل به انبساط قدرت از بین نمی‌رود. اخبار طهران در پس از مشروطه، قصه‌­ای است پر غصه که بازگویی آن صبر جمیل می­‌طلبد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>انقلابیون به جان هم افتادند</strong></p>
<p>تقی­‌زاده و بهبهانی، دشمنان شاه مخلوع با چنان کر و فری وارد پایتخت شدند که گویی شمس وارد قونیه شده باشد. سیدحسن تقی‌­زاده با آن سن کم حالا از بزرگان مملکت، و برای بار دوم وکیل مجلس شد تا باز هم فتنه کند. این عنصر رادیکال و شهرت‌­طلب، طبق نامهٔ ثقهالاسلام تبریزی به شکل غیرقانونی راهی مجلس دوم شد چرا که «<em>دارای شرایط انتخاب نبود، نه ملک داشت نه مالیات‌­بده بود ولی با نیتی و قصدی، اول او را داخل انجمن[تبریز] کردند و اسم گذاشتند که حیاط ملکی به او بخشیده‌­اند و حال آنکه بالمره دروغ بود</em>.»<sup>۱۶</sup> تقی‌­زاده در حکومت هیئت­‌مدیره یا دیرکتوار نیز که به تقلید از انقلابیون فرانسوی تأسیس کردند، قدرت بالایی داشت. حتی عضدالملک قاجار در مقابلش کرنش می­‌کرد و احترامات بجا می‌­آورد. دیگری عبدالله بهبهانی، «شاه سیاه» بود که اهالی طهران به هنگام ورود او تا عبدالعظیم به استقبال رفتند و برای قدومش یک شتر، سه گاو و پنجاه گوسفند قربانی کردند.<sup>۱۷</sup>ستارخان و باقرخان هم که زان پس سردار ملی و سالار ملی لقب گرفتند از وقتی وارد طهران شدند مورد استقبال باشکوهی قرار گرفتند، اما با برخی وکلا اختلاف نظر داشتند. حتی نوشته‌­اند که ما بین خودشان نزدیک بود جنگ و خونریزی بشود.<sup>۱۸</sup> سپهدار هم که همه کارهٔ طهران و پدر مشروطه شده بود از وضع آشفته­‌ای که مشروطه­‌طلبی رادیکال به بار آورده بود، کلافه شده، و متصل از خوانین بختیاری و ایضاً آذربایجانی­‌ها گله داشت.<sup>۱۹ </sup>تقی­‌زاده باز رهبر انقلابیون، و چنان رادیکال است که به فاتحان طهران که شاه را عزل کرده‌­اند اتهام «میانه‌­روی» می­‌زند!<sup>۲۰</sup> در یک گردهمایی­، باقرخان سالار ملی سخنانی شورانگیز و تعرض­‌آمیز نسبت به او ایراد کرد:</p>
<blockquote><p>
همه بدبختی ایران در سال‌های اخیر نتیجهٔ جاه­‌طلبی و خودخواهی چند تنی است که شاه پیشین را به جدایی از پارلمان رساندند و سپس با موفقیت در خارج پنهان شدند&#8230;اکنون این پنج شش تن دوباره به ایران بازگشته‌­اند و به تحریکات خود ادامه می­‌دهند و امکان نمی­‌دهند وزرا، نوسازی را که برای کشور لازم است شروع کنند.<sup>۲۱</sup>
</p></blockquote>
<p>جناح دموکرات به رهبری تقی‌­زاده در مجلس دوم معتقد بود تا کابینهٔ سپهدار روی کار است و وزرا انقلابی نیستند، امورات کشور پیش نمی­‌رود.<sup>۲۲</sup> عضدالملک هم که در عهد سابق هر چه ریش‌سفیدی کرد تا از آتش خشم شاه بکاهد یا زهر مجلسیان را کم کند به جایی نرسید،‌ این روزها در قصر ابیض مستأصل شده بود و خود را بیشتر یک زندانی می­‌دانست تا نایب‌السلطنه.<sup>۲۳</sup> مملکت را روس‌ها اشغال کرده بودند و قصد بیرون رفتن هم نداشتند. تبریز را در قرق خود داشتند و تا پستوی خانهٔ ثقهالاسلام هم پیش رفته­ بودند. انگار تبریز خوش داشت زیر سایهٔ سالدات روس برود اما از محمدعلی­‌شاه تبعیت نکند! ستارخان و باقرخان، حالا در طهران ساکن شده، آذربایجان را در دست روس‌ها رها کرده بودند. در حقیقت پس از عزل شاه، آنها را به پایتخت فراخواندند تا کنترل تبریز برای دولت آسان باشد. نوشته‌­اند ماهی سه هزار تومان از سپهدار مواجب می­‌گرفتند و هر کدام صد نفر نوکر داشتند.<sup>۲۴</sup> ایران از یک شاه، ظرف کمتر از سه سال به وضعی رسید که هر کسی برای خود شاهی می­‌کرد. فقط در ایران است که مانند این دو مجاهد می­‌توان یک شبه از فرش به عرش رسید و از اکابر مملکت شد. بسیاری از ایالات حاکم نداشتند و حکّام جدید نیز از ترس جان خود و به علت نبود استعداد نظامی، قبول ماموریت نمی­‌کردند. باری بر اختلاف میان مشروطه­‌خواهان که حالا به دو جناح انقلابی(دموکرات) و اعتدالی تقسیم شدند، روز به روز افزوده شد، خاصه میان دو جریان اصلی که یکی را تقی­‌زاده و دیگری را بهبهانی هدایت می­‌کرد. با افتتاح مجلس دوم چندی نگذشت که فتوایی از نجف و به امضای حضرات آقایان عبدالله مازندرانی و آخوند خراسانی به مجلس رسید، که خواستار عزل و اخراج تقی­‌زاده، رهبر جناح اقلیّت شده بود:</p>
<blockquote><p>
چون ضدیت مسلک سیدحسن تقی‌­زاده&#8230;با اسلامیت مملکت و قوانین شریعت مقدسه بر خود و اعیان ثابت، و از مکنونات فاسده‌­اش عیناً پرده برداشته است؛ لذا از عضویت مجلس مقدس ملی&#8230; قانوناً و شرعاً معتزل است. منعش از دخول در مجلس ملی و مداخله در امور مملکت و ملت بر عموم آقایان&#8230;واجب، و تبعیدش از مملکت ایران، فوراً لازم، و اندک مسامحه و تهاون، حرام و دشمنی با صاحب شریعت علیه‌­السلام.<sup>۲۵</sup>
</p></blockquote>
<p>در واقع با این فتوی، کار تقی­زاده و نقش پررنگ و رادیکالش در مشروطه ایران تمام می­شود. او که رهبری اقلیّت مترقی و سوسیالیست مجلس را بر عهده داشت لاجرم مجبور شد با این حکم ایران را ترک کند. با اینحال این فتوی‌ٰ برای مخالفان تقی‌­زاده هم چندان بی­‌هزینه نبود. دو جناح به اصطلاح مشروطه­‌خواه که هر کدام بنا بر تصورات ذهنی و اغراض شخصی خود علیه پادشاه سابق متحد شده بودند و دعوی حریت و شورا داشتند، حالا که دیگر تالار برلیان و سلامی در کار نبود، هر کدام ساز خود را کوک کرده و به جان هم افتاده بودند. تقی­‌زاده و بهبهانی را می­‌توان نماد این دو گروه دانست که در سقوط مجلس اول هم راستا بودند، ولی اکنون مثل هر انقلاب دیگری، سهم خود از قدرت را می­‌خواستند و به کم یا حتی زیاد آن قانع نبودند: یا همه چیز را برای خود و فرقهٔ خود می­‌کنیم یا کلاً بازی را بر هم می‌­زنیم. ازآنجاکه این دو جریان به کسی که مشروطه را داده، متمم را امضا کرده، خزانه را دو دستی به آنها بخشیده و حتی از محاکمهٔ عاملین ترور خود صرف­ِ‌نظر کرده بود، رحم نکردند، روشن است که به یکدیگر نیز رحم نخواهند کرد. این جماعت ماجراجو، ترور سیاسی را به تقلید از سوسیالیست‌­های قفقازی در محیط سیاسی ایران باب کردند، و از تروریست­‌ها قهرمان ساختند. از قاتل شاه­ شهید گرفته که او را آزادی‌خواه ­نامیدند تا عباس تبریزی، قاتل اتابک که دور قبرش طواف می­‌کردند. عاقبت هم نارنجک به اتومبیل شاه انداختند و سپس عاملین ترور او را آزاد کردند. حالا چرخ روزگار به سراغ خود آنان آمده است. در جنگ میان انقلابیون، طیف تقی‌­زاده به جان بهبهانی افتادند و به وسیلهٔ چهار مجاهد با چهارده تیر او را به قتل رساندند.<sup>۲۶</sup> تقی‌­زاده خود تا پایان عمر این اتهام را منکر شده اما همهٔ عالم و آدم او را مقصر می­‌دانستند؛ چرا که هم انگیزهٔ ترور را داشت و هم از طریق جوخهٔ اوغلی قوت انجام آن را. قولی معروف گشت که «تقی‌­زاده گفت و شقی‌­زاده کشت!»<sup>۲۷ </sup>بهبهانی قبل از ترور، علیه تقی­‌زاده توپخانهٔ خود را فعال کرده بود تا این جوان جویای نام را از دور خارج کند. پیش‌­دستی کرده و از جناب آخوند فتوی‌ٰ گرفته بود که، از آنجا که رسومات جدید مجلس خلاف شرع است تقی­‌زاده باید از مجلس اخراج شود. تقی­‌زاده نیز پاتک زد و آقا را به دیدار باقی فرستاد. طرفداران بهبهانی نیز جری شده، از طریق تعدادی مجاهد یکی از بستگان تقی‌­زاده را در لاله­‌زار آش و لاش کردند. این تازه‌ بهار آزادی بود، زمستان بنا بود چه شود را خدا می­‌دانست. پس از این واقعه، جنگ پارک اتابک هم رخ داد و قشون دولتی به فرماندهی یپرم ارمنی و بختیاری­‌ها به جهت خلع سلاح به پارک هجوم بردند و سردار ملی را مجروح کردند، به‌طوری‌که پای ستارخان از آن روز چهار انگشت کوتاه شد و همیشه لنگ می­‌زد.<sup>۲۸</sup> ستارخان پس از این واقعه به کنج عزلت خزید و پس از چند سال، ‌به حال غریبی از دنیا رفت. عاقبتِ او که در تبریز، عزیز بود و در طهران ذلیل، بی­‌شباهت به سرنوشت مشروطهٔ ایران نیست. واقعـهٔ پارک اتابک موجب قدرت­‌گیری مضاعف بختیاری­‌ها شد در‌حالی‌که مجاهدین آذربایجانی را خلع سلاح کرد. در واقع حزب اقلیت و متحدانش را بر حزب اکثریت، توفیق نظامی داد و از نظر حزبی نیروهای مسلح طرفدار دموکرات­‌ها و بختیاری­‌ها را حفظ کرد، درحالی‌که مجاهدان طرفدار اعتدالیون را از بین برد.<sup>۲۹ </sup>این دو جریان مخالف محمدعلی­‌شاه طوری به جان هم افتادند که به‌ قول مجتهد تبریزی از نمانیدگان مجلس دوم، «<em>امنیت به کلی مسلوب شد و احدی بر جان خود مامون نبود.»<sup>۳۰</sup></em></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>خرس شمالی</strong></p>
<p>روس‌ها که، به بهانـهٔ عدم امنیت اتباع خود در در جریان شورش تبریز، از ارس گذشته بودند حالا وقیحانه پیش می‌­آمدند. این خرس شمالی در تمام تاریخ خود به ایران مانند طعمه­‌ای نگاه می­‌کرد که باید روزی بلعیده شود. همیشه در اندیشهٔ عمل به وصیت خیالی پطر کبیر بود و از زمانی هم که موفق شد بالای ارس را در جنگی خونین از متصرفات ایران جدا کند، اشتهایش بیشتر شده بود. اوضاع اروپا و رقابت با آلمان، انگلستان را به روس‌ها نزدیک کرد به‌طوری‌که در آن زمان متحد یکدیگر شدند و رقابت سنّتی خود را تا حد زیادی تخفیف دادند. باری چه باید کرد که همسایه بد، بزرگترین رنج و سخت­‌ترین بلا است. آرزوی رسیدن به آب­‌های خلیج فارس و تسلط بر ایران تا آن روز تنها با موازنهٔ قوا به واقعیت بدل نشد، و کشور را از الحاق به روسیه نجات داد. اما حالا که مشروطه دربار را از مدار مملکت حذف نموده بود روس‌ها ایران را بی­‌صاحب دیده، حتی برای آمد و شد خودسر شده­ بودند.</p>
<p>پس از عزل محمدعلی­‌شاه، کشور مورد تاخت و تاز هر کس و ناکسی قرار می­‌گرفت. به راستی شیرازهٔ مملکت از هم پاشیده بود و حتی موافقان مشروطهٔ رادیکال، سرخورده و کلافه شدند. واقعـهٔ اولتیماتوم روس‌­ها به دولت ایران که به بهانهٔ ضبط املاک شعاع­‌السلطنه توسط ژاندارمری خزانه صورت گرفت، دگربار موجب ایجاد یک دوقطبی سیاسی در طهران شد. باز هم دموکرات­‌های انقلابی مانع از پذیرش یک عذرخواهی ساده شدند و بنای مقاومت و جنجال را در مجلس نهادند. حالا که روس­‌ها به دنبال بهانه می­‌گشتند و از حذف یکبارهٔ دربار در ادارهٔ مملکت گله­‌مند بودند، پذیرش این اولتیماتوم می­‌توانست مانع از گسترش بحران به سایر بخش‌­ها شود. القصه اوضاع آن‌طور که کم­‌هزینه­‌تر بود پیش نرفت و عاقبت مجلس دوم توسط کسانی‌که خود را مجاهدین مشروطه­‌خواه می­‌نامیدند به زور تعطیل شد. دولت ایران هم تنها پس از اینکه تعداد زیادی از قشون روسیه وارد رشت و قزوین شدند، اعلام می­‌کند که اولتیماتوم را پذیرفته است و خیال مقابله با روس‌ها را ندارد. در حقیقت اندک زمانی پس از عزل محمدعلی‌­شاه، مشروطیت را تقریباً تعطیل کردند. روس‌ها اما در تبریز، پایتخت مشروطه­‌خواهی، جنایت را به حد اعلا رساندند و آذربایجان را عملاً مستعمرهٔ خود کردند. متأسفانه در ایام مشروطه، تبریز برای قفقازی‌­های انقلابی جا باز کرد، ادارهٔ شهر را به چپ­‌گرایان سپرد و سپس به نام مشروطه، مقابل محمدعلی­‌شاه ایستاد و او را از سلطنت خلع نمود، اما حالا به روزی افتاده که نوشتن از آن هم دشوار است. حتی آورده­‌اند به هنگام یکه­‌تازی روس‌ها، گروهی از تبریزی­‌ها به دیدن شجاع‌­الدوله رفته و از او دعوت کردند که بیاید و حکومت شهر را در دست بگیرد. در سر راه خود نیز شعار «زنده­‌باد محمدعلی‌­شاه» سرمی­‌دادند و نمادهای مشروطه را ویران می‌­کردند. در هر حال روس­‌ها که بر تبریز مسلط شدند، انتقام سختی از اتباع قفقازی خود، مجاهدین ایرانی و حتی مردم غیرنظامی گرفتند. در یک فقره، چهل تن را اعدام کردند که ثقه­الاسلام تبریزی یکی از آنها بود.<sup>۳۱</sup></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بازگشت ناکام محمدعلی­‌شاه</strong></p>
<p>مملکت در منتهی‌­الیه فلاکت و ناامنی قرار داشت. دستاورد مشروطه تابه‌حال عبارت بود از عزل شاه، اعدام شیخ­ فضل­‌الله، ترور بهبهانی، ترک­تازی روس‌ها و هرج‌ومرج سراسری در کشور. مجلس و دولت­، کاری از پیش نبرده و بیش از گذشته به سفارتین وابسته شدند. حالا که همه چیز بدست خودشان افتاده بود و درباری هم در میانه نبود، دیگر می­‌خواستند مسئولیت خرابی­‌ها را به گردن که بیاندازند؟ باز هم ارادهٔ ملوکانه!؟ وحیدالملک که از نمایندگان دموکرات مجلس دوم است، در خاطرات خود آورده:</p>
<blockquote><p>
دربار قاجاریه&#8230;از سطوت و رفعت دیرینه خود افتاده بود و اختیارات در حقیقت بالتمام در دست مجلس شورای ملی قرار گرفت.<sup>۳۲</sup>
</p></blockquote>
<p>تندروها توانستند در نهایت دربار را از جریان ادارهٔ کشور حذف کنند و تمام اختیارت را در کف بی‌­کفایت خود قرار دهند. در مجلس دوم، سوسیالیست‌ها با اسم دموکرات گرد هم آمدند و جناح انقلابی مجلس را تشکیل دادند. با تشکیل سنا که نص قانون اساسی بود مخالفت کردند و خواستار اصلاحات ارضی و سکولاریسم بودند. زمزمه­‌های بازگشت پادشاه از شمال به گوش آنها می‌­رسید و لرزه بر اندامشان می‌­انداخت. برخی در شهرها، گروه­‌هایی در عشایر و ایضاً رجال برجسته مایل به تشریک مساعی با محمدعلی‌­شاه بودند. برادران شاه یعنی شعا‌ع‌­السلطنه و سالارالدوله نیز فعال شدند. گویی تاج و تخت ایران، صاحب اصلی خود را فرا می­‌خواند. سپهدار تنکابنی از فاتحان پایتخت و یکی از پدران مشروطه، حالا از کردهٔ خود پشیمان شده، و حتی در جمعی گفته بود امروز تاج و تخت سلطنت ایران لایق محمدعلی­‌شاه است.<sup>۳۳</sup> در چنین اوضاع و احوالی سپهدار از نظر جبههٔ مخالف، مشکوک به نظر رسیده، فلذا ظن دموکرات­‌های مجلس و بختیاری­‌ها را برانگیخت. آنها نیز بی­‌درنگ او را از ریاست دولت برکنار کردند و بلافاصله یک بختیاری را به جایش انتخاب کردند: صمصام‌­السلطنه. بختیاری­‌ها پس از فتح طهران به قدری اموال غارتی بدست آورده و فروختند که حد نداشت. احدی نمی­‌توانست به آنها حرفی بزند. مختار و مجاز بودند هر کاری انجام دهند و مردم هم هر جا آنها را می‌دیدند از ترس، راه خود را کج می­‌کردند.<sup>۳۴ </sup>صمصام نیز رهبر آنان بود و بر این روش، که نباید یک نفر شاهزاده و قاجار زنده باشد.<sup>۳۵ </sup>او که وزارت جنگ را در کابینهٔ سپهدار بر عهده داشت برای مقابله با قشون شاه، پنجاه هزار تومان نقدینه را میان بختیاری­‌ها تخس کرد و از هر جهت قوای دولتی را برای رویارویی با قشون شاه تقویت نمود.<sup>۳۶</sup> دولت‌­آبادی در مورد قدرت­‌گیری بختیاری­‌ها نوشته است:</p>
<blockquote><p>
ریاست رؤسای بختیاری بر دولت که هرگز تصور این مقام را برای خود نمی­‌کردند، آنها را وادار می­‌کند که جداً در مقابل حملات محمدعلی­‌میرزا و سالارالدوله ایستادگی نمایند.<sup>۳۷</sup>
</p></blockquote>
<p>سفارتین نیز در این میان اظهار بی­‌طرفی کردند.<sup>۳۸</sup> حالا جنگ دو ارتش در پای کوه­‌های البرز سرنوشت حکومت آینده را تعیین می­‌کند. همه چیز برای زورآزمایی طرفین آماده است تا نتیجه چه شود. محمدعلی­‌شاه می­‌بایست زمانی که بر طهران مسلط بود چنین سعی و همتی از خود نشان می­‌داد نه حالا که از تاج و تخت دور افتاده است. شاه معزول که چند صباحی قبل تاج کیانی و تخت طاووس را میان مشتی بختیاری و مجاهد رها کرده و به زرگنده رفت، حالا مجبور است برای بازپس‌­گیری میراث خود تن به چنین معرکه­‌ای بدهد. باری در دو نقطه قوای شاه با قوای بختیاری و مجاهد به هم رسیدند. یکی در فیروزکوه و دیگری در ورامین. القصه در هر دو جنگ، قوای دولتی بر قشون شاه غالب شده و او را شکست دادند. گویی در طالع محمدعلی‌­شاه، همه چیز قمر در عقرب بود. شاه ناکام پس از شکست دوبارهٔ خود، مجبور به عقب­‌نشینی شده و خاک ایران را برای همیشه ترک کرد. بختیاری­‌های فاتح، که با کمک نیروهای ایلیاتی خود توانسته بودند به طهران انتظام نسبی ببخشند و ایضاً مناصب مهمی را هم تصاحب کنند، حالا قوای محمدعلی‌شاه را نیز مغلوب کردند. این دولت صمصام بود که با کمک مجاهدین توانست مانع از بازگشت شاه مخلوع به تاج و تخت شود و حملهٔ سالارالدوله را نیز با شکست مواجه کند. ترس از اینکه بازگشت پادشاه، دودمان آنها را بر باد دهد چنان انگیز­ه‌­ای در آنان ایجاد می­‌کرد که در نهایت به نفع سایر مخالفین تمام شد.</p>
<p>از روزی که شاه در طهران عزل شد، قدرت و تمام مناصب اصلی به دست سران بختیاری افتاده بود. آنها حاکم مایشاء ایران شدند. چنین تغییری در مملکتی که حداقل دو ثلث آن را ایلات و عشایر تشکیل می‌­دادند می‌توانست پیامدهای جدی داشته باشد. تبعیت ایلات و عشایر مسلح از طهران، مادامی برقرار بود که قدرت تنها در خاندانی باقی بماند که به موجب فتح نیاکان، شهریاران موروثی ایران بودند، و نه بختیاری و مجاهد. بختیاری نه دربار بود و نه مجلس، و بنابراین فرامین­شان ولو که دولت را هم در اختیار داشته باشند، برای ایلات و عشایر قابل قبول نبود. اعراب جنوب، قشقایی­‌ها، قوامی‌­ها، لرهای پشتکوه و حتی برخی از بختیاری­‌ها برتری سیاسی سرداراسعد و صمصام‌­السلطنه را باور نداشتند و از نظر ایلیت چنین اطاعتی را برنمی‌تافتند. مشروطه سبب شده بود آن حسابی که ایلات از طهران می­‌بردند که به وقت یاغی­‌گری حریف قشون شاه نمی­‌شوند، به خطر بیافتد. این نظم سنتی با نابکاری انقلابیون دچار ضعف شد و در پردهٔ آخر به عزل شاه انجامید. سران ایلات و عشایر که روزگاری مفتخر به دریافت لقب ایلخانی از پادشاه بودند، امروز قصر گلستان را بی­‌صاحب، و در سلطهٔ بختیاری و مجاهد می­‌دیدند: از شیخ خزعل گرفته تا صولت‌­الدوله قشقایی و ایضاً خوانین کرد و لر. عبدالحسین شیبانی وحیدالملک که از فرقهٔ دموکرات مجلس دوم است در خاطرات خود آورده که، وقتی با شروع جنگ جهانی اول و سقوط کابینهٔ مستوفی، از خوف روس‌ها طهران را ترک کردند و عازم کرمانشاه شدند، در بروجرد به منزل یکی از خوانین لر به نام علیمردان خان، رئیس بیرانوند، درآمدند. خان که «<em>دارای صورت خشن تا حدی غمناک با یک جفت سبیل آویزان</em>» بود به منورالفکری چون او جملات معترضه‌­ای می­‌گوید که میزان درک رؤسای ایلات از اهمیت اقتدار سلطنت را می‌­رساند. درکی که مشتی انقلابی مغرض یا نادان از آن بی‌­بهره بودند:</p>
<blockquote><p>
چرا محمدعلی­‌شاه را برداشته، یک بچه را به جای او گذاشته و کار مملکت را به اینجا کشانیده‌­اید؟ مشروطه یعنی چی؟ یعنی بی‌­انضباطی، بی­‌بزرگ و بی­‌سرداری، بی­‌شاه و بی‌مملکت‌داری.<sup>۳۹</sup>
</p></blockquote>
<p>پس از عزل محمدعلی­‌شاه بر نابسمانی مناطق مختلف کشور اعم از طهران و سایر ایالات پیوسته افزوده شد. اساس مملکت فرو پاشید، و آن همه قصیده و غزل در باب آزادی و قانون، تنها فقط هجو ایران شد و بس. عقلا همیشه معتقد بودند که نباید به عده‌­ای ماجراجو یا مغرض میدان داد تا رشتهٔ امور را بدست بگیرند و شوکت سلطنت و قدرت صدارت را ضایع کنند، و الا خرابی مملکت را بیش از پیش فراگرفته و خارجی بر ایران مسلط خواهد شد. ناصرالملک که نائب‌­السلطنه حالیه مملکت بود در اوان مشروطه، این مهم را به محمد طباطبایی تذکر داد، اما کو گوش شنوا! مشروطه در جریان پیشرفت سریع خود به یکباره تمام قدرت را از شاه ستاند و او را مانند سایهٔ روی دیوار کرد، درحالی‌که فرانسه و بلژیک هم اینگونه عمل نکردند. با قلم و دوات، سلطنت موروثی شاه را ودیعهٔ ملت نامیدند، و مانع از تشکیل مجلس سنا، حتی با عمر محدود دو ساله شدند. خزانه و قشون را هم از شاه گرفتند. این تغییرات انقلابی، با اقدامات گروه­‌های فشار خارج از مجلس توأمان شده بود. سوسیالیست­‌های انقلابی در تبریز و رشت و نمایندگان­شان در طهران هر وقت که مشروطه رنگ آرامش به خود می‌­دید، با ترور و بلوا، و به بهانهٔ مجلس‌­خواهی، شاه را تهدید به برکناری و حتی مرگ می­‌کردند. قشون­‌کشی علیه محمدعلی­‌شاه در پردهٔ آخر، اوج بلوای مشروطه بود. سپهدار تنکابنی و سردار اسعد بختیاری که تا آن زمان از بی‌­ربط‌­ترین افراد به مشروطیت ایران بودند، بنا بر مقاصد شخصی و تحریک علما به پایتخت قشون کشیدند و عملاً قوهٔ طهران به‌عنوان مرکز کشور را زیرسؤال بردند. عزل محمدعلی­‌شاه نیز موجب انتقال قوهٔ سلطنت به احمدشاه نابالغ شد که از ادارهٔ امور برکنار بود، و کشور در چنین ایام سختی تحقیقاً اصلی‌­ترین نهاد سیاسی خود یعنی دربار پادشاهی را از دست داد. وقتی اقتدار پایتخت در نظر ایلات و عشایر زیر سؤال رفت، طهران خود را وابسته به قشون بختیاری دید. بختیاری‌­ها قائم‌­مقام دولت شدند و حتی به هنگام بازگشت محمدعلی‌شاه ریاست دولت را بر عهده گرفتند<em>. </em>دولت­‌آبادی که چند سال پس از این وقایع مجدداً به ایران بازگشته و اوضاع مملکت را رقت‌­انگیز دیده بود، این مسئله را تأیید می­‌کند و پیامدهای آن را ناگوار می­‌خواند:</p>
<blockquote><p>
بدیهی است حکومت ایلاتی در مملکتی مانند ایران، با اوضاع ایلات دیگر و رقابتی که در آنها هست، چه اثر می­‌کند و هم در حکومتی که قوهٔ ایلاتی او محتاج‌­الیه دولت باشد، چه در مرکز و چه در ولایات، آن قوه جلب نفع را، یگانه مقصد خویش بشمارد، حالِ زیردستان او پیداست به کجا می­‌کشد. این بود که کار ستمکاری در تمام مملکت مخصوصاً در نقاطی که حکومت ایلاتی بود، شدیدتر از دوره­‌های استبدادی شد و مردم ناچار می‌شدند به قوای اجنبی متوسل گردند.<sup>۴۰</sup>
</p></blockquote>
<p>دولت­‌های مشروطه پس از عزل شاه اغلب با هماهنگی سفارتین روس و انگیس تشکیل می­‌شد و هم از آنها انتظار قرضه و حمایت داشت. دولت ایران اسماً برقرار بود و الا نمی­‌توانست بدون مساعدهٔ مالی دولتین لحظه­‌ای پابرجا بماند. قسنول­‌های روس و انگلیس در شمال و جنوب، رشتهٔ امور سیاست داخلی و خارجی ایران را در دست داشتند.<sup>۴۱</sup> در واقع وابستگی دولت به خارجی از هر جهت نسبت به دورهٔ پیشامشروطه بیشتر شده بود. حتی انتخاب وزرا و فرمانفرمایان ایالات نیز باید به اطلاع روس و انگلیس می‌­رسید و چاره‌­ای هم جز این نداشتند. کنترل آذربایجان را از دست دادند و حاکم تبریز را روس‌ها تعیین می­‌کردند، به‌طوری‌که وقتی سپهدار به‌عنوان حاکم منصوب از جانب طهران به تبریز رفت تنها زمانی او را پذیرفتند که قبول کند حاکم اسمی باشد و فرد منصوب روس‌ها ایالت را اداره کند.<sup>۴۲</sup> دولت ایران توانایی کنترل ایلات و عشایر خود را از دست داده و قادر نبود تا امنیت کاروان­‌های تجاری و اتباع خارجی را فراهم کند. افرادی که ادعای مشروطه­‌خواهی آنها گوش هفت فلک را کر می­‌کرد و به کمتر از نابودی دربار راضی نمی­‌شدند، این‌­سان در مسائل ابتدایی حکمرانی خود مانده بودند. ازآنجایی‌که شاه از گردونهٔ نظم سیاسی کشور حذف شده، و از طرف دیگر آن همه تقدسی هم که برای مجلس و مشروطه قائل بودند از رونق افتاده بود، اکثر طبقات متوسط اعم از سنّتی و متجدد از مشروطه، سرخورده و نومید شده و ایام باثبات سلطنت شاه شهید را آرزو می­‌کردند.<sup>۴۳</sup> دولت­‌ها راه به جایی نبرده و حتی نایب­‌السلطنه ناصرالملک نیز بیش از آنکه به فکر اوضاع جاری کشور باشد در این اندیشه بود تا زودتر مراسم تاج‌گذاری احمدشاه را برگزار کند و برای همیشه ایران را به مقصد اروپا ترک کند. از بد حادثه و بخت شوم احمدشاه، چندی بعد در اوت ۱۹۱۴ جنگ بزرگ جهانی آغاز شد و ایران این‌­بار عرصهٔ تاخت و تاز قوای روس، انگلیس، عثمانی و آلمان واقع گردید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>ز منجنیق فلک، سنگ فتنه می­‌بارد </strong></p>
<p>گربه‌­ای ضعیف این­‌سان وارد جنگلی موحش و تاریک شد و اعلان بی­‌طرفی خواهد کرد. دولتی که از انتظام پایتخت خود عاجز است و بازار ترور اشخاص در آن رونق دارد حالا چگونه می‌خواست سرحدّات خود را حفظ کند؟ این زخم خوردهٔ شیر و خرس، سرآخر همه را دشمن خود خواهد کرد و از هر جانوری صدمه خواهد دید. جنگ داخلی کافی نبود، حالا جنگ جهانی اول نیز بلای جان ایران شد. جنگی که انتظار وقوع آن در اروپا می‌­رفت عاقبت موجب صف‌­آرایی متحدین و متفقین در مقابل هم گردید. انگلستان و فرانسه از ترقیات اقتصادی-نظامی آلمان در هراس افتادند و از در اتحاد با روس‌ها درآمدند. از شرق و غرب، ژرمن­‌های مغرور احاطه شدند و جنگی بزرگ آغاز شد. باری اوضاع پسامشروطه در ایران همانطور که عقلا انتظار داشتند جز خرابی و فلاکت چیزی عاید مملکت نکرد و حالا با شروع جنگ جهانی و قشون­‌کشی روس و انگلیس و عثمانی میزان خرابی و فقر مردم بیشتر هم خواهد شد. عمر کابینه­‌های مشروطه از عمر پشه کمتر بود و کسانی‌که طهران را به آشوب کشیدند، مملکت را رها کرده، در لندن شامپاین می­‌خوردند.<sup>۴۴</sup> تقی­‌زاده که با فتوای آخوند از طهران فرار کرد، در برلین پناه گرفته­ بود و گروهی از وکلای مجلس نیز با شروع جنگ و پیش­روی روس‌ها، به فکر مهاجرت افتادند. پایتخت در شرف سقوط قرار داشت و حتی شخص احمدشاه را به فکر تغییر پایتخت انداخت. عاقبت روس‌ها متعهد شدند وارد طهران نشوند تا حکومت هم از انتقال پایتخت صرفِ‌نظر کند. بااین‌حال عده‌­ای از وکلا به فکر افتاده و در میانهٔ جدال دول معظم، در صدد اتحاد با آلمان و عثمانی برآمدند. دولتی موقت در کرمانشاه و به ریاست نظام‌­السلطنه مافی تشکیل داده و از آلمانی‌­ها و عثمانی برای مقابله با روس‌ها تقاضای پول و سلاح کردند. عده‌­ای نیز از راه استانبول عازم آلمان شدند و کمیته‌ٔ ایرانیان برلین را تشکیل دادند. برلین در آن روزها محل سکونت تعداد قابل توجهی از ملیّون ایرانی بود. وحیدالملک نمایندهٔ دولت موقت کرمانشاه در مذاکره با دولت آلمان، یکی از همین اشخاص بود. این گروه از ملیّون که خود را آزادی‌خواه و دموکرات می­‌خواندند، وابسته نظامی- مالی متحدین شدند تا در ایران «حکومت مستقل و آزاد» تشکیل دهند.<sup>۴۵ </sup>به‌راستی چگونه می­‌توان از طریق وابستگی مالی-نظامی به خارج، حکومت آزاد و مستقل تشکیل داد؟ وابستگی به خارج لاجرم آزادی عمل دولت در داخل را محدود می­‌کند و نتیجهٔ چنین سیاستی، متضمن آن هدف نیست. حتی سفیر وقت آلمان در ایران هم، تصوّرات خام ملیّون ایرانی مانند فتوحات محیرالعقول ژرمن­‌ها و یا ارسال مهمّات جنگی بسیار برای آنها را تکذیب می­‌کرد و آنها را اغراق­‌آمیز می­‌خواند.<sup>۴۶</sup> دولت ایران در خلال جنگ جهانی اول با اعلان بی­‌طرفی، سیاستی منفعلانه پیش گرفت و درمانده بود چه کند. روس‌ها تا قزوین پیش آمدند، عثمانی در غرب حضور داشت، و آلمانی­‌ها در جنوب ایلات را علیه انگلیس تحریک می‌­کردند. اما به‌طورکلی افکار عمومی متمایل به آلمان و عثمانی بود و از روس و انگلیس متنفر.<sup>۴۷</sup> دولت موقت کرمانشاه حتی قراردادی با آلمانی­‌ها منعقد کرد که دولت آلمان، استقلال ایران را تا بیست سال تضمین کند!<sup>۴۸</sup> در واقع اجتهاد سیاسی مهاجرین، در آن اوضاع و احوال جنگ اول، اینگونه روابط با آلمان و عثمانی را ضروری می­‌دانست و هیچ محدودیتی در دریافت سلاح و پول از آنها قائل نبود. لازم به یادآوری است که این معاهده، تنها یک قمار سیاسی به حساب می­‌آمد و هیچ ضمانت اجرایی نداشت و روی زمین اجرا نشد. وحیدالملک که شخصی تحصیل‌­کرده و به‌ قول خودش آزادی‌خواه بود، نمایندهٔ همین گروه در سفر به اروپا بود. او در مسافرتی سخت و حساس، در برلین به مصاحبت با امثال تقی­‌زاده نشسته بود و بارها شام را با حیدرخان عمواغلی، همکار حزبی خود از زمان مجلس دوم، صرف می­‌کرد. تا نصف شب با تروریست مجاهدی چون او همدم بود و بارها با عمواغلی در استانبول یا استکلهم گردش رفته بود. به هنگام انقلاب اکتبر، در کنفرانس جهانی سوسیالیست­‌ها در استکلهم شرکت کرد و به‌عنوان نمایندهٔ ملیّون ایران از سوسیالیست­‌ها می­‌خواست تا در برانداختن دستبرد خارجی از ایران به آنها کمک کنند. ملیّونی که با رادیکالیسم کور خود اساس مملکت را متلاشی کرده بودند، و بر علیه مؤسس مشروطه که شخص پادشاه بود، انواع اهانت و ترور را روا داشتند، حالا مانند دوره‌­گردها این‌سو و آن‌سو می‌­رفتند و از قیصر و لنین، گدایی استقلال و دموکراسی می‌­کردند. دو سرزمین جنگ‌­زده و استبدادی آلمان و روسیه چگونه می­‌توانستند آنچه خود ندارند را به آنها هبه کنند؟ برای این جماعت، جاذبهٔ این دو کشور(خاصه آلمان) فقط در ایجاد نوعی توازن دیپلماتیک نبود، بلکه ناسیونالیسم آلمانی، و نیز سیستم­ تمرکزگرای قدرت در هر دو کشور، برای آنها مدلی بس فریبنده بود.<sup> ۴۹</sup> وحیدالملک آورده که هدف اصلی از مسافرت او به برلین این بود، که اگر متحدین فاتح شوند حقوق ایران را حفظ خواهند کرد. آیا افرادی چون او قدری تأمل نکردند که چرا فاتح احتمالی چنین جنگ بزرگی می­‌باید از موضع برابر با ایران مذاکره کند و آنچه ملیّون پر شر و شور ایرانی طالبند را در طبق اخلاص به آنها اهدا نماید. وحیدالملک اما در پایان، نتیجهٔ مضحک سفرش را «<em>وقوف نسبتاً کامل به رموز ادبیات و زبان آلمانی</em>» ذکر کرده است و بس!<sup>۵۰</sup></p>
<p>توضیحی در اینجا لازم است: این اقدامات متهورانـهٔ به اصطلاح ملیّون ایرانی، قماری بزرگ و البته ناشیانه در جریان جنگ بزرگ جهانی بود. آنها راهبرد موازنهٔ قوا که سیاست خارجی سلاطین گذشته بود را با نوعی خودباختگی به آلمان جایگزین کردند. مضاف بر این، بی­‌طرفی ایران در جنگی که هنوز فاتح آن مشخص نبود را هم نقض نمودند. پر واضح است که چنین سیاستی در صورت پیروزی یا شکست آلمان می­‌توانست چه عواقبی برای کشور داشته باشد. وکلایی از هر دو جناح مجلس سوم نیز در این وقایع دخیل بودند. خاصه مدرس که خود یکی از همین ملیّون مهاجر است و چند صباحی بعد، از برجسته‌­ترین مخالفان قرارداد معروف ۱۹۱۹ می­‌شود. او بعدها در مجلس ششم در نطقی، عملکرد دولت موقت کرمانشاه را به این بهانه که تنها نوعی اجتهاد سیاسی بود قابل اغماض دانست و اظهار داشت:</p>
<blockquote><p>
در همین سفر مهاجرت&#8230;ما چهار هزار ژاندارم بر باد دادیم&#8230;در جریان این سفر آلمان‌ها می­‌گفتند تا قصرشیرین نه کرور به حکومت مهاجر قرض داده‌­ایم، یازده کرور دیگر هم می‌­دهیم و شما یک قبض بیست کروری به ما بدهید. گفتیم ما پولها را می‌­دهیم اما رسید نمی­‌دهیم.<sup>۵۱</sup>
</p></blockquote>
<p>در حقیقت مدرس اقرار می­‌کند که ملیّون مهاجر ضمن سیاست طرفداری از آلمان در جنگ اول، تعداد زیادی از قوای ژاندارم ایران را به کشتن دادند و البته مبالغ درخور توجهی از محور متحدین دریافت نمودند. درحالی‌که همین طیف، پس از پایان جنگ جهانی و پیروزی بلامنازع متفقین، از مخالفان دوآتشهٔ قرارداد ۱۹۱۹ میان دولتین ایران و انگلیس شدند، قراردادی قابل انتقاد اما مبتنی بر واقعیت­‌های موجود که می‌­توانست ایران را از وضع آشفتهٔ خود تا حدی نجات دهد. ملیّون ایرانی که در قمار سیاسی خود، آلمان را ضامن بیست سالهٔ استقلال ایران معین کردند، بعدها بر قراردادی که در بند اول آن، صراحتاً استقلال و تمامیت ارضی ایران محترم شمرده شده بود، خرده گرفتند و دولت وثوق­‌الدوله را سرزنش کردند که چرا باید استقلال ایران نیاز داشته باشد تا توسط انگلیس به رسمیت شناخته شود. مدرس بعدها در یکی از نطق­‌های مشهورش با کنایه در مورد مادهٔ اول قرارداد ۱۹۱۹ گفت:</p>
<blockquote><p>
آقایان! من رجل سیاسی نیستم. یک نفر آخوندم و از رموز سیاست سر درنمی­‌آورم. اما آن چیزی که استباط می­‌کنم در این قرارداد بد است، همان مادهٔ اولش می­‌باشد که می­‌گوید: ما(انگلیسی‌ها) استقلال ایران را به رسمیت می‌­شناسیم. این مثل این است که یکی بیاید و به من بگوید: «سید، من سیادت تو را به رسمیت می­‌شناسم.»<sup>۵۲</sup>
</p></blockquote>
<p>او که از مادهٔ اول قرارداد ۱۹۱۹ مبنی بر محترم­‌شدن استقلال و تمامیّت ارضی ایران به صریح‌­ترین بیان ممکن توسط بریتانیا، شکایت دارد، در دولت موقت کرمانشاه، حامی و عاقد قراردادی بود که از آلمان خواهان تضمین استقلال ایران به مدت بیست سال شده است! این معاهده­ هم زمانی امضا شد که آلمان و عثمانی در میانـهٔ جنگ اول بودند و هنوز فاتح این نبرد بزرگ مشخص نبود. اما قرارداد ۱۹۱۹ با انگلستان زمانی منعقد شد که بریتانیا فاتح بزرگ جنگ و حاکم بلامنازع شرق بود. مدرس و دموکرات­‌های مهاجر که در نهایت دولت وثوق­‌الدوله را ساقط کردند همان کسانی بودند که قوای ژاندارم ایران را تلف کرده، از آلمانی­‌ها پول گرفته و قیصر مغلوب را هم ضامن استقلال ایران شمردند، در‌حالی‌که هنوز نه به بار بود و نه به دار. مشخص نبود اگر آلمان، فاتح این نبرد بزرگ می‌شد اساساً چه رویه‌­ای در پیش می‌گرفت که تضمین استقلال ایران یکی از آن موارد باشد! در مجلس چهارم نیز وقتی سلیمان میرزا اسکندری و طباطبایی، از سران دولت موقت کرمانشاه به نصرت‌­الدولهٔ فیروز- از عاقدین قرارداد ۱۹۱۹- حمله کرده و اعتبارنامهٔ او را زیر سوال بردند و او را وطن‌­فروش نامیدند، فیروز جوابی دندان­‌شکن به آنها داد و اظهار داشت که کار وی بدتر از عملکرد «دموکرات­‌های» حامی آلمان نبود که غائلهٔ «مهاجرت» را به راه انداختند؛ در پاییز ۱۹۱۵ به همراه سفیرکبیر عثمانی و وزیرمختار آلمان، مجلس را به مقصد قم ترک کردند و با این عمل خود تقریباً ایران را در جبههٔ دول محور و در مقابل متفقین قرار دادند.<sup>۵۳</sup> بنابراین اگر عاقد قرارداد با انگلستان فاتح، می‌­بایست سزاوار مجازات باشد، چرا عاقدین قرارداد با آلمانِ مغلوب، مورد تعقیب و پیگرد قرار نگیرند. لاجرم سوسیالیست‌­های مجلس چهارم ساکت شدند و اعتبارنامهٔ فیروز هم تصویب شد!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>قرارداد نافرجام۱۹۱۹</strong></p>
<p>در اوایل زمامداری دوم وثوق‌­الدوله بود که جنگ جهانی با پیروزی متفقین به پایان رسید و فاتح اصلی جنگ یعنی انگلستان خود را در ایران، تک و تنها دید. دیگر خبری از روسیه تزاری نبود تا محتاج به موازنهٔ قوا باشد یا مناطق نفوذ شمالی و جنوبی تعیین کند. انگلستان ابتدا برای نشان دادن حسن‌­نیّت خود به موجب پیمان‌­نامهٔ ۳۱ اکتبر، موجب تخلیهٔ آذربایجان ایران از قوای عثمانی شد. مضاف بر این از طریق بانک شاهنشاهی ماهانه مبلغی مساعده به دولت ایران و مبلغی هم بابت مخارج ماهیانهٔ لشکر قزاق پرداخت می­‌کرد. انگلستان هر چند از غرور پیروزی باد به غبغب انداخته بود و مانع از حضور نمایندگان رسمی و کنش­گری مستقل دولت ایران در کنفراس صلح ورسای شد، اما در مقابل، ضمن الغای معاهدهٔ ۱۹۰۷متعهد شد پلیس جنوب را نیز در اختیار دولت ایران قرار دهد. معاهدهٔ ۱۹۰۷ قراردادی بود که به واسطهٔ ضعف دولت ایران در بحبوحهٔ مشروطه، میان دولتین روس و انگلیس امضا شد و پس از انقراض روسیه تزاری خود به خود از اعتبار افتاده بود. البته شایان ذکر است که انعقاد معاهدهٔ ۱۹۰۷ تا حد قابل توجهی به افزایش نفوذ روسیه در ایران مرتبط می­‌شد که پس از ترور ناصرالدین‌شاه، شدت گرفته و انگلستان را ناگزیر به قبول آن کرد تا از این طریق، مانع دسترسی روس‌ها به مرزهای جنوب شرقی، و اصطکاک منافع دولتین در ایران شود. با‌این‌حال رجل برجسته‌­ای مانند لرد کرزن چنین معاهده‌­ای را از منظر منافع انگلستان نامطلوب ارزیابی کرده است:</p>
<blockquote><p>
در تحت این قرارداد نه تنها راه تجارتی بغداد-همدان را تسلیم روس‌ها کرده­‌ایم بلکه بازارهای مهم یزد و اصفهان را نیز دربست به روس‌ها بخشیده­‌ایم. منافع ما در خلیج‌فارس ابداً تضمین نشده که هیچ، خودمان نیز در جهان اسلام بدنام شده و مورد تنقید و سؤظن مسلمانان قرار گرفته‌­ایم.<sup>۵۴</sup>
</p></blockquote>
<p>کمک ضمنی انگلستان به مشروطه‌­خواهان را هم می­‌توان از منظر کاهش نفوذ پطرزبورغ در ایران تحلیل کرد به‌طوری‌که حوادث پسامشروطه و در نهایت جنگ اول جهانی، روسیه را به‌طور کامل از سیاست داخلی ایران حذف نمود. با‌این‌وجود، عقد این قرارداد بیشتر موجب بدنامی انگلستان در ایران شد، چرا که از روسیه، آن دشمن دیرینه و همسایهٔ بدنام ایران، انتظاری غیر از این متصور نبود. به نظر می‌­رسد دولت وقت بریتانیا در قبول این معاهده دچار اشتباه سیاسی شده باشد و اگر پیامدهای جنگ اول موجب کاهش قدرت روسیه در جهان نمی‌­شد، می‌توانست عواقب جدی برای مستعمرات بریتانیا در پی داشته باشد. ملک‌­الشعرای بهار نیز در قصید‌ه‌­ای معروف که دو بیت آن به شرح ذیل است، این سیاست اشتباه را مورد نقد و طعن خود قرار داده است:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: center;">انگلـیس آن ضرری را که از این پیمان بُرد       تو ندانســتی و دانـــد بدوی و حضــری</p>
<p style="text-align: center;">نام نیکو به از این چیست که گویند به دهر      هند و ایران شده ویران ز سِر ادوارد گری<sup>۵۵</sup></p>
</blockquote>
<p>&nbsp;</p>
<p>باری وثوق‌­الدوله در چنین شرایطی ریاست دولت را بر عهده گرفت و ظاهراً تنها قدرت نجات‌­یافته از جنگ را حامی خود دید. از‌این‌رو به رتق و فتق امور مملکت پرداخت. ابتدا به سراغ کمیتهٔ تروریستی مجازات رفت و در روندی مشخص آنان را به سزای عمل خود رسانید. برای سامان دادن به کمبود ارزاق از مستشاری اتریشی کمک گرفت و با وجود کارشکنی عده‌­ای، اوضاع را بهبود بخشید. سپس به سراغ راهزنانی مانند نائب حسین و پسرش شتافت و یاغی­گری آنان را سخت کیفر داد. در این بین به درخواست حکومت جدید بلشویکی مبنی بر تجدید روابط فی‌مابین اعتنا نکرد و حتی نماینده لنین، کولومیتف را که حامل پیش‌­نویس قراردادی با محتوای وعده‌­های لنین بود، در ساری به‌وسیلـهٔ قزاق­‌های ضدانقلابی، تیرباران کرد. وثوق حتی موفق شد در آن مقطع جنگلی‌­ها را سرکوب کند، و رشت و لاهیجان را موقتاً از آنها پس بگیرد و برخی از سردمداران جنبش که تسلیم یا اسیر شده بودند را در حضور مردم دار بزند. دولت وثوق برای بازگرداندن امنیت طرق و شوارع، ادارهٔ ژاندارمری را احیا نمود تا امنیت راه­‌های کشور را با به کارگیری یازده هزار تن ژاندارم به آنان محول کند. در ادامه، مقدمات برگزاری انتخابات مجلس چهارم را هم فراهم کرد. سِر پرسی کاکس، سفیر وقت انگلیس در طهران در گزارشات خود به لرد کرزن آورده که دولت وثوق به‌طوری امنیت راه­‌های تجاری و نظم حاکم بر ایالات را برگردانده است که بهتر و رضایت­‌بخش‌­تر از هر زمان دیگری از صدر مشروطیت تا به امروز بوده است،<sup>۵۶ </sup>اما تمام این اقدامات مؤثر و مفید که می‌­توانست منجر به تثبیت حکومت مشروطه ایران شود و پس از یک دهه آشفتگی برآمده از عزل شاه و جنگ اول، مملکت را به آرامش نسبی برساند تحت‌­الشعاع امضای قرارداد وثوق­‌الدوله &#8211; کاکس واقع شد و از خاطره‌­ها رفت.</p>
<p>قرارداد ۱۹۱۹ همانطور که از اسمش پیداست، در نهم اوت، یکسال پس از متارکـهٔ جنگ بزرگ در تهران به امضا طرفین رسید. جنگی که دنیای جدید از زهدان آن سربرآورد و طومار امپراتوری‌های بزرگ را درهم پیچید. در دنیا، خاصه خاورمیانه تنها قدرت فائقه‌­­ای که باقی ماند، بریتانیا بود که از تیررس آن مجال گریز نبود. روسیه، فرانسه و حتی آمریکا وزنه­‌ای در شرق به حساب نمی‌­آمدند، و این انگلستان پیر بود که یکه‌تاز دنیای شرق شده بود. از طرف دیگر وضع داخلی ایران نیز در نتیجهٔ پیامدهای جنگ داخلی، عزل شاه و سپس جنگ جهانی اول در منتهی­‌الیه آشفتگی قرار داشت. دولتْ بی‌­پول، مفلس و ناکارآمد بود. مجموع این عوامل، ایران را در شرایطی از هرج‌و‌مرج، بی­‌ثباتی و فقر گسترده قرار داد که مافوق تصور ماست. در شمال ایران در روسیه نیز قدرتی جدید و انقلابی سربرآورد و قبل اینکه مانند سلف تزاری خود مشی امپریالیستی نوینی پیش گیرد، تشنهٔ صدور انقلاب و ایدئولوژی نحس خود بود. باد سرد الحاد کمونیستی از شمال شروع به وزیدن کرد و ایران ضعیف و نحیف را چون بیدی به لرزه درآورد. بلشویک­‌ها جا پای رومانوف‌­ها گذاشتند و گویی از سرکنگبین صفرا فزود.</p>
<p>زمانی که قرارداد وثوق-کاکس به امضا رسید در خاورمیانه و برای ایران قدرت قابل اتکای دیگری جز بریتانیا وجود نداشت. مشروطه­‌خواهان که سلاطین ماضی را از جهت اخذ قرضه بین‌‌المللی نکوهش می­‌کردند، خود برای بقای دولت همیشه محتاج به کمک­‌های خارجی بودند. خاصه پس از وقوع جنگ اول جهانی که همه چیز زیر و رو شده بود. پس از امضای قرارداد، فضای داخلی ایران نسبت به آن حالتی خنثی داشت، اما مطبوعات فرانسه، بلژیک و سوئیس در اروپا مزوّرانه شروع به انتقاد و شکایت از قرارداد کردند. حتی سفارت ایالات متحده در طهران اقدام به پخش اعلامیه­ کرد و از عقد قرارداد اخیر اظهار تعجب نمود. ممالکی که حضوری پررنگ در سیاست داخلی ایران نداشتند، پس از انتشار متن قرارداد، کاسهٔ دا‌غ‌­تر از آش شده،‌ به مخالفت با آن پرداختند. خاصه موسیو بونن وزیرمختار وقت فرانسه در طهران فعالیت­‌های خصمانه‌­ای علیه عاقدین قرارداد در پیش گرفته بود. علت هجمه‌­ای چنین یکباره در اروپا و آمریکا علیه قرارداد ۱۹۱۹ را می‌­توان به رقابت‌های سیاسی دول متفق مرتبط دانست که غیر از انگلستان هیچکدام قادر، و حتی مایل به هیچ‌گونه کمک مؤثر و عملی به ایران نبودند و در لحظهٔ اضطرار هم زیر پای ایران را خالی می‌­کردند. آنها می­‌خواستند تنها ایران را به صحنهٔ رقابت‌ـها و حساد‌ت­‌های بین‌المللی خود تبدیل ­کنند. مانند روزگاری که ایران تحت فشار روسیه تزاری مجبور به اخراج مورگان شوستر آمریکایی و انحلال مجلس شد، اما هیچ اعتراضی از سوی دولتین آمریکا و انگلستان به این اقدام روس‌ها به گوش نرسید. در میان رجال داخلی نیز اشخاص متنفذی مانند مشاورالممالک، وزیر خارجهٔ سابق که ریاست هیئت نمایندگی ایران در کنفرانس صلح ورسای را بر عهده داشت، به جمع مخالفان قرارداد پیوست. صمدخان ممتازالسلطنه، سفیر ایران در فرانسه و احتشام­‌السلطنه سفیر ایران در اسلامبول هم مخالف قرارداد شدند. مدرس و امام جمعه خویی نیز در داخل تنور را داغ می‌­کردند. اما در آن ایام جز انگلستان هیچ قدرت خارجی دیگری برای مقابله با ارتش سرخ بلشویک­‌های انقلابی و همچنین تثبیت دولت مرکزی در دسترس ایران نبود، و تنظیم چنین قراردادی در آن هنگام برای ایجاد ثبات و رفع مشکلات کشور امری ناگزیر بود.<sup>۵۷</sup> وثوق­‌الدوله بعدها به صراحت گفته است که در آن تاریخ، تنها دولتی که این قدرت را داشت به ایران کمک کند انگلستان بود.<sup>۵۸</sup> فی­‌المثل زمانی‌که هنگ بلشویک‌­ها در گرگان پیاده شدند با کمک نیروی دریایی انگلستان در دریای خزر بود که قوای نظامی ایران توانست پایگاه بلشویک‌­ها را منهدم سازد.<sup>۵۹ </sup>از طرفی بریگاد قزاق که هنوز تحت فرماندهی افسران روسی بود با مساعدهٔ مالی دولت انگلستان سرپا باقی ماند و به کمک قوای «نور پرفورث» با بلشویک­‌های مهاجم سواحل دریای خزر مقابله می‌­کرد. حتی مسئولیت رسمی حفظ ایالت خراسان نیز بر عهدهٔ قوای بریتانیا بود. اینها غیر از تشکیلات پلیس جنوب بود. هر چند انگلستان جهت منافع بری و بحری خود در ایران حضور داشت، اما دولت وثوق هم غیر از این، گزینهٔ دیگری برای تحکیم نظام سیاسی آشفتهٔ ایران در اختیار نداشت. حوادث آینده که برای ما مکشوف است نشان می‌­دهد که مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ چندی بعد با کودتایی مواجه شدند که دیگر در چارچوب یک قرارداد صریح، با مفادی مشخص که به تصویب رسمی دولتین برسد، نمی­‌گنجید؛ بلکه تنها با «حکم می­‌کنم» پیش می‌­رفت، اگرچه طراح و تأمین کنندهٔ مالی اصلی آن باز هم دولت بریتانیا بود. در حقیقت تنها نتیجهٔ ابطال قرارداد ۱۹۱۹ این بود که قرارداد بدل به کودتا شد، ریاست دولت از سیاستمداری برجسته به روزنامه‌­نگاری جویای نام رسید و فوج قزاق نیز طهران را اشغال کرد. ایران از آن جهت که دروازهٔ هند بود و از سویی دیگر مرزی گسترده با روسیه و بین­‌النهرین داشت خاصه به سبب مناطق نفتی جنوب، اهمیت استراتژیک برای دولت بریتانیا داشت و از این جهت تثبیت قدرت دولت مرکزی آن برای این کشور دارای اهمیت حیاتی بود. وقتی به هر دلیل دولت وثوق‌­الدوله نتوانست در دستیابی به چنین هدفی که منافع دوجانبه را تضمین می­‌کرد، موفق شود لاجرم از نظر نمایندگان نظامی-سیاسی دولت انگلیس در ایران راهی جز تحمیل دولت کودتا به ساکنان طهران باقی نماند. وقتی سیاستمداران پایتخت از سر غرض شخصی یا بدگمانی به قرارداد ۱۹۱۹ مقدمات سقوط دولت وثوق را فراهم آوردند، سیدضیا آمد و آنان را یکصد روز حبس کرد.</p>
<p>قرارداد ۱۹۱۹ اما یک متن اصلی و چند ضمیمه دارد و روح کلی حاکم بر آن اجرای نوعی «نظام مستشاری» در امور مالی و نظامی ایران را می‌­طلبید. بخش­‌هایی که از گذشته هم متکی به خدمات مستشاری خارجی بود­ند، در این قرارداد نیز محل توجه واقع شدند. بریگاد قزاق، ‌ژاندارمری سوئدی، مستشاران مالی مانند نوز بلژیکی و شوستر آمریکایی همه نشان از این داشت که دریافت چنین خدماتی در قالب قرارداد ۱۹۱۹ امری جدید نبوده، بلکه کاملاً مسبوق به سابقه بوده است. مضاف بر این، هیچ دولت شرقی قادر نبود بدون مساعدت مستشاران غربی، نظامات و رویه­‌های جدید را در کشور خود برقرار سازد. از‌این‌رو اصلاحات مالی و تشکیل ارتشی منسجم تحت نظارت کمیسیونی متشکل از نمایندگان دولتین ایران و انگلستان، موضوع اساسی این قرارداد است. هزینهٔ چنین اصلاحاتی نیز از محل وام دولت انگلیس به مبلغ دو میلیون لیرهٔ استرلینگ که بازپرداخت آن باید از محل عایدات گمرکات ایران طی بیست سال مستهلک شود، تأمین می‌­شد. ظاهر قرارداد چندان قابل ایراد نیست، اما برخی عقیده دارند که خطر حقیقی را باید در کیفیت تفسیر قرارداد و در نحوهٔ تنظیم آئین‌نامه­‌های اجرایی آن جستجو کرد.<sup>۶۰</sup> مضافاً حالت انحصاری در امور مستشاری مالی و قشون برای انگلستان فراهم می­‌آورد که می­‌بایست محل انتقاد قرار گیرد، هر چند که این موارد در جریان اجرای قرارداد قابل مذاکره و تدبیر بود. وانگهی در آن زمان سایر دولت‌­های غربی، حاضر و حتی قادر به چنین مشارکتی در ایران نبودند. نه فرانسه و نه آمریکا که جز فاتحان جنگ اول بودند چنین علاقه‌­ای در شرق میانه نداشتند. ایران هم در منتهی­‌الیه ضعف همه­‌جانبه بود و حتی اگر سامانی داشت باز هم بدون کمک خارجی قادر به مقابله با بلشویک­‌ها نبود. ایران حتی نمی‌­توانست مرزهای شرقی خود را در مقابل حملهٔ افغان‌ها حراست کند، چه برسد به اینکه با بلشویک­‌ها بجنگد. این کشور ده میلیونی که قشون سنّتی او در دوران فتحعلی­‌شاه ده سال در مقابل ارتش تزاری مقاومت کرد، پس از جنگ داخلی، عزل شاه و برقراری دولت­‌های مشروطه حتی قادر به دفع راهزنان محلی نبود. بنابراین اگر متناسب با واقعیات موجود بخواهیم قضاوت کنیم نمی‌­توانیم حکم به محکومیت یک‌طرفهٔ وثوق­‌الدوله بدهیم و رجل سیاسی برجسته­‌ای چون او را یکسره خائن بنامیم. اشتباه اساسی وثوق و عاقدین قرارداد، نه در اصل بلکه در حواشی آن مانند اختلاس چهارصد هزار تومانی از قرضهٔ انگلستان نهفته است. در مورد این پرداخت به «ارکان ثلاثه» در اسناد محرمانه وزارت خارجه بریتانیا، به نقل از سرپرسی کاکس صراحتاً آمده است که رئیس‌­الوزرا وثوق‌­الدوله چندان مایل به دریافت نبود و آن دو وزیر دیگر پافشاری بسیار داشتند اما موقعیت سیاسی­ وثوق یارای غلبه بر نصرت­‌الدوله و صارم‌­الدوله را نداشت، «ناچار به نظرشان تسلیم شد».<sup>۶۱</sup> البته این مبالغ را هم بعدها به خزانه عودت دادند. در هر حال چنین مواردی نمی­‌بایست تنها ملاک ارزیابی قرارداد ۱۹۱۹ قرار بگیرد و افلاس دولت ایران و موقعیت منطقه نادیده گرفته شود. از سویی دیگر این تصور غالب در ایرانیان با انواع احساسات شاذ ناسیونالیستی حاکم است که دولت­‌های غربی خصوصاً انگلستان را دانای­‌کل می­‌دانند، دانای کلی که یک تنه قادر به مهندسی تمام امور سیاسی، نظامی، اقتصادی و حتی عقیدتی، و منشأ تمام تحرکات و افکار رجال داخلی آنهاست! اما تنها مطالعهٔ یک سند از مجموع اسناد سیاسی محرمانهٔ بریتانیا چنین تصوری را با چالش مواجه می­‌کند. در سند شماره ۳۹۵، لرد کرزن وزیر خارجهٔ وقت بریتانیا طی تلگرافی به وزیر مختار خود در طهران، نظرات کمیتهٔ دولتی امور خاوری بریتانیا در مورد وضعیت بلشویک­‌ها در قفقاز را شرح می‌­دهد، و با قید «فوق­‌العاده مهم و فوری» ‌می‌نویسد:</p>
<blockquote><p>
کارشناسان نظامی ما در لندن به هر حال معتقدند که احتمال هرگونه حمله نظامی بلشویک‌ها به ایران فوق­‌العاده ضعیف است و عملاً می‌­شود آن را از ذهن دور کرد.<sup>۶۲</sup>
</p></blockquote>
<p>از سیاستمداران چنین مملکتی این خوش‌بینی عجیب دور از انتظار بود، اما دولت­‌های خارجی مانند انگلستان با وجود مساعی مقطعی خود، بسیاری اوقات موجب خسارت هم برای ایران شده‌­اند. فلذا اینگونه نیست که هر نظر و توصیهٔ آنها را باید عاقلانه و واقع­‌بینانه تصور کرد و به استعدادهای محلی و عقل سلیم رجال بی­‌غرض توجه نداشت. یا مثلاً فرانسه که آن‌قدر در ایران طرفدار داشت و دارد، در چنین برههٔ حساسی تنها آب به آسیاب بلشویک­‌ها می­‌ریخت و حتی از دعاوی ایران در جامعهٔ ملل مبنی بر تجاوز بلشویک‌­ها مطلقاً حمایت نکرد.<sup>۶۳ </sup>رهنمود کمیتهٔ امور خاوری بریتانیا دو ماه بعد با اشغال بندر انزلی توسط قوای بلشویک باطل از آب درآمد. بلشویک­‌ها به دلیل تصمیم اشتباه دولت بریتانیا نه تنها بندر انزلی ایران را اشغال کردند بلکه کل قفقاز را هم زیر سلطهٔ خود درآورند.<sup>۶۴</sup> قوای انگلستان نیز به علت عدهٔ نفرات کمتر مجبور به عقب­‌نشینی فضاحت‌باری شدند.<sup>۶۵</sup> بلشویک­‌ها تهدیدی بالقوه بودند که بدل به مصیبتی بالفعل شدند و برخی عناصر داخلی، خاصه افراد جنبش جنگل را، با خود همراه دیدند. در نتیجه، میرزا کوچک، رهبر جنگلی­‌ها بی­‌درنگ به خود این جرأت را داد که اصول کمونیستی حکومتی جدید را در گیلان با صدور بیانیه‌ای اعلان کند.<sup>۶۶</sup> میرزا کوچک جنگلی که بار دیگر جان گرفته بود حتی به سفرای مقیم طهران به نام «کمیتهٔ انقلاب سرخ ایران» تلگراف زد و سلطنت را ملغی، و به جای آن جمهوری سوسیالیستی ایران را تأسیس کرد که مقر موقتش رشت بود!<sup>۶۷</sup> اوضاع رفته رفته به وخامت گرایید و هم‌زمان با منفور شدن وثوق‌­الدوله، دولت انگلستان نیز حسن‌­ظن رجال سیاسی ایران را از دست داد. می­‌توان یکی از دلایل سقوط دولت وثوق را به همین عقب­‌نشینی انگلستان از سواحل شمالی و عدم مقابله با بلشویک‌های مهاجم نسبت داد، به‌طوری‌که رئیس‌­الوزرا را عملاً در مواجهه با رقبا خلع سلاح کرد. به‌قول مستر نورمن وزیر مختار وقت بریتانیا در طهران، رها کردن ایالات ساحلی دریای خزر و ایضاً تبریز در دهان بلشویک‌­ها، به حیثیت انگلیسی‌ها نزد ملت ایران لطمه زد.<sup>۶۸</sup> در نهایت وثوق استعفا داد و اجرای قرارداد ۱۹۱۹ با کارشکنی هم‌زمان بلشویک‌ها، فرانسوی­‌ها، آمریکایی‌ها و ایضاً برخی رجال داخلی در هاله‌­ای از ابهام فرو رفت. مستشار مالی قرارداد، آرمیتاژ اسمیت، علی­رغم تلاش و شایستگی­‌های خود راه به جایی نبرد و قرارداد نیز با سر کارآمدن دولت کودتا ملغی شد. در واقع گربه‌­ای مرده­ بود که سیدضیاء به او لگد آخر را زد. پس از این وقایع ادموند اوی، عضو دپارتمان شمال وزارت خارجهٔ انگلستان در گزارشی مفصل خطاب به کابینهٔ انگلستان توصیه کرد که مصلحت است ایران موقتاً تحت یک نوع استبداد قوهٔ مجریه قرار گیرد و به علت فساد حکومت فعلی، یک نوع کابینهٔ مترقی، تحت ریاست نخست‌وزیری مسئول، ولی در عمل دیکتاتور که به دستور و توصیهٔ انگلستان روی کار آمده باشد، ادارهٔ کشور را در دست بگیرد.<sup>۶۹</sup></p>
<p><sup> </sup></p>
<p>پایان بخش اول: از عزل محمدعلی­‌شاه تا قرارداد نافرجام ۱۹۱۹</p>
<p>بخش دوم: از کودتای سوم حوت تا انقراض سلطنت مشروطه</p>
<p>قسمت قبل: <a href="https://iifom.com/eco90/">از تاج‌گذاری تا فتح طهران</a></p>
<p><sup> </sup></p>
<p><strong>منابع و مآخذ:</strong></p>
<p><strong><sup>&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</sup></strong></p>
<ol>
<li>یحیی آریان­پور(۱۳۷۲)، از صبا تا نیما(تاریخ ۱۵۰سال ادب فارسی)، تهران: انتشارات زوّار، ج۱، ص۲۹۰</li>
<li>ناصر عجمی(۱۳۷۷)، محمدعلی‌­شاه و مشروطیت، تهران: انتشارات زریاب، ص۴۱۲ و ۴۱۳</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین­‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۴، ص۲۷۰۶</li>
<li>همان، ص۲۶۵۵</li>
<li>همان، ص۲۶۴۱</li>
<li>ابراهیم صفایی(۱۳۷۴)، وثوق­‌الدوله(۱۳۲۹-۱۲۵۳)، تهران: نشر کتاب­سرا، چاپ اول، ص۳۹</li>
<li>عباس امانت(۱۴۰۰)، تاریخ ایران مدرن، خارج از ایران: نشر فراگرد، چاپ اول، ص۳۶۰</li>
<li>روزنامهٔ‌ خاطرات عین­‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۴، ص۲۸۲۶</li>
<li>همان، ص۲۸۴۲</li>
<li>مذاکرات مجلس شورای ملی، دورهٔ اول، جلسهٔ یکشنبه ۲۴ شوال ۱۳۲۵، ص۴۰۳</li>
<li>روزنامـهٔ خاطرات ناصرالدین‌شاه در سفر سوم فرنگستان-کتاب دوم(۱۳۷۱)، به کوشش محمداسماعیل رضوانی و فاطمه قاضی‌ها، تهران: مدیریت پژوهش و انتشارات سازمان اسناد ملی ایران، ص۱۸۷</li>
<li>ادموند برک(۱۳۹۶)، تأملاتی بر انقلاب فرانسه، ترجمهٔ سهیل صفاری، تهران: نشر نگاه معاصر، چاپ دوم، ص۵۵</li>
<li>لینک قانون اساسی ۱۸۳۰ فرانسه: <a href="https://en.wikisource.org/wiki/French_Constitutional_Charter_of_1830">https://en.wikisource.org/wiki/French_Constitutional_Charter_of_1830</a></li>
<li>لینک قانون اساسی ۱۸۳۱ بلژیک: <a href="https://www.constituteproject.org/constitution/Belgium_1831">https://www.constituteproject.org/constitution/Belgium_1831</a></li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۴، ص۲۶۸۹</li>
<li>نصرت‌­الله فتحی(۱۳۵۳)، زندگینامـهٔ شهید نیکنام ثقه الاسلام تبریزی، تهران: نشر بنیاد نیکوکاری نوریانی،ص۴۹۹</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۴، ص۲۹۲۱</li>
<li>همان، ص۳۱۴۶</li>
<li>کتاب نارنجی؛ گزارش‌های سیاسی وزارت امورخارجهٔ روسیه تزاری دربارهٔ انقلاب مشروطه ایران(۱۳۶۵)، ترجمهٔ پروین منزوی، تهران: نشر پرواز، ج۴، ص۱۵۵ و ۱۵۶</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین‌­السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۴، ص۳۱۵۶</li>
<li>کتاب نارنجی؛ گزارش‌های سیاسی وزارت امورخارجهٔ روسیه تزاری دربارهٔ انقلاب مشروطه ایران(۱۳۶۵)، ترجمهٔ پروین منزوی، تهران: نشر پرواز، ج۴، ص۱۳۴ و ۱۳۵</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین­‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۴، ص۳۱۴۸</li>
<li>همان، ص۲۹۶۲</li>
<li>همان، ص۳۱۲۷</li>
<li>محمدمهدی شریف­‌کاشانی(۱۳۶۲)، واقعات اتفاقیه در روزگار، به کوشش منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان، تهران: نشر تاریخ ایران،ص۵۳۵</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین­‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۴، ص۳۱۷۵</li>
<li>ابراهیم صفایی(۱۳۸۱)، تاریخ مشروطیت به روایت اسناد، تهران: نشر ایران یاران، ص۵۰۰</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۵، ص۳۴۷۲</li>
<li>سهراب یزدانی(۱۳۸۸)، مجاهدان مشروطه، تهران: نشر نی، ص۲۴۴</li>
<li>مجتهد شیرازی، واقعات دو ساله، ص۲۳</li>
<li>سهراب یزدانی(۱۳۸۸)، مجاهدان مشروطه، تهران: نشر نی، ص۲۸۵ و ۲۸۸</li>
<li>عبدالحسین شیبانی وحیدالملک(۱۳۹۶)، خاطرات مهاجرت؛ از دولت موقت کرمانشاه تا کمیتهٔ ملّیون برلن، به کوشش ایرج افشار و کاوه بیات، تهران: نشر شیرازه، ص۶۷۴</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین­‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۵، ص۳۷۵۳</li>
<li>همان، ص۳۵۴۴ و ۳۸۲۵</li>
<li>همان، ص۳۸۲۷</li>
<li>ابراهیم صفایی(۱۳۷۴)، وثوق‌­الدوله(۱۳۲۹-۱۲۵۳)، تهران: نشر کتاب­سرا، چاپ اول، ص۵۱</li>
<li>یحیی دولت­‌آبادی(۱۳۶۲)، حیات یحیی، تهران: انتشارات فردوسی، ج۳، ص۲۱۵</li>
<li>مخبرالسلطنه هدایت(۱۳۴۴)، خاطرات و خطرات، تهران: انتشارات زوار، ص۱۵۰ و ۱۵۱</li>
<li>عبدالحسین شیبانی وحیدالملک(۱۳۹۶)، خاطرات مهاجرت؛ از دولت موقت کرمانشاه تا کمیتهٔ ملّیون برلن، به کوشش ایرج افشار و کاوه بیات، تهران: نشر شیرازه، ص۳۷ و ۳۸</li>
<li>یحیی دولت‌­آبادی(۱۳۶۲)، حیات یحیی، تهران: انتشارات فردوسی، ج۳، ص۲۶۳ و ۲۶۴</li>
<li>همان، ص۲۶۴</li>
<li>همان، ص۲۱۷</li>
<li>هما کاتوزیان(۱۳۸۳)، رضاشاه و شکل­‌گیری ایران نوین؛ استفانی کرونین، تهران: نشرجامی، ص۳۱</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین‌­السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۵، ص۳۵۹۳</li>
<li>عبدالحسین شیبانی وحیدالملک(۱۳۹۶)، خاطرات مهاجرت؛ از دولت موقت کرمانشاه تا کمیتهٔ ملّیون برلن، به کوشش ایرج افشار و کاوه بیات، تهران: نشر شیرازه، ص۱۶</li>
<li>یحیی دولت­‌آبادی(۱۳۶۲)، حیات یحیی، تهران: انتشارات فردوسی، ج۳، ص۳۰۰</li>
<li>همان، ص۲۹۷</li>
<li>عبدالحسین شیبانی وحیدالملک(۱۳۹۶)، خاطرات مهاجرت؛ از دولت موقت کرمانشاه تا کمیتهٔ ملّیون برلن، به کوشش ایرج افشار و کاوه بیات، تهران: نشر شیرازه، ص۶۷</li>
<li>عباس امانت(۱۴۰۰)، تاریخ ایران مدرن، خارج از ایران: نشر فراگرد، چاپ اول، ص ۴۳۸</li>
<li>همان، صفحات ۳۴۱، ۳۴۴، ۳۶۹، ۲۹۳، ۶۸۵ و ۶۸۶</li>
<li>کتاب اسناد محرنامهٔ وزارت خارجهٔ بریتانیا دربارهٔ قرارداد ۱۹۱۹ ایران و انگلیس(۱۳۷۷)، ترجمهٔ جواد شیخ­‌الاسلامی، تهران: مجموعه انتشارات ادبی و تاریخی موقوفات دکتر محمود افشار، ج۱، ص۳۱۶</li>
<li>همان، ص۳۰۳</li>
<li>محمدقلی مجد(۱۳۹۰)، از قاجار به پهلوی؛ بر اساس اسناد وزارت خارجهٔ آمریکا، ترجمهٔ سیدرضا مرزانی و مصطفی امیری، تهران: نشر موسسهٔ مطالعات و پژوهش­‌های سیاسی، ص ۱۹۶ و ۱۹۷</li>
<li>محمدجواد شیخ‌­الاسلامی(۱۳۷۵)، سیمای احمدشاه قاجار، جلد یکم، تهران: نشر گفتار، ص۶۰ و ۶۱</li>
<li>ملک ­الشعرای بهار، قصاید، شمارهٔ ۲۴۴، پیام به وزیرخارجه انگلستان</li>
<li>کتاب اسناد محرنامهٔ وزارت خارجه بریتانیا دربارهٔ قرارداد ۱۹۱۹ ایران و انگلیس(۱۳۶۸)، ترجمهٔ جواد شیخ­ الاسلامی، تهران: مجموعه انتشارات ادبی و تاریخی موقوفات دکتر محمود افشار، ج۲، ص۱۶</li>
<li>ابراهیم صفایی(۱۳۷۴)، وثوق‌­الدوله(۱۳۲۹-۱۲۵۳)، تهران: نشر کتاب­سرا، چاپ اول، ص۱۰۶</li>
<li>کتاب اسناد محرنامه وزارت خارجهٔ بریتانیا دربارهٔ قرارداد ۱۹۱۹ ایران و انگلیس(۱۳۷۷)، ترجمهٔ جواد شیخ ­الاسلامی، تهران: مجموعه انتشارات ادبی و تاریخی موقوفات دکتر محمود افشار، ج۱، ص۳۲۲</li>
<li>همان، ص۵۶</li>
<li>همان، ص۱۴، از مقدمهٔ جواد شیخ­الاسلامی</li>
<li>همان، ص۴۷</li>
<li>کتاب اسناد محرمانهٔ وزارت خارجهٔ بریتانیا دربارهٔ قرارداد ۱۹۱۹ ایران و انگلیس(۱۳۶۸)، ترجمهٔ جواد شیخ الاسلامی، تهران: مجموعه انتشارات ادبی و تاریخی موقوفات دکتر محمود افشار، ج۲، ص۴۹ و ۵۰</li>
<li>همان، ص۱۴۴</li>
<li>همان، ص۱۰۵</li>
<li>همان، ص۱۰۶ و ۱۰۷</li>
<li>همان، ص۱۱۴</li>
<li>همان، ص۱۴۱ و ۱۴۲</li>
<li>همان، ص۱۷۰</li>
</ol>
<p>&nbsp;</p>
<p><a href="#_ftnref1" name="_ftn1">[۱]</a> Edmund Burke</p>
<p><a href="#_ftnref2" name="_ftn2">[۲]</a> Louis Philippe</p>
<p><a href="#_ftnref3" name="_ftn3">[۳]</a> Chamber Of Peers</p>
<p><a href="#_ftnref4" name="_ftn4">[۴]</a> The Southern Netherlands</p>
<p><a href="#_ftnref5" name="_ftn5">[۵]</a> The Two Houses</p>
<p><a href="#_ftnref6" name="_ftn6">[۶]</a> واحد پول بلژیک</p>
<p><a href="#_ftnref7" name="_ftn7">[۷]</a> اصل سی و پنج متمم قانون اساسی مشروطه مصوب سال ۱۳۲۵ هجری قمری</p>
<p><a href="#_ftnref8" name="_ftn8">[۸]</a> Saxe-Coburg</p>

		</div>
	</div>
</div></div></div>
</div><p>نوشته <a href="https://iifom.com/eco93/">نگاهی به مشروطه از زاویهٔ انتقادی</a> اولین بار در <a href="https://iifom.com">پژوهشگاه مالکیت و بازار</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iifom.com/eco93/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نگاهی به مشروطه از زاویهٔ انتقادی</title>
		<link>https://iifom.com/eco90/</link>
					<comments>https://iifom.com/eco90/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Control]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 12 Jul 2024 13:18:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب مشروطه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[قاجار]]></category>
		<category><![CDATA[قانون اساسی]]></category>
		<category><![CDATA[مشروطیت]]></category>
		<category><![CDATA[مکتب اتریشی اقتصاد]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://iifom.com/?p=5794</guid>

					<description><![CDATA[<p>نوشته <a href="https://iifom.com/eco90/">نگاهی به مشروطه از زاویهٔ انتقادی</a> اولین بار در <a href="https://iifom.com">پژوهشگاه مالکیت و بازار</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div class="wpb-content-wrapper"><div class="vc_row wpb_row row top-row wpb_custom_034b39d9bc6c6b310d69e39f0ccf274f"><div class="vc_column_container col-md-6"><div class="wpb_wrapper vc_column-inner">
	<div class="wpb_text_column wpb_content_element wpb_custom_7c91d232724f73626cc933bd95b25ff0" >
		<div class="wpb_wrapper">
			<h3><strong>از تاج‌گذاری تا فتح طهران</strong></h3>
<h3>نویسنده: سهیل مختاری</h3>
<p>&nbsp;</p>
<blockquote><p>
<em>این انجمن آذربایجان چه از جان من و دولت ایران می‌­خواهد. مگر می­‌شود به آنِ واحد و یک لحظه اینجا را ژاپن و فرانسه کرد. کی توانسته که من نتوانسته­‌ام.</em></p>
<p><strong>    محمدعلی­‌شاه قاجار </strong></p>
<p>خاطرات عین­‌السلطنه، جلد سوم، صفحه ۱۹۷۱
</p></blockquote>

		</div>
	</div>
</div></div><div class="vc_column_container col-md-6"><div class="wpb_wrapper vc_column-inner">
	<div class="wpb_single_image wpb_content_element vc_align_left wpb_content_element  wpb_custom_81a4f7ef9830bf958462581aa01150fb"><div class="wpb_wrapper">
			
			<div class="vc_single_image-wrapper   vc_box_border_grey"><img decoding="async" width="300" height="291" src="https://iifom.com/wp-content/uploads/2024/07/ترور-محمدعلی‌شاه-قاجار-300x291.jpg" class="vc_single_image-img attachment-medium" alt="" title="ترور محمدعلی‌شاه قاجار" /></div>
		</div>
	</div>
</div></div></div><div class="vc_row wpb_row row top-row wpb_custom_034b39d9bc6c6b310d69e39f0ccf274f"><div class="vc_column_container col-md-12"><div class="wpb_wrapper vc_column-inner">
	<div class="wpb_text_column wpb_content_element wpb_custom_7c91d232724f73626cc933bd95b25ff0" >
		<div class="wpb_wrapper">
			<p>در <a href="https://iifom.com/eco80/">مقالهٔ نخست</a> ایجازاً شرح دادیم که چگونه فرمان معروف به مشروطه تحصیل شد و شاه و ولیعهد پنجاه و یک اصل قانون اساسی را توشیح و تأیید کردند. حال با درگذشت مظفرالدین‌شاه، شاهی جوان بر تخت طاووس تکیه زده و تاج کیانی بر سر نهاده است. پادشاهی که در عصری نو فرمانروایی خواهد کرد. او شاه مملکتی است که در عداد دول کنستیتوسیون درآمده و در اندک زمانی صاحب پارلمان و قانون اساسی شده است. بنابراین محمدعلی­‌شاه از این حیث نخستین پادشاه مشروطهٔ ایران به حساب می­‌آید. محمدعلی‌میرزا در ایام ولیعهدی و به هنگام احتضار پدر وقتی وارد طهران شد، از جانب مجلس جوان، خطبهٔ ورودی خطاب به او قرائت گشت که با این بیت به پایان می­‌رسید:</p>
<p style="text-align: center;">مبادا ملک ایران را ز شاهان         به جز این خاندان هرگز نگهبان<strong><sup>۱</sup></strong></p>
<p><strong>مقدمه</strong></p>
<p>اکنون که بیش از یکصدوهفده سال از صدور فرمان مشروطیت می‌گذرد، نه تنها ساختار سیاسی-اجتماعی ایران دگرگون شده، بلکه هیچ اثری از مشروطه باقی نمانده است. اگر قصر گلستان در تهرانِ بی­‌هویت امروزی نمی‌­درخشید، مردم نشانه­‌ای بر گذشتـهٔ نزدیک خود نمی‌­یافتند. حتی رخداد بزرگ و بسیار با اهمیتی چون مشروطه با وجود تمام پیامدها و عواقب گوناگون، هنوز هم برای عامه ناآشنا و گنگ باقی مانده است. اکثریت از کلیات آن تنها به توپ بستن مجلس را به خاطر دارند و از جزئیات واقعه چیزی نمی­‌دانند، فلذا غور در تاریخ آن عصر را لازم نمی­‌بینند. ما در باب گذشته هیچ اختیاری نداریم و نمی­‌توانیم آن را تغییر دهیم، اما قادریم با تحقیق و تدقیق و کنکاشی رَوِشمند، جویای حقیقتی شویم که تأییدکنندهٔ توضیحات گمراه‌کنندهٔ رسانه­‌ها، جریان­‌های سیاسی و گرایش غالب در تاریخ‌­نگاری مشروطه نباشد. ازاین‌رو شک در روایت غالب از تاریخ معاصر ایران هم لازم و هم تا حدّ زیادی ضروری است، چرا که پای ثابت بسیاری از ایده­‌های ناکام یکصد سال گذشته در ایران، ریشه در تحریف تاریخ مشروطه دارد. بنابراین ارائهٔ تحلیل­‌های تجدیدنظرطلبانه اما مُتقن از وقایع تاریخ معاصر از لوازم فهم وضعیت فعلی به شمار می­‌رود. یکی از آن موارد مهم تاریخی که به سمع عامه نرسیده و تنها صدای توپ لیاخوف به گوش معاصرین آمده و اعمال مجلسیان در گرد و غبار آن گم شده، «انحطاط مجلس<a href="#_ftn1" name="_ftnref1"><sup>[۱]</sup></a>» و دوئل مشهور میان محمدعلی­‌شاه و مجلس اول است. لحن جزمی و قطعی روایت غالب از این برههٔ تاریخی صرفاً روی اجماعی بنا شده است که به‌طور گسترده مورد قبول واقع، و بیشتر اوقات تکرار شده، و به‌طور یک‌جانبه علیه پادشاه وقت و به‌طور کلی در ذمّ نهاد پادشاهی بوده است. تاریخ‌­نگاران ما عموماً تمایل داشتند تا شکست مشروطه را تماماً به گردن محمدعلی­‌شاه بیندازند و از منظر فاعلیت او، این واقعه را تحلیل کنند. درصورتی‌که طیف مقابل شاه یعنی برخی از نمایندگان، ناطقین، سردبیران جراید و انجمن­‌نشینان به راحتی تبرئه شده و تندروی­‌ها و افعال شاذ آنها نه تنها مورد ملامت قرار نمی­‌گیرد بلکه بعضاً از اعمال رادیکال و تروریستی­‌شان تجلیل هم می­‌شود. بااین‌وجود اکثر بزرگان مشروطه که هیچ قرابتی هم با محمدعلی‌­شاه نداشته و چه بسا منتقد و مخالف او بوده‌اند بعدها در مکتوبات خود صریحاً به این مسئله اشاره کردند که اگر شاه، مجلس را به توپ نمی‌بست، خود مردم از این نوزاد، منزجر و متنفر شده بودند، و توپ بستن به مجلس، مرگ شخصی را می‌ماند که تا چند لحظه قبل از مرگ به شرارت شهره بود، اما پس از آن، مظلوم واقع شد. تقابل مجلس با شاه در سرنوشت ناکام مشروطه تأثیر اساسی داشت، اما در اغلب موارد یک‌جانبه و به سود مجلسیان روایت شده است. بااین‌حال در این متن نه تلاشی برای تاریخ­‌نگاری صورت گرفته و نه جهدی برای وقایع‌نویسی جدید وجود دارد. تاریخ مشروطه توسط حاضرین و تابعین آن رخداد بزرگ ثبت شده است و اسناد بسیاری از آن دوران در دسترس ما قرار دارد. فلذا نگارنده تنها مایل است در این رساله، تحلیلی نو و تا حدی تجدیدنظرطلبانه از این تقابل ارائه دهد. اما بدیهی است که این تحلیل، که بر مبنای دانش موجود نگارنده است، تمام جزئیات را در برنمی‌گیرد و چه بسا با دسترسی به منابع جدید یا مطالعه‌ای بس گسترده‌تر دچار تغییرات، اضافات و تعلیقاتی در آینده شود. این تحلیل مع‌الاسف نمی‌تواند مانع از نابودی نهادهای مطلوب قدیمی شود اما با رویکردی منصفانه سعی می­کند عاقبت نامطلوب تخریب تراژیک و دوره‌­ای نهادها در ایران و بدل شدن آن به سنّتی انقلابی را شرح دهد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>انقلاب مشروطه</strong></p>
<p>مشروطهٔ ایران به رهبری مجتهدین طهران خاصه با ائتلاف میان جنابان طباطبایی و بهبهانی آغاز شد و با همراهی تجار، عامهٔ مردم طهران و کمک برخی از شاهزادگان، النهایه پادشاه را به صدور فرمان مشروطیت راضی کرد. کسروی صراحتاً در تاریخ خود نوشته که پیشگامان جنبشْ ملایان بودند<strong><sup>۲</sup></strong>. در خلال جنبش تنباکو و عقب‌­نشینی ناصرالدین­‌شاه، این ایده در میان روشنفکران عرفی تقویت شد که تنها، قدرت علما و هیجان مذهبی مردم می­‌تواند شاه را مجبور به امتیازدهی کند. بااین‌حال مجتهدین طراز اول شیعه اغلب از قرار گرفتن در مصدر قدرت سیاسی امتناع داشتند و از تنها شاه شیعهٔ جهان حمایت ضمنی می­‌کردند. مرز ظریفی میان پادشاه اسلام­‌پناه و رؤسای ملت(مذهب) قرار داشت که با وجود نوعی رقابت و کشمکش، در عصر ناصری به تعادل پایداری رسیده بود، اما با فتوای تحریم تنباکو تَرَک برداشت و با اقدام برخی از علما در مشروطه، آن تفکیک ظریف و ضرور به شکل «انقلابی» بر هم خورد. جریان مشروطه رفته‌­رفته از دایرهٔ محافظه‌کاران خارج شد، به جمع دیوانیان میانه‌رو غلطتید، و در نهایت به دست چپ‌گرایان تندرو به موجی آتشین بدل گشت که می‌رفت از اساس، ایران را از بین ببرد. توپ بستن به مجلس مانند غسل تعمید برای «مشروطه» عمل کرد و اقلاً لفظ آن را برای همیشه نجات داد. مشروطه عقیم ماند اما از دل آن یک قدرت متمرکز و شبه­‌توتالیتر برآمد که به روشنی از شاهِ سنتی، ظالم‌­تر و ایضاً مطلقه بود، مضاف بر اینکه از امکانات بسیار بیشتری بهره می­‌برد و محدودیت عمل بسیار کمتری داشت. شاه در رژیم قدیم می‌توانست ظالم باشد و به اتباع خود «ظلم» کند، و بعضاً چنین هم می­‌کرد اما نمی‌توانست دیکتاتوری نظامی یا رهبری مطلقه باشد و هر عملی را آزادانه و به نام «ملت» انجام دهد، حتی زمانی‌ که اَعمال او آشکارا مصلحانه بنظر برسد. چرایی این مهم به ساختار سیاسی-اجتماعی ایران و سلسله‌مراتب سنّتی آن برمی­‌گشت که قدرت شاه را محدود و دایرهٔ نفوذش را کوچک می­‌کرد. از سویی دیگر پادشاهی سنّتی، حکومت اسلامی هم نبود و در حقیقت نمی­‌توانست باشد، چرا که عقیدهٔ مذهب امامیه، حکومت حقّه را تنها منحصر به خاندان رسالت می­‌داند و در عصر غیبت، صاحبان قدرت را غاصب، و اهالی دولت را ظلمه می‌­انگارد. مذهب امامیه برخلاف مذهب تسنن نظریه خلافت ندارد به‌طوری‌که در تاریخ اندیشه ایران هیچ اهل نظری را نمی­‌شناسیم که در رساله­‌ای به دفاع از خلافت پرداخته باشد.<sup>۱۲۱</sup> چنین رهیافتی بی­‌توجه به سکولاریسم اروپایی ناگزیر به تفکیک میان دولت و ملت(مذهب) است و این دو همزاد را یکی نمی­‌داند. بنابراین شاه در عصر پیشامشروطه دارای محدویت‌­های برآمده از سلسله­‌مراتب سنّتی بود و به لحاظ نظری نیز غاصب حکومت در عصر غیبت انگاشته می‌شد. اما مشروعیت عملی شاه از کجا نشأت می­‌گرفت؟ شاه و سپس اَعقابِ ذکور او، مشروعیت مقدماتی برای سلطنت بر ممالک محروسهٔ ایران را بدواً و بنا بر قاعده­‌ای جهان­‌شمول، به ضرب شمشیر و فتح نیاکان به‌دست می­‌آوردند. همانند ویلیام فاتح، شارلمانی و شاه اسماعیل که به ضرب شمشیر خود مؤسس انگلستان، گُل و صفویه بودند، قاجاریه نیز تاج‌و‌تخت را بدین‌طریق به دست آورده و ایران را یکپارچه نمود. به‌عبارتِ‌دیگر ضرب شمشیر به معنای تأمین صلح و آرامش رعایا، سرکوب شورش­‌ها و اجرای وظایف اجتماعی توسط فرمانروای جدید بود.<sup>۱۲۲ </sup>از سویی دیگر و از آنجا که سلطنت و مذهب دو نگین یک انگشتریَند بنابراین بُعد دیگر مشروعیت­ شاه پس از ضرب شمشیر اجدادش، منوط به پاسداری از اسلام بالاخص مذهب امامیه است، اما لزوماً به نمایندگی از آن حکومت نمی‌کند بلکه خود را بنا بر نظر واعظ کاشفی در «اخلاق محسنی»، نگهبان اسلام می‌داند:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: right;">         <em>    چون پیغامبر، قانونی و قاعده­‌ای بنهد، کسی باید که آن قانون را به قدرت و شوکت خود محافظت نماید&#8230;و این کس را پادشاه خوانند.<sup>۱۲۳</sup></em></p>
</blockquote>
<p>این تفکیک مطلوب که برآمده از تلقی شیعه مبنی بر غاصب بودن تمام حکومت­‌ها در عصر غیبت است، با مشروطه خلط شد و به کلی برهم ­خورد. مشروطه بنا بر تناقضات آشکار و مشی رادیکال و عجولانهٔ خود نسبت به پیچیدگی­‌های بافت فکری-اجتماعی ایران، برای تولید قوانین جدید که در عرض قوانین شریعت قرار می‌­گرفت به نظارت و تأیید علما نیاز داشت. لاجرم آنان را که همیشه خارج از دستگاه حکومت و دعاگو بودند، از طریق اصل دوم متمم قانون اساسی در امر تقینن وارد کرده و به مشارکت علما در حکومت که سابقاً جنبهٔ ارشادی، ناصحانه و غیررسمی داشت، رسمیت دولتی و قانونی بخشید. این امر غامضِ حقوقی پیامدهایی به همراه داشت که در حکومت­‌های پسامشروطه به اوج رسید. پس از انقراض قاجاریه نیز، حکومت پهلوی مشروطه را منسوخ، و انقلاب سوم نیز آن را معدوم کرد. بنابراین فهم مشروطه و چگونگی تبدیل آن به دولت پهلوی، و سپس به انقلاب ۱۳۵۷، از ضروریات درک درست وضع کنونی به شمار می­‌رود. می­‌بایست در مسیر جستجوی حقیقت، نهادها و روندهای تاریخی را بکاویم و چونان ایدئولوگ­‌ها تنها اسیر «ایسم‌­ها»ی مد روز نباشیم.</p>
<p>باری مشروطهٔ ایران را می‌توان «انقلاب» نامید چرا که مبنای مشروعیت پادشاه را به شکل صوری تغییر داد. این تغییر انقلابی و غیرضرور ارمغان روشنفکران فرانکوفیلی بود که متمم قانون اساسی را نوشتند، و در یک چشم‌برهم‌زدن سلطنت را به ودیعه‌ای الهی بدل ساختند که از طرف «ملّت» به شاه اعطا شده است. به راستی ملتی که از نظر سیاسی وجود خارجی نداشت، چگونه می­‌توانست اهدا کنندهٔ سلطنت باشد؟ وقتی تحصیل فرمان مشروطه ربطی به ملّت نداشت، چگونه مشروعیت شاه را می­‌توان به ملّت نسبت داد؟ این لفاظی‌های انتزاعی و تقلید کورکورانه از کشور دانتون<a href="#_ftn2" name="_ftnref2"><sup>[۲]</sup></a> به این معنا بود که دیگر سلطنت به موجب فتح نیاکان حق موروثی شاه نیست، بلکه حکومت او و اعقابش تنها به نظر مجلس جوان وابسته است. محمدعلی­‌شاه در همین رابطه و در پاسخ به لایحهٔ مجلس که بدون رعایت حشمت سلطنت از قاعدهٔ بیان عدول کرده و امنیت و استقلال مملکت را منتهی به مویی موسوم به «ارادهٔ ملوکانه» نامیده بود، این مطلب را آشکارا گفت:</p>
<blockquote><p>
<em>ما در مقابل زحمات و ضرب شمشیر نیاکان، سلطنت را ارث محقق و حق مسلم نفس نفیس خود می‌دانیم&#8230;تا رشتهٔ انتظام و آسایش این ملّت در کف کفایت شخص همایون ما باشد، استقلال و ثبات سلطنت و محافظت قوم و ملت خودمان را به همان ارادهٔ ازلیه مستدام و بی‌زوال می‌دانیم و به همین ملاحظهٔ عطوفت پدرانه بود که محض تکمیل اشاعهٔ عدل و داد و فراهم شدن موجبات رفاه و ترقیات ملی و استخلاص از دلالت جهل و نادانی، آراء عموم را راضی شدیم که در کلیهٔ امور مداخله داده شود. بدین جهت از روی نهایت جود و سخا، سلطنت خود را در عداد دولت کنستی­توسیون اعلان فرمودیم.<sup>۱۱۹</sup></em>
</p></blockquote>
<p>زین پس اما، هر کس می­‌توانست به نام «ملت» شاه را مخاطب قرار داده و با هر غرض و مرضی، مدعی حکومت شود، چرا که سلطنت، ناشی از تفویض ملت است و «مجلس» هم نماینده آن! و ازآنجایی‌که تغییر یا دستبرد در قانون اساسی با یک قیام و قعود یا مقدمه­‌چینی‌­های پارلمانی ممکن است و مصائب فتح را ندارد، چنین تغییر انقلابی آشکارا معنایی جز هرج‌ومرج سیاسی، و در موازنهٔ قوا، مفهومی جز غلبهٔ مجلس جوان بر نهاد قدیم سلطنت نداشت و به پشتوانهٔ چنین «ودیعه‌­ای» مجلس می‌­توانست یک شبه بر صدر نشیند و به نام «ملّت» هر چه اراده کند، انجام دهد. شتاب‌زدگی کودکانه‌­ای در تعقیب اهداف مجلسیان دیده می­‌شد. آنها مایل بودند صرفاً با متن­‌نویسی، نظم سیاسی کشور را زیر و رو کنند و در اندک زمانی تمام اختیارات شاه را غصب نمایند، غافل از اینکه بنایی که یک شبه بالا رود، یک شبه هم سقوط خواهد کرد و دوامی نخواهد داشت. صنیع­‌الدوله<a href="#_ftn3" name="_ftnref3"><sup>[۳]</sup></a> در یکی از نخستین جلسات مجلس به تقی­‌زاده این مهم را گوشزد کرد که شما می­‌خواهید طفل یک­شبه ره صدساله برود و این نخواهد شد<strong><sup>۳</sup></strong>. در جریان دشمنی با محمدعلی­‌شاه افراد پرانگیزه و ستیزه‌جویی حضور داشتند که صرف یک زندگی ماجراجویانه برایشان لذت­‌بخش بود. آنها به سرعت پیش می‌رفتند و در پشت سر خویش نفرتی عمیق به جای می‌گذاشتند. احتشام‌السلطنه<a href="#_ftn4" name="_ftnref4"><sup>[۴]</sup></a> در همین رابطه گفته است:</p>
<blockquote><p>
<em>فساد و سیاه‌­کاری­‌های جمع سرشناس وکلاء و تندرو‌ی­‌های بی­‌مورد&#8230;و اَعمال بی‌­رویه و ناسالم انجمن­‌ها و مندرجات جراید، بجائی رسیده بود که اگر محمدعلی‌شاه مرتکب آن خطا نشده بود دیری نمی‌­گذشت که طبقات مختلف مردم و بازاریان و کسبه و پیشه­‌وران برضد مجلس قیام می­‌کردند و آن بساط را بر می‌­چیدند.<strong><sup>۴</sup></strong></em>
</p></blockquote>
<p>در حقیقت اگر شاه، مجلس را به توپ نمی­‌بست، نفرتِ فزایندهٔ موجود در میان مردم و عقلا، سقوط مجلس را به دنبال داشت، اما توپِ لیاخوف، ناجی مشروطه­‌خواهان تندرو، و سبب خیر برای آنها شد. هتاکان هرزه‌گو و دلالان سیاسی همین که در باغشاه مقتول شدند، ناگهان به مقام شهدای راه آزادی نائل آمده و تمام خبائث­شان از یادها رفت. مجلسیان در زمان حکومت همه‌جانبـهٔ خود، نظم مستقر را با تندروی و هتاکی تضعیف و چه بسا تخریب ­کردند. شاه تکیه­‌گاه مملکت چه در مقابل خارجی و چه در کنترل هرج‌ومرج داخلی بود. اینکه در پاره‌­ای از اوقات حدود کاردانی را نقض می­‌کرد و امر و فرمانی نادرست می‌داد دلیل نمی‌شد تا برای دستمالی، قیصریه را آتش بزنند یا درخت را به خاطر میوه­‌های فاسد، از ریشه قطع کنند. عاقلانه این بود که در ایران، اصلاحات تدریجاً و طی چند نسل گسترش یابد و لاف و گزافه­‌های رادیکال و آرمان‌پرستانه ملاک عمل قرار نگیرد. مشروطه‌خواهی وقتی حالت انقلاب به خود گرفت و مانند ساده‌لوحانِ عصر روشنگری، این آرمان‌پرستی را رواج می‌داد که با تأسیس مشروطه، ایران گلستان، و رشک برین می‌شود، حرکت به‌سوی سقوط آزاد را آغاز کرد. تقی­‌زاده عبارت «<em>حالا زود است</em>» را «<em>منحوسه</em>» نامید<strong><sup>۵</sup></strong>و صوراسرافیل در نخستین شمارهٔ خود پس از اینکه مشروطه را به غلط حاصل همت غیورانهٔ برادران آذربایجانی خواند، آورد: «<em>دوره خوف و وحشت به آخر رسید و زمان سعادت و ترقی گردید. عصر نکبت و فترت منتهی شد و تجدید تاریخ و عمر ایران گشت</em>».<strong><sup>۶</sup></strong> روزنامهٔ مجلس نیز با شوقی ساده­‌لوحانه نوشت: <em>« ایام بدبختی و نفاق سرآمد و روز خوشبختی و اتفاق برآمد و الحمدلله که اساس مجلس دارالشورای ملی اسلامی محکم شد و سلطنت مستبدهٔ ایران، مشروطهٔ مطلقه شد».<strong><sup>۷</sup></strong></em> دیری نپایید که تمام این خوش‌‌بینی‌های انقلابی بدل به یأس و ناکامی، و حتی اشغال کشور شد.</p>
<p>از سویی دیگر، ما در جریان مشروطه با تودهٔ مردم به‌عنوان یک قدرت اجتماعی مستقل طرف نیستیم. مشروطهٔ ایران شباهت اندکی به انقلاب‌های توده‌­ای قرن بیستم دارد، چرا که مردم تابع بزرگان خود باقی ماندند و امکان آرام کردن آنها خصوصاً توسط رؤسایشان وجود داشت. در واقع مردم تنها به نام پیروی از بزرگان خود (مثلاً علما یا خوانین) به جوش و تکان برخاستند<strong><sup>۸</sup></strong>. در مشروطهٔ ایران این مراکز دیگر قدرت مانند برخی از علما، تجار و رؤسای ایلات بودند که بنا بر تصورات خود در پی تضعیف پادشاه برآمدند و به حقوق و امتیازات خود قانع نماندند و گمان کردند، همان‌طور که شروع کنندهٔ این جنبش هستند، ادامهٔ آن را هم خود‌ رقم خواهند زد. خاصه علما می­‌پنداشتند که چون رشتهٔ کارها از دست دربار گرفته شود یکسره به دست اینان سپرده خواهد شد<strong><sup>۹</sup></strong>. برخی از شاهزادگان، دیوانیان و منورالفکرها نیز آتش را باد می‌­زدند و از نشر ایده­‌های انقلابی حمایت می­‌کردند. بنابراین ما در این برهه با پدیده‌ای به‌نام «بحران طغیان توده‌ها<strong><sup>۱۰</sup></strong>» مواجه نیستیم. بلکه برخی از بزرگانِ نظم مستقر، بنا به جوّ زمانه و منافع و افکار خود، علیه عالی‌ترین مرجع سیاسی کشور یعنی پادشاه سر به طغیان برداشتند تا اختیارات سلطنت را یک­‌جانبه غصب کنند و به نام «ملت» بر امتیازات و قدرت خود بیفزایند. فی‌المثل روشنفکرانِ پیشوای انقلاب مشروطه، آزادی را با افسارگسیختگی اشتباه گرفته و مدعی بودند تمام قدرت متعلق به مجلس شورای ملی است و قوهٔ مجریه تنها باید مطیع و رام مجلس باشد.<sup>۱۲۴</sup> اما زهی خیال باطل! در حقیقت، آنها با هر ضربه­‌ای که به شاه می‌­زدند یک‌باره شکاف‌های دیگری را در پی می‌آوردند که سنگینی روی خودشان را افزون­‌تر می­‌ساخت و عاقبت این کار هم ختم به خیر نمی­‌شد. مجلس از کنترل وکلای تندرو عاجز ماند و در مدت کمتر از دو سال، سه مرتبه رئیس خود را تغییر داد و در نهایت به جادهٔ انقلابیون قفقازی افتاد. از طرفی دیگر برخی از رؤسای ایلات در حرکتی متهورانه به سمت پایتخت حرکت کرده و صلابت طهران را در چشم ایلات و ایالات کشور، خدشه­‌دار نمودند. بختیاری وقتی علیه پادشاه قشون­‌کشی و طهران را فتح کرد، باید آن روز را هم می­‌دید که توسط مصوبات مجلس یا دیکتاتوری منوّر از تمام امتیازات خود ساقط شود. حال به تاریخ باز خواهیم گشت و روایت و تحلیل­مان را از جزئیات دوئل میان شاه و مجلس اول، در فاصله کمتر از دو سالی که بین تاج‌گذاری و یوم­‌التوپ اتفاق افتاد، ارائه خواهیم داد. سعی کردیم برخلاف مقالهٔ نخست که بر اساس سیر تاریخی نوشته شده این­‌بار مخاطب قادر باشد در شکل دسته­­‌های مشخص، و بدون رعایت ترتیب، هر عنوانی را انتخاب کرده، شروع به خواندن کند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>تاج وارونه</strong></p>
<p>مشیرالدوله در واپسین ساعات عمر مظفرالدین‌شاه، وقتی قانون اساسی را به مجلس شورای ملی برد، حاضرین پس از قرائت آن که به صحهٔ‌ شاه رسیده بود فریاد «<em>زنده­‌باد شاهنشاه ایران</em>» سر دادند و از شدت شادمانی و هیجان، شخصی مانند ناظم‌­الاسلام به گریه افتاده، می­‌گفت: «<em>مگر در خواب می­‌دیدم که به این زودی و این آسانی و این ارزانی مملکت و وطن ما صاحب قانون اساسی شود</em>»<strong><sup>۱۱</sup></strong>. به هنگام جلوس محمدعلی­‌شاه بر تخت، این‌بار هم مشیرالدوله بود که تاج را بر سر شاه نهاد، اما وارونه! شاه که خود ملتفت خبط صدراعظم شده بود، تاج را برگرداند و گفت:</p>
<blockquote><p>
جناب صدراعظم! تاج خیلی سنگین است، سنگینی او مرا صدمه می­‌زند<strong><sup>۱۲</sup></strong>.
</p></blockquote>
<p>گویی مشیرالدوله برای آتیهٔ سلطنت، صدراعظم خوش‌­یمنی نبود و «<em>تاج وارونه</em>» خبر از آغاز عصری انقلابی داشت. علاوه بر این در مراسم تاج‌گذاری از نمایندگان هم دعوت به عمل نیامده بود، و با وجود اینکه رئیس مجلس شرف حضور داشت، این مسئله بدل به بهانه­‌ای برای انتقاد از شاه شد. میرزاطاهر تنکابنی نمایندهٔ طلاب در مجلس اظهار داشت: «<em>سلطان، سلطان ملّت است. باید از طرف ملت تاج گذارند و مجلس نمایندهٔ ملت است</em>».<strong><sup>۱۳</sup></strong> تنکابنی، فقیهی موجه است، اما چنین نظری از او انتظار نمی­‌رفت. بنابر کدام اصل شرعی یا قانونی، تاج‌گذاری باید از طرف ملت صورت پذیرد؟ تاج‌گذاری امری نو نیست که میرزاطاهر بخواهد آن را هم ملک طلق مجلس بداند و دربار را حتی در نحوهٔ برگزاری جشن، محدود و مسلوب‌الاختیار کند. طباطبایی نیز تعبیری تندتر به کار برده، گفت:« <em>این پادشاه، پادشاه مجلس است</em>»!<strong><sup>۱۴</sup></strong> مورخینی مانند کسروی هم در تاریخ خود از این جهت محمدعلی‌شاه را به باد انتقاد گرفتند که او با خودکامگی بزرگ شده بود و جز گردن کشیدن و فرمان راندن چیزی نمی­‌شناخت و قصد داشت مجلس را به «<em>دستگاه بیکاره­‌ای</em>» بدل سازد!<strong><sup>۱۵</sup></strong> هرکس تاریخ دو سالهٔ حکومت مجلس را بخواند پی خواهد برد که سخن کسروی تا چه حد کم‌­مایه و خالی از صداقت است. چرا که مجلس در آن دوران نه تنها بی­کاره نبود، بلکه از قضا دستگاهی همه‌کاره بود. بااین‌وجود، نمایندگان در جشن ولیعهدی احمدمیرزا که چند صباحی بعد برگزار شد به‌طور رسمی دعوت شدند. این هجمه­‌های یک‌باره و بی­‌دلیل علیه پادشاهی که به تازگی بر اریکه‌ٔ قدرت نشسته و تجربه­‌ای از حکومت مشروطه ندارد، کار عاقلانه­‌ای نبود. چرا که موجب تقویت این سوء­­ظن می­‌شد که آنهایی که در مجلس نشسته‌­اند می­‌خواهند تمام حقوق و امتیازات سلطنت را به یکباره مصادره کنند و به نام «<em>ملّت</em>»، یک انقلاب در ساختار ادارهٔ کشور پدید آورند. نحوهٔ برخورد مجلسیان با حقوق موروثی شاه از همین سنخ بود و آدمی را به یاد سخن خلیفهٔ اول می‌­انداخت زمانی که گفت: «<em>پیامبران ارث نمی‌گذارند و هر چه از ایشان بماند صدقه است!</em>» مجلسیان تندرو بدین شکل شأن سلطنت را تنزل دادند و با مدعیات صوری، مبنای مشروعیت سنّتی را که فتح نیاکان بود، از بین بردند. زمانی­‌که مشروعیت سلطنت بدل به امر صوری شد مشخص بود که با یک قیام و قعود یا بلواهای گاه­‌و­بی­گاه قابل پس گرفتن است. برای مردم کوچه و بازار، فقدان نمایندگان در مجلس تاج‌گذاری، اهمیتی نداشت، بلکه گرانی نان و گوشت یا ظلم عملهٔ حکومت و ناامنی، مسئلهٔ اساسی بود. بااین‌حال روند رخدادهای مشروطه نشانه­‌ای بر شروع انقلابات دوره­‌ای بود. عامه بنایی برای سلب یکبارهٔ حشمت و اختیارات شاه نداشت، بلکه این گروهی از اعضای منتخب طبقات در مجلس و انجمن­‌های هرزه در خارج آن بودند که تمنیات شخصی خود را به نام ملت تحمیل می­‌کردند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>تبریز انقلابی</strong></p>
<p>تبریز که دارالسلطنه و ولیعهدنشین ایران بود جنب و جوشی وافر داشت. محمدعلی‌میرزا نخستین تجربهٔ حکمرانی خود را از آن دیار آغاز کرد و آنگونه که نوشته­‌اند برای خود در میان اهالی آذربایجان خاطره‌­ای خوش برجا ننهاد. اما هم او بود که از تبریز حامی بست­‌نشینان، و پس از ورود به طهران، ساعی در توشیح قانون اساسی شد. بااین‌وجود اهالی تبریز از حاکم سابق خود که شاه حالیهٔ مملکت است مقاصدی در سر داشتند که تعیین‌­کننده بود. از مراسم تاج‌گذاری چندی نگذشته که تبریز سر به شورش برداشت و تلگراف پشت تلگراف که از عدم پیشرفت مشروطه نگرانیم! بسیار بعید است که چنان اقوالی از ذهن مردم عامی بیرون آمده باشد و مجاهدین چپ‌گرای قفقازی در آن نقشی نداشته باشند. فرقهٔ اجتماعیون عامیون نفوذ بسیاری در انجمن ایالتی تبریز داشت و عملاً بذر انقلاب و افراط را همچون خاکستر بر سر شهر می­‌پاشید. مجلس اما تلگرافی به تبریز نوشته که «<em>خیالات شما تماماً بی‌مأخذ است</em><sup>۱۶</sup>» و شاه موافق مشروطه است و شما دست به اغتشاش نزنید اما این فرمایشات نیز افاقه نکرد. باری بازارها بسته و قریب به بیست هزار فرد مسلح، ارگ حکومتی را احاطه کردند. تلگراف به طهران مخابره شد که شاه باید سلطنت مشروطه بودن ایران را به دستخط شاهی صادر فرماید، متمم قانون اساسی نوشته شود و شاهزادگان هم حق وزارت نداشته باشند.<sup>۱۷</sup> چند روز بعد وکلای آذربایجان هم وارد طهران شده و مورد استقبال باشکوهی قرار گرفتند، به‌طوری‌که یکی از مستقبلین قصد داشت یکی از فرزندان خود را برای خوش‌آمدگویی قربانی کند اما حاضرین مانع شدند!<sup>۱۸</sup> تبریز چنان در پی­‌جویی مقاصد خود شدت عمل داشت که در یکی از تلگرافاتی که به طهران مخابره کرد، آورد که اگر شاه مقاصد ما را تأیید نکند «<em>آذربایجان از دیگر ممالک ایران مجزی خواهد شد</em><sup>۱۹</sup>». اینها از عوارض همسایگی با قفقاز و نفوذ افکار انقلابی در انجمن تبریز بود، و آثار سوء خود را بر روند مشروطه نیز بر جای گذاشت. چگونه است که هنوز میوهٔ مشروطه به بار نیامده یکی از ایالات، تلگراف آمرانه خطاب به شاه می‌­نویسد و اولتیماتوم می­‌دهد که اگر چنین و چنان نکنی مجزی خواهیم شد! کسروی البته این نسبت را منکر شده و آن را دروغ طهران خوانده است،  و به جای چپ­‌های قفقازی، بی­‌شرمانه و بدون مدرکی محمدعلی­‌شاه را به اغماز نسبت به تجزیه مملکت متهم کرده است.<sup>۲۰</sup> در هر صورت، شاه کوتاه آمد، مقاصد اهالی آذربایجان را پذیرفت و در «<em>دستخط</em>» خود خطاب به صدراعظم نوشت:</p>
<blockquote><p>
<em>بدیهی است از همان روز که فرمان شاهنشاه مبرور انارالله برهانه، شرف صدور یافت و امر به تأسیس مجلس شورای ملی شد، دولت ایران در عداد دُوَل مشروطه صاحب کنستی­توسیون به شمار می­‌آید.<sup>۲۱</sup></em>
</p></blockquote>
<p>این نخستین دستخطی است که پس از صدور فرمان معروف مظفرالدین‌شاه، لفظ «<em>مشروطه</em>» در آن آمده، و به صراحت مشروطه بودن دولت ایران توسط پادشاه تأیید شده است. درحالی‌که در فرمان مظفری تنها به تأسیس مجلس شورای ملی اشاره شده بود و خبری از لفظ مشروطه یا کنستی­توسیون در میان نبود. باری در تقابل آتی میان شاه و مجلس، تبریز و وکلای آذربایجان نقش اساسی داشت، به‌طوری‌که شور و حرارت آنها موتور محرکهٔ طهران بود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>علما</strong></p>
<p>همان‌طور که بارها ذکر آن رفت در تحصیل مشروطیت، سیدین در طهران محور کار بودند، اما رفته‌رفته مراجع ثلاثهٔ نجف یعنی حضرات آقایان آخوند خراسانی، عبدالله مازندرانی و محمدحسین تهرانی نیز وارد میدان شده، در تحکیم و تقویت مجلس شورای ملی سنگ تمام گذاشتند، و بدین ترتیب، مجلسیان حامیان برجسته‌­تری برای خود یافتند. ادوارد براون در کتاب مشهور خود صراحتاً گفته که «<em>قانون اساسی مشروطیت تحت فشار علما به توشیح شاه محتضر رسید</em>»<sup>۲۲</sup> و مشروطهٔ ایران «<em>موفقیت خود را مدیون حمایت قدرتمندانهٔ مجتهدین شیعه با تمام تصورهایشان بود</em>.»<sup>۲۳</sup> در اثنای تاج‌گذاری محمدعلی­‌شاه بود که اینان حکم به وجوب مشروطیت دولت ایران<sup>۲۴</sup> دادند و مردم را دعوت به اطاعت از احکام مجلس کردند. در شورش تبریز نیز با تلگرافات متعدد پذیرش مقاصد اهالی آذربایجان را از شاه مستدعی شدند. حمایت بی‌­بدیل و حداکثری علمای ثلاثه از مجلس، تنها یک تار مو با رویارویی با سلطنت فاصله داشت. راهبردی که علمای طراز اول هیچگاه به آن نزدیک نشده بودند، چرا که از خطرات آن آگاهی داشتند. اما در جریان مشروطه و تقابل با محمدعلی­‌شاه، علما نقش سنّتی اعتراض و مخالفت خود را شدت دادند و بسیاری از آنها قدرت خود را در راه پیشبرد مشروطیت به کار انداختند.<sup>۲۵</sup>حمایت آنها از مشروطه بنا بر این تصور بود که این مهم تنها موجب تضعیف قدرت سلطنت خواهد شد و ایضاً مایهٔ رفع ظلم و ترویج احکام شرعیه و حفظ بیضهٔ اسلام و صیانت شوکت مذهب جعفری است.<sup> ۲۶</sup> در حقیقت علما که ایفای چنین وظایفی را همیشه از شاه توقع داشتند، در روزگار مشروطه از مجلسی آن را خواهان­ند که در تأسیس آن سهیم بودند. پس از صدور نخستین دستخط شاه مبنی بر تأیید مشروطیت نیز، استفتایی از علمای ثلاثه نجف به عمل آمد که پاسخ به آن، نشان دهندهٔ عمق جد و جهدشان در تقویت مجلس و مشروطه است. آنان نوشتند: «<em>بر هر مسلمی سعی در اهتمام در استحکام و تشیید این اساس قویم</em>» یعنی مجلس شورای ملی را «<em>لازم</em>» می­‌دانند. در ادامه فتوا، که توسط هر سه مرجع مقیم نجف مهر شده، آمده است که «<em>اقدام در موجبات اختلال مجلس، محاده و معانده با صاحب شریعت مطهره و خیانت به دولت قوی شوکت است.</em>»<sup>۲۷</sup>در حقیقت معنای صریح این فتوا این بود که مخالفان مجلس در ردیف مخالفان شریعت قرار دارند و حکم مخالفان شریعت هم اظهر من الشمس است. در اجتماع مخالفان مجلس در میدان توپخانه هم این علمای ثلاثه بودند که در پاسخ به تلگراف سیدین، شیخ فضل‌­الله نوری را مخل به آسایش عمومی و مفسد دانسته، حکم به حرمت تصرفش در امور دادند.<sup>۲۸</sup> در سطوح پایین­‌تر علما مانند وعاظ طهران نیز، عمدهٔ مواضع در له مجلس و مشروطه بود. سید جمال واعظ اصفهانی، که احتمال ازلی<a href="#_ftn5" name="_ftnref5"><sup>[۵]</sup></a> بودنش می­‌رود، بر فراز منبر ضمن اینکه اصول دین اسلام را مبتنی بر مشروطیت خواند و مخالفان دیدگاه خود را مشتی «دنیاپرست» نامید، گفت:«<em> این نعمت عظمی(مشروطه) والله مفت، خیلی مفت به شما رسید</em>». ناظم­‌الاسلام که در همان مجلس حاضر بود به صدای بلند جواب داد که: «<em>جناب آقا! مشروطیت را مفت ندادند بلکه ماها مفت گرفتیم</em>»!<sup>۲۹ </sup>در حقیقت یکی از دلایل تحصیل رایگان مشروطه قوت علما، وعاظ و نفوذ اجتماعی آنها بود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>انجمن‌­ها</strong></p>
<p>مشروطه در اوج خود موجب ایجاد یک جو بلاتکلیفی و هراس در جامعه شد درحالی‌که هم‌نواختی‌های ظریفِ موجود در ممالک محروسه را از هم گسست. مجلسیان تندرو سعی داشتند سوپ را همین‌طور داغ‌ داغ در حلقوم شاه بریزند و در اندک زمانی تمام قدرت را از او بربایند. در باب تمام عقب‌نشینی‌های جبری یا اختیاری شاه، مجلس نه توانست و نه مایل بود تا قدری ذکاوت و درایت از خود نشان دهد، بر نمایندگان و جراید تندرو و همچنین لشکر انجمن‌ها، خاصه انجمن آذربایجان، افسار بزند و ثبات و دوام مملکت را فدای هوسرانی‌های مقطعی عده‌ای ماجراجو نکند. همین که مردم عامی بنا بر طبیعت خود رفته‌­رفته از جریانات سیاسی دوری کردند، به یک‌باره ده‌ها «<em>انجمن­</em>» همچون قارچ در طهران روئید که به قول طالبوف:</p>
<blockquote><p>
<em>طهران کدام جانور است‌ که در یک شب صد و بیست انجمن زائید؟<sup>۳۰</sup></em>
</p></blockquote>
<p>این جماعت پر شر و شور یکه‌تاز میدان سیاست و سخنگوی انحصاری «ملّت» شدند. هنوز جوهر فرمان مشروطیت خشک نشده خبر رسید که عده­‌ای در انجمن­‌ها برای قاتل ناصرالدین‌شاه &#8211; جد شاه حالیه &#8211; طلب مغفرت می­‌کنند!<sup>۳۱</sup> ناظم الاسلام کرمانی، در کتاب مشهورش «<em>تاریخ بیداری ایرانیان</em>»، دائماً صحبت از مردم می­‌کند که در اینجا و آنجا تجمع کرده، خواستار خلع شاه از سلطنت هستند. در واقع به جمعیتی که انجمن­‌ها هدایت می­‌کردند، نمایندگی ملت داده بودند. هر چه عقلا قصد پراکنده کردن­شان را داشتند، آنها را به اخذ رشوه و سازش با دربار متهم می­‌کردند. مملکت به دست همین انجمن­‌ها و حامیان مجلس‌­نشین­شان افتاده بود. رفته‌رفته هرج‌و‌مرج، مملکت را فرا می­‌گرفت. انجمن­‌ها از متن فتوای برخی از علما سوءاستفاده کرده، هر مخالف خود را «<em>محارب</em>» می­‌نامیدند. تمام اعلان­‌ها به‌نام «ملت» منتشر می‌شد و هر که از راه می‌­رسید دعوی خلع شاه و نمایندگی ملت را داشت. اما شاه تنها بر این نظر بود که چند نفر مفسد شرارت می­‌کنند و الا «<em>من با مجلس(اَم) و مجلس با من است</em>».<sup>۳۲</sup> طباطبایی در همان زمان گفت که در طهران «<em>انجمن­‌ها از برای تخریب این مجلس منعقد است و بعضی از اهل مجلس هم در آن انجمن‌­ها حاضر می­‌شوند</em>».<sup>۳۳</sup> دو انجمن آذربایجان و برادران دروازهٔ قزوین در خرابکاری شهرت عجیب پیدا کردند. آش آن‌قدر شور شد که ناظم­‌الاسلام در تاریخ خود نوشته که از «<em>شاه و درباریان نمی‌­ترسم ولی از ملک‌­المتکلمین و سیدجمال و سایر مفسدین نهایت خوف را دارم</em>».<sup>۳۴</sup> عین­‌السلطنه هم آورده که «<em>اگر بد عزیزالسلطان را در عهد شاه شهید ممکن بود گفت، بد وکلا و سوء­تدبیر آنها و آقا سیدجمال و ملک­‌المتکلمین را حالا می­‌شود گفت؟</em>»<sup>۳۵</sup> شاه تقاضای تبعید همین مفسدین و حامیان مجلس­‌نشین آنها را داشت اما قبول نمی‌­کردند. هر چه عقلا می­‌گفتند که این مفسدین را تسلیم دولت کنید تا فتنه بخوابد گوش شنوایی وجود نداشت. حتی مجدالاسلام گفت:«<em>این چند نفر مفسد را که همه شماها تصدیق به فساد آنها دارید&#8230;آنها را خودتان تبعید کنید</em>».<sup>۳۶</sup> باز هم کسی اعتنا نکرد. مجلس در برابر اعمال شرورانهٔ انجمن‌­ها با دفع‌­الوقت می­‌گذراند و اوضاع از کنترل عقلا خارج شد. وقتی به روی شاه راه دوشان‌تپه را بستند، لاجرم او هم راه خود را به سمت باغ­شاه کج کرد. وقتی مساعی مقام سلطنت را با بی‌ادبی تمام پاسخ دادند- به‌طوری‌که تقی‌زاده، شاه را «<em>مستمری‌بگیر</em>» مجلس خواند و ناطقین نیز بر هتاکی و ترور شخصیت خود افزودند- دور از انتظار نبود که شاه یوم­‌التوپ تدارک ببیند. نوشته‌اند اگر دست محمدعلی‌شاه به تقی‌زاده می‌رسید، چشم‌هایش را از حدقه بیرون می‌کشید. از همین رو تقی­‌زاده پس از توپ بستن مجلس به سفارت انگلستان پناهنده، و چندی بعد از طهران خارج شد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>روزنامه­‌جات</strong></p>
<p>مشروطه موجب رونق روزنامه‌­نویسی در طهران و تبریز شد و شب‌نامه­‌ها ناگهان به روزنامه­‌ها بدل گشتند. هرکس از ظن خود مشروطه را تعریف می­‌کرد، و هر جریده یک کلمه مانند قانون یا راه‌­آهن را گرفته و شروع به جمله­‌سازی پی­‌در­پی می­‌کرد که اگر اروپ فلان شد به‌خاطر قانون شد، اگر بهمان شد همین. روز بعد به جای قانون از کلمه راه­‌آهن استفاده می­‌کرد و باز همه چیز را به آن می­‌بستند که اگر اروپ فلان شد به‌خاطر راه‌­آهن شد و اگر بهمان شد همین. دسته‌­ای هم در پی مواجب بودند و گروهی فحش‌­نامه باز کرده «<em>جز گله و ناله از دربار و بدگویی از شاه و پیرامونیان او نمی­‌شناختند، و چنین می‌­دانستند که هر چه بیشتر بنالند و بد گویند آزادی‌خواهی بیشتر نموده­‌اند.</em>»<sup>۳۷</sup>دهخدا که نویسنده­‌ای تندرو و انقلابی در روزنامهٔ صوراسرافیل بود هر روز یک پیش­امد را گرفته، «<em>چرند و پرند</em>» می­‌نوشت. او در هنگام زمامداری محمدعلی‌شاه بیشترین توهین را در نوشته­‌های خود نسبت به شاه با امضای مستعار «<em>دخو</em>» در همین روزنامه به چاپ می­‌رسانید.<sup>۱۲۵</sup> صوراسرافیل در صدر جراید انقلابی آن زمان قرار داشت و انجیل تندروها بود.<sup>۱۲۶</sup>هم از جهت قوت مطالب و هم کیفیت طبع و نشر از جایگاه ویژه‌­ای برخوردار بود. مدیر جوان آن از شیفتگان میرزاآقاخان کرمانی و از اعضای اصلی کمیتهٔ انقلاب به شمار می­‌رفت. تقی­‌زاده او را «<em>فرشته آزادی</em>» لقب داده است.<sup>۳۸</sup> با اجتماعیون عامیون مرتبط بود و شعار اصلی روزنامه را «<em>آزادی، برابری و برادری<a href="#_ftn6" name="_ftnref6"><sup>[۶]</sup></a></em>» قرار داد. میرزا‌جهانگیرخان یک انقلابی متأثر از سوسیالیسم روسی اوایل قرن بیستم بود که زمزمهٔ آن از انقلاب ۱۹۰۵روسیه شنیده می‌­شد.<sup>۳۹  </sup>به‌قول ملک‌­زاده «<em>رشحـهٔ قلمش کار هزاران توپ و تفنگ از پیش می‌­برد و مرکّب مدادش جوی­‌های خون روان می­‌کرد</em>»<sup>۱۲۶</sup>. صوراسرافیل در همان شمارهٔ اول، با تیتر «دو کلمه خیانت» شمشیر را از رو بست و محمدعلی­‌شاه را با لویی شانزدهم<a href="#_ftn7" name="_ftnref7"><sup>[۷]</sup></a> قیاس کرد:</p>
<blockquote><p>
<em>آیا قصه لوئی شانزدهم را بنظر دارید؟ آیا قتل جد تاجدار بزرگوار خود را متذکر می‌شوید؟</em>
</p></blockquote>
<p>جریدهٔ هتاک «<em>روح­‌القدس</em>» هم که به مدیریت سلطان­‌العلمای خراسانی منتشر می‌­شد در شماره سیزدهم خود عنان از کف داده، زبان به جسارت باز کرد، گویی که خطاب به یکی از لوطیان طهران می­‌نویسد نه پادشاه! خراسانی در این شماره آشکارا محمدعلی­‌شاه را تهدید به ترور کرده است. بخش­‌هایی از مقاله را عیناً ذکر می­‌کنیم تا مطلب عیان شود:</p>
<blockquote><p>
<em>خوب است قدری از مستی سلطنت به هوش آمده، چشم باز کرده، نظری بدولت خود و باقی دولتها بنمایی-آیا تمام سلاطین عالم از وظیفه و شغل خود خارج شده، مشغول قصابی گشته­‌اند!؟&#8230;مگر ممکن نیست که داستان لویی شانزدهم در این مملکت اتفاق بیافتد&#8230;مگر یقین نکرده که خون فدایی نمره ۴۱<a href="#_ftn8" name="_ftnref8"><sup>[۸]</sup></a> فدایی بزرگتر برای بزرگتر از کار آن فدایی تولید شده و منتظر اتمام حجت است&#8230;باغ مشروطیت که از دو ماه قبل آب نیاشامیده بی­نهایت تشنه شده، وقت آن است بتوسط باغبانان فدایی غیبی، شاداب و سیراب شده، گلها و ریاحین در باغ مشروطیت شکفته شود!<sup>۴۰</sup></em>
</p></blockquote>
<p>میزان هتاکی و پرده­‌دری یک‌طرفهٔ جراید و انجمن‌­های به اصطلاح مشروطه­‌خواه به حدی است که بسیاری از محققین ایرانیِ مشروطه را شگفت‌­زده کرده است. کسانی‌که مطلقاً دلبستگی با پادشاه وقت ندارند و چه بسا مخالف او هستند. فی­‌المثل ماشاالله آجودانی در تحلیل مشهور خود از مشروطه، از آزادی مشروطه­‌طلبان در جریان تقابل میان شاه و مجلس حیرت کرده است. در این آزادی یک‌سویه، طرفداران مجلس حتی در فحاشی آزاد بودند، اما از آن سو، مخالفان آنها در انتقاد هم آزادی بیان نداشتند:</p>
<blockquote><p>
<em>انتقاد از رهبران مشروطه و مجلس چگونه و در چه حدی بوده است؟ البته روزنامه­‌ها دست و دلبازانه آزاد بودند که از محمدعلی‌شاه، امین السلطان، درباریان، طرفداران شاه و روحانیون ضدمشروطه به شدیدترین لحن‌­ها انتقاد کنند. حتی شاه را به ترور تهدید کنند، اما آیا واقعاً این آزادی وجود داشت که در همان روزنامه­‌ها از بهبهانی­‌ها و سردمداران مشروطه به همان لحن انتقاد کنند و نترسند یا به تهمت و تهدید گرفتار نیایند؟<sup>۴۱</sup></em>
</p></blockquote>
<p>فریدون آدمیت نیز بارها از جماعت تندرو­ها خاصه انجمن آذربایجان یاد کرده که علناً به شاه فحاشی می­‌کردند:</p>
<p>نمایندگان انجمن آذربایجان در مجلس در نهایت شدت علیه شاه سخن می‌راندند و حتی بعضی شاه را به تحقیر «<em>محمدعلی</em>» خطاب می­‌کردند و مردم را علیه او به شورش می‌خواندند. اغلب شب‌نامه‌های تهدیدآمیز و سراپا ناسزا علیه محمدعلی‌شاه از طرف انجمن آذربایجان منتشر می‌گردید. سیدجمال واعظ و ملک‌المتکلمین که بر منبر مردم را به مبارزه بر ضدسلطنت دعوت می‌کردند و از بدگویی علیه شاه هیچ دریغ نمی‌کردند از اعضای همان انجمن بودند. بعضی از روضه‌خوان‌ها چون بهاء‌الواعظین هتاکی را به نهایت رسانیده بودند.<sup>۴۲</sup></p>
<p>دیگری روزنامهٔ «<em>مساوات</em>» است که توسط سیدمحمدرضا شیرازی اداره می‌شد و سرا تا پا فحش بود و دروغ و بهتان به این و آن.<sup>۴۳</sup> مساوات چنان در دشمنی با شاه افراط می‌­کرد که از این حیث سرآمد عصر خود شد. در نمرهٔ بیست و یکم بی­‌پرده شاه را مورد خطاب قرار داده که اگر چنین و چنان نکنی ملت تو را خواهد کشت! پس از سرمقاله هم­، بلافاصله ترجمهٔ نطق یک جمهوری­‌خواه پرتقالی را از روزنامهٔ لوموند فرانسه آورده است! این جریدهٔ تندرو و به‌غایت هتاک، ناشر افکار انجمن آذربایجان بود. حتی به مادر شاه نسبت‌های مذموم می­‌داد و علناً شاه را «<em>ام‌­الخاقان</em>» می­‌نامید. کار این روزنامه با مقام سلطنت در نهایت به دادگاه کشید، و شاه بر علیه مساوات به عدلیه ملتجی شد !<sup>۴۴</sup> <sup>۱۲۸</sup> دولت نیز به نام مشروطه نه می‌توانست مانع شود و نه خودِ مجلس بر این تندروی­‌های کور افساری می‌بست. به قول عین‌­السلطنه «<em>برای شاه و تمام محترمین این مملکت آن همه تهمت و افترا، فحش، توبیخ، تکفیر کردند، ابداً مجازاتی در میان نیامد</em>.»<sup>۴۵</sup> کار به آنجا کشید که مجلسیان ­گفتند: «<em>شاه مظلوم است و تندروان مجلس و انجمن‌­ها ستمکار</em>».<sup>۴۶</sup> هم‌زمان با حملات بی‌­امان روزنامه‌جات و انجمن­‌ها بعضی از اکابر هم منتقد شاه شدند. زمانه آن‌قدر مضحک شده بود که علاءالدوله &#8211; عامل اصلی فلک کردن تجار قند &#8211; و جلال­‌الدوله یکی از پسران ظل‌ّ­السطان دعوی مشروطه داشتند و علیه شاه مدعی شدند! علاءالدوله انجمنی به نام «اکابر» تشکیل داد و به اتفاق سایر شاهزادگان عریضه به شاه نوشت که «<em>اگر همراهی با مجلس نکنید ما با شما همراه نیستیم!</em>»<sup>۴۷ </sup>اینان از ترس ترور توسط طرفداران مجلس به جان شاه افتاده و یک شبه رنگ عوض کرده بودند. شاه که خود متمم قانون اساسی را صحه کرده است، حالا باید به این جماعت مزوّر هم جواب پس بدهد. علاءالدوله جسارت را به حد اعلی رسانده، حضوراً تمام تقصیر را به گردن شاه انداخت. شاه متغیر شده، او را حبس کرد و در اعلانی به اهالی طهران نوشت: «<em>هر چه گفتند شنیدیم و هر چه خواستند کردیم و از هر حرکت زشت ناپسندی تجاهل و اغماض نمودیم</em>». سپس ضمن تأکید بر مشروطه بودن دولت ایران قصد مفسدین را خراب کردن خانهٔ مردم یعنی اساس مملکت اعلام کرد.<sup>۴۸</sup> بااین‌حال به واسطه انقلاباتی که در ایالات مختلف و طهران برخاست شاه این‌بار هم پشت قرآن را مهر کرد و قسم ­خورد که به اساس مشروطیت متعهد بوده و از آن پاسداری می­‌کند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>متمم قانون اساسی</strong></p>
<p>در نگارش متمم قانون اساسی اهالی تبریز چنان عجله­‌ای داشتند که حد نداشت. هر چه از طهران تلگراف می­‌زدند که چنین امر مهمی زمان‌بر است و باید به تأیید علما و صحه همایونی برسد، جمع کثیری که در تبریز گرد آمده بودند را قانع نمی­‌کرد. شاه در باب متمم تنها می­‌گفت تا علمای نجف امضا نکنند من امضا نخواهم کرد.<sup>۴۹</sup> بااین‌حال این بخش از تاریخ مشروطه هم موجب افتراق میان مشروطه­‌طلبان شد و هم فاصلهٔ میان شاه و مجلس را بیشتر کرد. تقابلی در میان مشروطه­‌خواهان رخ داد که بسیار درخور اهمیت است. کسروی در این باب به دوگانه شریعت و مشروطه اشاره می­‌کند، اما تحلیلی که ارائه می‌­دهد راه به عمق مسأله نمی­‌برد. او می‌­نویسد: «<em>سالها در ایران یک حکومت عرفی و یک شریعت با هم بوده و دو دستگاه با هم به سر برد</em>ه».<sup>۵۰</sup> بنابراین او به وجود دوگانهٔ شرع-عرف معترف است، اما علی­‌الظاهر هیچ‌یک از این دو را قبول ندارد. شاه را که خودکامه می‌­داند و در مقابل با علما نیز همدل نیست. شق سومی هم وجود خارجی ندارد، هر چند کسروی صحبت از «<em>توده</em>» می­‌کند و نیروی سوم را «<em>ملت</em>» می­‌خواند.<sup>۵۱</sup> ملتی که به اذعان کسروی، چیزی از مشروطه نمی­‌داند اما می­‌تواند در انتزاع او شق سوم باشد. برخلاف نظر کسروی مشروطه نمی­‌توانست در خلأ رخ دهد و اگر هدف آن تنها تضعیف سلطنت بود-که بود-، این مهم جز با توسل به قطب دیگر قدرت یعنی علما ممکن نمی‌شد. این مطلب را روشنفکران ایرانی دو دهه قبل از مشروطه فهمیده بودند و به همین دلیل بسیاری از آنان، چون میرزا ملکم­‌خان و حتی دهری­‌مسلکی چون میرزا آقاخان کرمانی، خواهان ورود روحانیون به حیطه سیاست شدند. بنابراین کسروی که در تاریخ خود دائماً علما را به دستبرد در قانون اساسی یا بی‌اطلاعی از معنی ناب مشروطه متهم می­‌کند، از قضا تیشه به ریشهٔ مشروطهٔ ایرانی می‌­زند، چرا که جز با جلوداری آنها چنین جنبشی اساساً ممکن نبود. در عهد مشروطه، توده برخلاف روزگار کنونی یک عامل سیاسی حساب نمی­‌شد و «ملت» هم معنای مدرن خود را نداشت. توده(ملت) یا از صحنه مشروطه بیرون بود یا تحت هدایت علما-اعم از موافق یا مخالف مشروطه- عمل می­‌کرد. بنابراین ملت نه تنها شق سوم نبود، بلکه در جریان مشروطه تابع همان دو قطب سنّتی باقی ماند. کسروی چون از این دو قطب متنفر است و شق مدنظر او هم وجود سیاسی ندارد، لاجرم در نهایت به دامن انقلابیون قفقازی می­‌افتد و در دشمنی با شاه از آنها هم جلو می‌­زند. در حقیقت از جادهٔ اعتدال مثل همیشه خارج شده، واقع‌­بینی یک تاریخ­‌نگار بی‌طرف را ندارد.</p>
<p>از دیگر مواد جنجالی در نگارش متمم قانون اساسی، اصل هشتم در فصل حقوق ملت بود: برابری! وقتی یکباره صحبت از برابری به میان آمد علما برآشفتند که «<em>مسلم و کافر در دیه و حدود برابر نتواند بود</em>».<sup>۵۲</sup> این الفاظ جدید مشخص بود محرکینی در خارج از مجلس دارد. مثلاً زردتشتیان بلافاصله لایحه­‌ای به مجلس فرستاده و خواهان مساوات شدند. امام جمعهٔ خویی در واکنش به این لایحه اظهار داشت که «<em>زردشتیان ۱۳۰۰ سال است با ما بوده‌­اند و حقوقی داشته‌­اند&#8230;حالا ما حتی­‌الامکان در صدد هستیم که حقوق آنها را زیاد کنیم و محکم نماییم</em>».<sup>۱۲۹</sup> علما استدلال می­‌کردند که برابری نسبتی با شرع ندارد و یک مسلمان با یک زرتشتی برابر نیست. تقلید واژه به واژه از انقلاب کبیر به همین تناقضات ختم می­‌شد. در جامعه‌­ای که ثبت احوال، حدود و دیات آن سده‌­ها مبتنی بر فقه اسلامی است، چگونه می­‌توان یک شبه از برابری سخن گفت، یا همه را تنها با یک قلم و کاغذ «برابر» نمود، و از قیود واقعاً موجود رها کرد؟ برابری حتی میان اقشار مختلف مسلمان برقرار نبود چگونه می‌شد از برابری مسلمان و غیرمسلمان دم زد. بنابراین اصل هشتم را جبراً این‌گونه انشاء کردند که ایرانیان «<em>در مقابل قانون دولتی متساوی­‌الحقوق خواهند بود</em>». برای این مهم نیز مقدور نبود انشایی بهتر از اصل هشتم تدارک دید، چرا که شارع واقعاً از حیث برخی حقوق، مسلمان و غیرمسلمان را نابرابر می‌داند.</p>
<p>مشروطه در ایران با آن خصوصیات سیاسی و مذهبی مملکت، ناگزیر بود که به بهای تضعیف یکبارهٔ سلطنت سهم رسمی به علما در ادارهٔ کشور بدهد. منصبی که در سلطنت مستقله وجود خارجی نداشت اما به هنگام نگارش متمم تحت عنوان «<em>نظارت علما</em>» بر تصویب قوانین به میان آمد. در حقیقت، متمم به دنبال تعیین کردن حقوق سلطنت، ملت، عدلیه و نحوه اخذ مالیات بود، اما به «<em>علمای اعلام</em>» مسئولیت قانونی تطبیق قوانین با شرع انور را اعطا کرد که صراحتاً در اصل دوم آن آمده است. این اصلِ محبوبِ شیخ فضل­‌الله البته هیچگاه متناسب با کیفیت قانونی خود اجرا نشد، اما به دخالت علما در سیاست، رسمیت و قانونیت بخشید. جریان تصویب این اصل نیز رخنه در صفوف مشروطه­‌خواهان انداخت و ایضاً تناقض مشروطهٔ ایران را عیان کرد. درست است که پیروزی مشروطه به رهبری مجتهدین بود، حامیان بزرگ آن مقیم نجف بودند و اصل دوم متمم قانون اساسی نیز اختیار تطبیق قوانین با شرع را بر دوش آنان نهاده بود، اما ماهیّت مشروطه در اصل «<em>اروپایی</em>» است و در گذر زمان تنها به یک دوگانه می‌­انجامید: شاه یا مجلس! بنابراین علما برخلاف تصورشان، در ساختار جدید به حاشیه می­‌رفتند و در بهترین حالت، وکلایی عرفی می­‌شدند. دیگر به صرف مجتهد یا فقیه بودن نمی­‌توانستند در امور، مداخله غیررسمی کنند و حتی امور شرعیه را هم با دولت شریک شدند. این مهم را شیخ فضل­‌الله به هنگام تحریر متمم، به خوبی دریافته بود که مشروطه­ ظاهراً در حال فرا رفتن از معنای اولیه خود یعنی محدود کردن اختیارات پادشاه به وسیلهٔ مجلس منتخبان است. اما مراجع نجف در این مرحله با نظر مجتهد طهران موافق نبودند. در حقیقت علت مهم بروز اختلاف میان طیف محافظه­‌کار طرفدار مشروطه این بود که متمم، یارای غلبه بر ذات قانونگذاری مدرن را نداشت که میل طبیعی آن، عبور از قیود شرعی است. فقه که شامل احکام خصوصی، عقود، ارث و غیره است با تأسیس مجلس شورای ملی دارای رقیب می­‌گردد چرا که مجلس شورا در فرایند تقنین، احکام اسلامی را تنها یکی از منابع قانونگذاری خود می­داند نه تنها مأخذ و منبع انحصاری تقنین. شیخ فضل­‌الله به هنگام تحصن دوم خود در عبدالعظیم ضمن اینکه مغرورانه خود را  اسّ اساس این مجلس و مشروطیت می­‌داند، در پاسخ به سیدین در همین باب می‌­گوید:</p>
<blockquote><p>
<em>مجلس برای ما خیلی خوب است، مشروطیت خیلی بجاست. اما مشروطه باید قوانین و احکامش سر مویی از طریقهٔ شرع مقدس نبوی خارج نشود. پس ما را در موضوع مشروطیت ابداً حرفی نیست. اما آزادی که جز مشروطیت نیست&#8230;امروز نوبت من است، چند روز دیگر نوبت شما می­‌رسد.<sup>۱۳۰</sup></em>
</p></blockquote>
<p>شیخ که به حق خود را از سران مشروطه می‌­داند، به این نکته اما التفات ندارد وقتی علمایی چون او خواهان تحدید یکباره سلطنت و وزرا شدند و مجلس شورای ملی را بر صدر نشاندند نمی­‌توانند طبقهٔ خود را از این قاعده مستثنی کنند. به‌قول طباطبایی «<em>مجلس نمی­‌گذارد علما مانند سابق به میل خود هر چه می­‌خواهند بکنند.</em>»<sup>۱۳۱ </sup>این سیل که سرچشمهٔ آن خود حضرات بودند با این شدت و حدتی که جاری شد همه را با خود می‌­برد نه فقط تاج و تخت را. علما در کل موفق شدند سلطنت را تضعیف کنند، اما امتیازات سنّتی خود را هم هبه کردند، و تازه این قبل از روی کار آمدن دیکتاتوری منوّر است. بنابراین همان شد که مظفرالدین­‌شاه می­‌گفت که اینان از مشروطه­‌خواهی پشیمان خواهند شد. شیخ فضل­‌الله در همین جا بود که از صف مشروطه­‌خواهان و سیدین جدا شد و ازآنجایی‌که مجتهدی بزرگ و بنام به شمار می­‌رفت، بنای مخالفت او با مشروطه در کشور غوغا به پا کرد و موجب تفرقه گردید. از سویی دیگر پادشاه نیز با متمم چنان تضعیف شد که از اختیاراتش عملاً چیزی باقی نماند. محمدعلی­‌شاه هنگام صحهٔ متمم قانون اساسی در آن غور و تعمق کافی نکرد.<sup>۵۳</sup> متمم را از روی قانون اساسی بلژیک ترجمه کردند و حتی مواد آن را شدیدتر از اصل آن نوشته بودند. مخبرالسلطنه که واسطهٔ میان دربار و مجلس بود، می‌­گوید:</p>
<blockquote><p>
<em>متأسفانه به حکم عادت سیاسی قانون اساسی بلژیک را مصدر قرار داده‌اند که بر اساس فرانسه بود، مردم فرانسه آتشی‌مزاج همان قانون اساسی را هم مجری نکردند، کنوانسیون سوابق را از ریشه برآورده، اوباش غلبه کردند و خرابی‌ها بار آوردند و ما همان رشته را دنبال کردیم. اگر ملاحظات سیاسی نبود می‌­بایست تقلید از انگلیس کرد که همیشه اصول قدیمی را ملحوظ میدارد و نواقص را اصلاح می­‌کند.<sup>۵۴</sup></em>
</p></blockquote>
<p>در تاریخ معاصر جهان هیچ­گاه قانون اساسی به این شدت و حدّت از هیچ پادشاهی گرفته نشده بود. اگر محمدعلی‌شاه جز صحه گذاردن بر متمم قانون اساسی که تماماً توسط مجلس تحریر شد، همراهی دیگری با مشروطه نمی­‌کرد، مشروطه­‌خواهان می­‌بایست از او کمال تشکر را داشتند نه اینکه عاقبت، سلطنت را هم از او دریغ نمایند. سلطنتی که یکباره و با نوشتن متمم، موهبتی شد که ملت به او تفویض کرده است! قدرت اجرایی­َش را وزرای مسئول بردند، خزانه‌­اش را وزارت مالیه- در حقیقت مجلس- گرفت، محاکم دولتی­َش به عدلیه داده شد و قشون هم تحت‌نظر وزیر جنگ درآمد و حتی اختیار دربار هم از کف او بیرون رفت. در واقع متمم را طوری نوشتند که برای شاه چیزی باقی نگذارند و او را همانند سایهٔ روی دیوار کنند. سنا را هم با آن توصیفاتی که درباره‌­اش رفت هیچگاه تشکیل ندادند. حتی مجلس پا را از حدود خود فراتر گذاشت و عزل و تنبیه اطرافیان شاه را هم حق خود ­دانست. تقی­‌زاده در همین رابطه، گستاخانه اظهار داشت:</p>
<blockquote><p>
<em>همان‌طور که وکلا هرگاه سلب اطمینان خود را از وزیری اظهار نمایند آن وزیر معزول است همین‌­طور هرگاه از مقربان سلطنت چنین اظهار را بنمایند باید اینها را از قرب به آن مقام مقدس طرد و منع کرد و آنچه مجازات لازمه است، به آنها داده شود.<sup>۱۳۲</sup></em>
</p></blockquote>
<p>یعنی همان‌گونه که نمایندگان، وزرا را استیضاح می­‌کنند قادر باشند اطرافیان شاه را هم عزل کنند. اینها از کرامات شیوخ مشروطه­‌خواه ایرانی است. طوری رفتار می­‌کردند که گویی محمدعلی­‌شاه، مستأجر مجلس در قصر گلستان است و اینان قادرند هر طور که صلاح می‌­دانند با او رفتار کنند. مبرهن بود که بنا به تجربهٔ تاریخی، تقسیم قدرت سیاسی میان پارلمان و سلطنت نمی­‌تواند پایدار بماند، ناگزیز بایستی یکی بر دیگری فائق آید.<sup>۵۵</sup> و در مشروطهٔ ایران روند حوادث، برتری مطلق اما ناپایدار «<em>مجلس</em>» را رقم زد. علمای اعلام، رؤسای ایلات بزرگ و خصوصاً ایالت‌­های تبریز و اصفهان و رشت در نهایت جانب مجلس را گرفته و شاه را تنها گذاشتند. در ایران که رسم بر انجام امور به شکل انقلابی است، مجلس که موجودیت خود را مدیون فرمان همایونی بود، در اندک زمانی تمام قدرت را از شاه گرفت و حتی میل به تحقیر و کشتن او داشت، اما هیچگاه حتی تا به امروز بدل به نهادی ریشه­‌دار و مستقل نشد و همیشه در حاشیه قدرت باقی ماند.</p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>ترور اتابک</strong></p>
<p>محمدعلی‌­شاه برای صدارت در عهد مشروطه شخصیت مشهور و کاربلد اما نامحبوبی را به طهران فراخواند تا ریاست دولت را به او محول نماید؛ اتابک اعظم، مقتدرترین شخصیت ایران در ربع اول قرن چهاردهم. اتابک که از سفری دور و دراز بازمی­‌گشت و گویی از جهت عقیدهٔ سیاسی تغییر کرده بود، در اولین ملاقات خود به شاه گفت:« ا<em>گر مشروطه به سود سایرین نباشد هر آینه به نفع شخص همایونی است</em>».<sup>۵۶</sup> در بدو ورود به طهران ملکم‌خان و طالبوف زبان به حمایت از او گشودند و او را برای تحکیم مشروطه در دوران جدید شخص مناسب و باتجربه‌­ای خواندند. کسی هم جز اتابک یارای این را نداشت که در دورهٔ گذار به سلطنت مشروطه، ریاست دولت را بر عهده گیرد. آدمیت هم در تحلیل خود او را «<em>سیاستمداری بسیار زیرک و محیل و کاردان</em>»<sup>۵۷</sup> نامیده است. اما کسروی مجلس را برای قبول صدارت اتابک به «سست‌کاری» متهم کرده و او را بدخواه و دشمن مشروطه خوانده است.<sup>۵۸</sup> کسروی بنا به طبع آتشین خود، همان‌طور که در تاریخش دشمن درجهٔ یک شاه است، با اتابک نیز عداوتی آشکار دارد. درحالی­‌که که رابطهٔ مجلس و دولت در زمان صدارت او بهبود یافته و شاه نیز وزرا را به همراهی با مجلس تشویق می­‌کرد، کسروی اما ذیل فصل ترور اتابک، نمایندگان را در مواجهه با صدراعظم به پریشان­‌گویی، زودباوری و فریفته شدن متهم کرده و اتابک را هم شیرین‌زبان و نیرنگ­‌ساز می‌­نامد که در «<em>آخرین ساعت زندگی بسر می­‌برد</em>».<sup>۵۹</sup> اتابک اما امور دولتی را حتی‌­المقدور پیش می­‌بُرد و با وجود تمام پیچیدگی­‌های سیاسی، قاطبهٔ نمایندگان مجلس با او همراه شدند، ایضاً بهبهانی که از قدیم با وی رابطه­‌ای حسنه­ داشت. روابط میان دربار و مجلس بهتر شده بود، و امید به تفاهم دولت و مجلس افزایش یافت، هر چند که اتابک بین شاه و مجلس و بهبهانی و شیخ فضل‌­الله چهار میخ شده بود.<sup>۶۰</sup> صدارت او تا اندازه‌­ای، افق سیاسی را روشن کرد اما ناگهان عباس آقا تبریزی با عنوان انقلابی «<em>فدایی ملت</em>» صدراعظم را در مقابل مجلس شورای ملی به قتل رساند تا بذر ترور سیاسی توسط سوسیال دموکرات‌­های ایران با موفقیت پاشیده شود. این ترور در زمان تحصن شیخ­ فضل­‌الله در عبدالعظیم و توفیق اتابک در ایجاد مفاهمه میان دولت و مجلس رخ داد و ورق را به نفع تندروها برگرداند. این شگرد فرقهٔ اجتماعیون عامیون بود که هر زمان مشروطه از حالت انقلابی خود خارج می­‌شد با یک ترور یا بلوا اوضاع را متشنج کند تا از آب گل­‌آلود ماهی بگیرند. پس از این واقعه، مجلس به‌طور رسمی قتل اتابک را از «<em>ضایعات عظیمه و موجب تأسف</em>» ­خواند، اما جناب مستطاب کسروی، که قربانی کردن شتر را در عید قربان عملی «<em>خونخوارانه</em>»<sup>۶۱</sup> می‌­داند، چنین عمل تروریستی را «<em>شاهکار</em>» و قاتل را «<em>جانباز</em>» نامیده است<sup>۶۲</sup>. او که در سراسر تاریخ خود از مجلس به علت خلع نکردن شاه شکوه دارد نمایندگان را تنها به دلیل اظهار تأسف از ترور صدراعظم «<em>بی­‌خرد</em>»<sup>۶۳</sup> خوانده است. کسروی سپس از مهندس برق معلوم‌­الحالی چون حیدرعمواوغلی به‌عنوان یک «<em>جوان دلیر و آزادی‌خواه</em>» نام برده و او را که از اعضای انجمن بدنام آذربایجان و جماعت وابسته به سوسیال دموکرات­‌های قفقازی است، منشأ و محرک اصلی ترور معرفی می‌­کند.<sup>۶۴</sup> به‌هر‌حال تندروها آنچه در سر داشتند و از سوسیالیست­‌های روسی آموخته بودند در طهران پیاده کردند. میانه­‌روها کم­‌کم از قطار مشروطه پیاده و مانند هر انقلاب دیگری تندروها همه کارهٔ مملکت شدند. روز تشییع اتابک نشانــهٔ دیگری بود بر تغییر زمانه. احتشام‌­السلطنه که خود نظاره­‌گر حوادث است می­‌نویسد: «<em>همه رفته‌اند، همه دوری گزیده‌اند و جز مهتر و شاگرد آشپز از آن خیل خدم و حشم و بنده و ارادتمند، هیچ‌کس باقی نمانده است</em>».<sup>۶۵</sup> پس از ترور اتابک، شاه در قصر صاحبقرانیه به کوه‌­های البرز پناه برده<sup>۶۶</sup> و شلوغی شب هفت عباس‌­آقا (قاتل اتابک) حکایت از این داشت که تندروها به مراد دل خود رسیده‌­اند. آنها از شرارت، ارتزاق می‌­کردند و جو ملتهب و انقلابی ایشان را جلودار مشروطه می­‌کرد. کسروی نیز با نهایت اکرام و احترام از آنان خاصه ملک‌­المتکلمین یاد کرده است؛ شخصی که هم خوب رشوه می­‌گرفت و هم خوب دشنام می­‌داد. اوضاع به‌گونه­‌ای پیش رفت که رفته‌­رفته از یافتن عاملان پشت صحنه ترور اتابک صرف‌ِنظر کردند و دیگر کسی پی کار را نگرفت! از پیامدهای این ترور استعفای صنیع‌­الدوله رئیس مجلس و جدا شدن سعدالدوله -ابوالمله مشروطه­‌خواهان- از مجلس بود. سعدالدوله که از حقوق‌دانان مجلس و یکی از نویسندگان متمم قانون اساسی بود در این اثنا به دولت مشیرالسلطنه پیوست و وزیر خارجه شد. صنیع­‌الدوله نیز که از بدگویی و تهدید به ترور خود خسته شده بود استعفای سوم خود را تقدیم کرد و عطای ریاست مجلس را به لقایش بخشید!<sup>۱۳۳</sup></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>مالیه و قشون</strong></p>
<p>دولت وقت به‌طور روشنی دچار کمبود مزمن پول بود. کمبودی بیش از اندازه، به‌طوری‌که ناچار به استقراض خارجی می­‌شد. این اوضاع بد مالی که میراث عهد مظفری بود، کشور را به قرضه معتاد کرد. هیچ راه دیگری هم وجود نداشت. تأسیس بانک ملی با شکست مواجه شده بود، چرا که سرمایهٔ لازم برای آن فراهم نیامد. به قول مخبرالسلطنه، «<em>معلوم نشد چه گفتند زن‌ها دستبند و گوشواره دادند، به گوش کی رفت و پارهٔ دست زن کی شد، من ندانستم. همین‌قدر دانستم که گفتگوی بانک و حرارت­‌ها لوث ماند.</em>»<sup>۶۷</sup> دخل و خرج دولت با هم نمی­‌خواند و عایدات دولت کفاف هزینه­‌ها را نمی­‌کرد. مجلس هم در همان بدو تأسیس، با لایحهٔ استقراض چهارصد هزار لیره مخالفت کرده بود. فقدان پول را می­‌توان یکی از دلایل سقوط محمدعلی­‌شاه دانست. ازآنجایی‌که خزانه هم به بهارستان منتقل شده بود برخی از رجال مسئولیت دولتی قبول نمی­‌کردند به‌طوری‌که شاه ضمن تذکر این مطلب که از تبریز با خود کسی را نیاورده و همیشه در انتخاب صدراعظم و سایر وزرا به رجال طهران نظر داشته، خطاب به تعدادی از نمایندگان مجلس اظهار داشت:</p>
<blockquote><p>
<em>تا حالا که ما پول داشتیم و دخل از جانب ما ممکن بود، همه در دخالت به کار یکدیگر سبقت می‌­جستند؛ ولی امروز خود را کنار می­‌کشند.<sup>۱۳۴</sup></em>
</p></blockquote>
<p>مضاف بر این، مالیه بدل به ملک طلق مجلس شده بود و وکلا قادر بودند مقرری این و آن، حتی شخص شاه را کم و زیاد کنند. باز هم تقی­‌زاده این عنصر رادیکال و بلوایی، جلودار ماجرا شد و در کمال بی­‌ادبی در جلسه علنی مجلس اظهار داشت که «<em>سالی سی هزار تومان از برای مخارج شخص سلطنت» معین می­‌کنیم و در رابطه با پرداخت حقوق خدمه‌ٔ دربار نیز گفت «آن را خودمان می‌­دهیم</em>.»<sup>۱۳۵</sup> یعنی اگر شاه نمی­‌تواند خدمهٔ دربار را در مورد مستمری مصوب مجلس اقناع کند ما فقط حقوق ایشان را داده، مابقی را مستقیم با خدمه حساب می­‌کنیم. این در حالی است که شاه کاهش شدید بودجـهٔ دربار را پذیرفته و خود را مایل به سازش نشان داده بود. باری خروج یک‌بارهٔ خزانهٔ ممکلت از تصرف شاه و افتادن آن به دست مجلس، کار را به آنجا رساند که جوانکی به نام تقی‌­زاده به خود جرأت این را بدهد تا شاه را حقوق­‌بگیر مجلس بخواند و اعضای دربار سلطنت را مستخدمین مجلس. این‌گونه مالیه را از دربار به بهارستان بردند. اما مجلس نه تنها در تمشیت امور مالی توفیقی نیافت، بلکه با قوانین صوری و ترجمه‌­ای، منابع موجود را هم دچار مشکل کرد و همچنان هشت مملکت گرو نه آن باقی ماند. از طرفی دیگر شاه فاقد ارتش یکپارچه به معنای مدرن کلمه بود، بلکه قشون او از فوج‌های نظامی منظم و نامنظم تشکیل می‌شد. دولت مستقیماً این افواج را، که سوای قوای نظامی ایلات و عشایرند، تأمین مالی کرده، به آنها جیره می­‌داد. قوای ایلات هم هر چند در مواقع لزوم به شاه وفادار بودند، اما مستقیماً تحت فرماندهی او قرار نداشتند. حارث سرحدات ایران همین ایلات و عشایر بودند که در عوض وفاداری به شاه، از امتیازات محلی برخوردار بوده و از آنها انتظار می‌رفت متقابلاً از قلمرو شاه دفاع کنند. سنّت دراز حکومت‌های محلیِ خوداتکا، اما وفادار به شاه، در تمام ایالت­‌ها برقرار بود. شاه تنها حاکم هر ایالت را تعیین می‌کرد و از هر منطقه خراج و قشون مکفی را طلب می‌نمود. در مقابل به امتیازات و سلسله‌مراتب‌های مرسوم در این مناطق احترام می‌گذاشت. اما مجلس جوان سعی داشت اختیار فوج‌های دولتی را هم از شاه بگیرد و وزیر جنگ را همه کارهٔ قشون کند بدین بهانه که نمی­‌تواند شاه را مورد سؤال قرار دهد. پس از تغییر مبنای مشروعیت و بدست گرفتن خزانه این‌بار نوبت به قشون و افواج دولتی رسید که از اختیار شاه خارج شود و برای او از ابراز قدرت هیچ باقی نماند. این تغییرات انقلابی در حالی رخ داد که قدرت قوای ایلات و عشایر سر جای خود باقی ماند و در ادامه کنترل ایلات را برای مرکز دچار چالش کرد. این اقدام مجلس معنایی جز خارج کردن کنترل قشون نظامی کشور و به تبع آن حکومت ایالات از ید شاه نداشت. حوادث آینده که بر ما آشکار است نشان می­‌دهد در نهایت همین قوه توانست طهران را فتح کند و محمدعلی­‌شاه را از سلطنت قانونی عزل نماید. اصل پنجاهم متمم قانون اساسی فرمان‌فرمای کل قشون را مقام سلطنت می­‌داند، اما در نهایت وزیر جنگ مسئول است و باید در مقابل مجلس پاسخگو باشد. وزیری که دو دهه بعد قدرتی مافوق تصور پیدا کرد و با مصوبهٔ مجلس پنجم که نقض صریح قانون اساسی بود، فرماندهی کل قوا را هم از شاه وقت گرفته، قاجار را از سلطنت مشروطهٔ ایران برانداخت<strong>. </strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>ترور شاه</strong></p>
<p>محمدعلی‌شاه کمتر از سه سال فرصت سلطنت یافت و هر چه از اختیارات و امتیازات خود کوتاه آمد، ارج و منزلتی درخور ندید. وضع آشفتهٔ مالی دولت، ارتباطی به زمان شهریاری او نداشت و همین که به تخت سلطنت نشست نهادی جوان چون مجلس مقابلش قد علم کرده بود. گویی که ایران سده‌­ها صاحب پارلمان بوده و دستگاه سلطنت، تازه به دوران رسیده است نه بالعکس. او که مانند تمام پادشاهان، دیهیم شاهنشاهی ایران را به ضرب شمشیر نیاکان، حق خود می‌­دانست و آن را با هیچ احدی ولو برادر خود سالارالدوله شریک نمی‌شد، با مجلس جوان میراث خود را تقسیم کرد. اما مجلس در اندک زمانی تمام اقتدارات سلطنت را از او ستاند. در پاسخ به تمام سهل­‌گیری­‌های شاه، وی را در روز روشن و در پایتخت سلطنتش ترور کرد. مشروطهٔ ایران تا آنجا ترقی کرد که با بلوای فرانسه و گردن زدن شاه تنها چند قدم فاصله داشت. شاه از این ترور، جان سالم به در بُرد، چرا که در کالسکهٔ شش اسبه نشسته بود نه اتومبیل اصلی، اما روسیاهی به زغال باقی ماند. محمدعلی‌شاه که در روز قبل ترور به جهت خشنودی از تصویب قانون مطبوعات دستخط به مجلس فرستاده بود، روز بعد، جواب خود را با نارنجک گرفت. شاه سالم ماند و حتی پس از چنین سوءقصدی خونسردی خود را حفظ کرد. او همان‌طور که در مقابل هتاکی مطبوعات و انجمن‌نشینان صبر پیشه نمود، در مقابل این ترور نیز خواسته­‌ای جز یافتن عاملین کار نداشت و بیش از همه از مجلس، منتظر پیگیری ترور خود بود. شهربانی چهار تن را دستگیر کرد، اما انجمن‌­ها به نام پشتیبانی از قانون، همه آنها را آزاد کردند. جالب اینکه نارنجک از پشت بام انجمن آذربایجان به سمت اتومبیل شاه پرتاب شده بود؛ گویا قانون در مشروطه ایرانی به معنی تحقیر و تحدید حداکثری شاه و در مقابل، آزادی تام و تمام مجلس، انجمن­‌ها و اشرار قفقازی بود. حتی فرد عنودی مانند کسروی که در تمام صفحات تاریخ خود شاه را «<em>میرزا</em>» نامیده است لب به اعتراف گشوده که محمدعلی­‌شاه این پیشامد را دستاویزی برای حمله به مجلس و طرفدارانش قرار نداد. بااین‌حال کسروی آنقدر مغرض بود که این ترور را «<em>شاهکار دوم</em>» بنامد و از نو آن را در سیاههٔ اَعمال حیدرعمواغلی ثبت و درج نماید.<sup>۶۸</sup> بمب را همین مهندس اوغلی ساخته بود و آن چهار تن که آزاد شدند، عاملان اصلی ترور بودند. آخر همه را آزاد کردند، و این اشرار از چنین خلاف بزرگ هیچ عقوبتی ندیدند. کمیتهٔ سوسیال دموکرات باکو اینان را به طهران گسیل داشت تا شاه را ترور کنند. مجلس به گونه‌ای با عاملان ترور برخورد کرد که گویی «<em>جنیان</em>» آن را مرتکب شدند نه مشروطه‌چیان. حتی جای شاکی و متهم عوض شده، شاه را به‌خاطر دستگیری این تروریست­‌ها به نقض قانون اساسی متهم کردند. شاه نیز مظلومانه گفت:</p>
<blockquote><p>
<em>اکنون که ملت نمی­‌خواهد کسانی‌که آهنگ کشتن من می­‌داشتند دنبال کنم من نیز چشم می­‌پوشم!<sup>۶۹</sup></em>
</p></blockquote>
<p>باری حرکت به سمت مشروطهٔ کاملِ پارلمانی مقارن با آغاز سلطنت محمدعلی‌شاه بود.<sup>۷۰</sup> درحالی‌که ایران به مشروطهٔ محدود نیاز داشت تا قدرت به یکباره از دربار به مجلس منتقل نشود. پیامدهای چنین انقلابی در ایران بنا به تجربهٔ تاریخی، دردناک و ناموفق بود. راه درست برای ممالک محروسه با آن خصوصیات جغرافیایی، مسیری بود که انگلستان طی کرد نه فرانسهٔ انقلابی با همه تندروی‌ها و کشت و کشتارها و فجایعی که آفرید.<sup>۷۱ </sup>قدرت می­‌بایست بین دربار، سنا و مجلس شورای ملی توزیع می‌شد، نه اینکه سلطنت را از همان آغاز مشروطه بدل به سایه کنند، سنا را هیچ‌گاه تشکیل ندهند و مجلس بی­‌تجربه را هم مطلق‌­العنان سازند. در مشروطه ایران جو متشنج و انقلابی، تندروها را همه کارهٔ میدان کرد. در گرماگرم قیل‌و‌قال­‌های امثال تقی‌­زاده، مستشارالدوله، ملک­‌المتکلمین، واعظ اصفهانی، دخو، صوراسرافیل، مساوات و انجمن‌های تبریز و رشت و قزوین، دیگر امکانی برای امثال صنیع‌الدوله، مخبرالسلطنه، مؤتمن­‌الملک، مستوفی‌­الممالک و مشیرالسلطنه که از قضا رجالی کاردان و میانه­‌رو بودند، باقی نمی‌­ماند. حتی احتشام‌­السلطنه که از وکلای باسواد و مدتی رئیس مجلس بود مجبور به استعفا شد، وزرای دولت که دیگر جای خود دارند. بارها در عمر مشروطهٔ اول همین که مصالحه­ و مفاهمه میان شاه و مجلس رخ می­‌داد و مملکت رنگ آرامش به خود می­‌گرفت، ناگهان تروری ترتیب داده یا در منبر و روزنامه،­ سلطنت را به باد ناسزا می ­گرفتند. از طرفی دیگر اعضای اجتماعیون عامیون در تبریز و رشت بلوا درست می‌کردند که مبادا طهران آرام شود و در فضایی مسالمت‌­آمیز این مشروطهٔ جوان و بی­‌تجربه پا بگیرد و امنیت ممالک محروسه از دست نرود. محمدعلی‌شاه در چنین جو متلاطم و پرتنشی، هر چه کرد به جایی نرسید و قطعاً بر او تقصیراتی وارد است، اما تاریخ‌­نویسانِ مغرضِ مشروطه از او هیولایی ساخته‌اند که کاملاً ایدئولوژیک و غیرتاریخی است. دلیل چنین روایت­‌گری­ بی­‌شک به مغلوب شدن او به هنگام فتح طهران و انقراض قاجاریه در چند صباحی بعد بازمی­‌گردد. در مقابل، دشمنان بدزبان و بدکردار او قدر و منزلتی مضاعف یافتند که نه در زمان حیات و نه پس از مرگ لایقش بودند و از طرفی در روایت از مشروطه هم جانب انصاف را رعایت نکردند. اما برخی از انقلابیون جوانِ آن روزها، بعدها و به هنگام پیری، به تندروی خود در جریان مشروطه اعتراف کردند. ولی چه سود که آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت! مرحوم ایرج افشار که محضر عده‌ای از رجال مشروطه را درک کرده و با آنها دربارهٔ انقلاب مشروطه سخن گفته بود، چند بار از تقی‌­زاده شنیده بود که می‌گفت:</p>
<blockquote><p>
<em>اگر ما با محمدعلی‌شاه راه آمده بودیم و جوانی نکرده بودیم شاید مشروطه آن‌چنان‌که مطلوب بود، می­‌ماند.<sup>۱۲۰</sup></em>
</p></blockquote>
<p><sup> </sup></p>
<p><strong>انحطاط مجلس</strong></p>
<p>مجلس اول نماد ناکارآمدی و تقلید نابجا از تاریخ اروپا خاصه فرانسه بود. مجلسی که هیچ سابقه‌­ای در ایران نداشت و زمانی‌که به موجب فرمان مظفری تأسیس شد حتی فاقد ساختمان برای انعقاد جلسات پارلمانی بود. در آغاز از برقراری نظم و نسق داخلی خود عاجز بود و نقش عدلیه و نظمیه و مجریه را توأمان انجام می­‌داد و اگر وقتی باقی می­‌ماند به تقنین هم می­‌پرداخت! در امور اجرایی مدام دخالت می­‌کرد و حتی از تفحص در امور دربار ابا نداشت. از همان ابتدا ناقص تشکیل شد و تعدادی از نمایندگانش به طهران نرسیده یا دیر وارد شدند. اکثریت آن را هم اصناف طهران تشکیل می­‌دادند، به‌طوری‌که یک بقال یا کفش‌­دوز که سابقاً ماهی ده تومان عایدی داشت، از شغل وکالت ماهی صد تومان حقوق می­‌گرفت. خزانه را که از شاه گرفتند بلافاصله برای خود سالانه هزار و دویست تومان مواجب تعیین کردند، بدون اینکه مسئولیت خرابی­‌های مملکت را بر عهده گیرند. سنا را هم که تا حدی می‌توانست از انحطاط مجلس جلوگیری کند تشکیل ندادند و عجیب اینکه شاه نیز در این رابطه اقدام نکرد و تازه چهارده ماه پس از تشکیل مجلس به فکر افتاد.<sup>۷۲</sup> از طرف دیگر در این مجلس علما در مصدر کار قرار گرفتند و یکی از آن طبقات شش­‌گانه را تشکیل دادند. در حقیقت تمام اختیارات سلطنت یک شبه مصادره شد اما آقایان علما داخل در این مجلس شدند.<sup>۷۳</sup> همین امر هم موجب اختلاف میان طبقه‌ٔ علما شد. مثلاً چون شیخ فضل­‌الله را به مجلس راه ندادند، او هم حکم به حرمت مجلس و کفر مشروطه­‌طلبان داد.<sup>۷۴</sup> ازآنجا‌که رهبری به بهبهانی رقیب او رسیده بود از مشروطه­‌خواهی دست کشید و علم مشروعه­‌خواهی بلند کرد. بهبهانی نیز بدل به قدرتمندترین فرد ایران شده بود، عوام او را «<em>شاه سیاه</em>» خوانده، منزلش کم از دربار شاهی نداشت، به‌طوری‌که در مجلس عروسی پسر کوچکش هفت اطاق را سفره انداخته، از غذاهای ممتاز و اعلای فرنگی و ایرانی پر کردند.<sup>۷۵</sup> مطلب مهم دیگر که محل اختلاف شد، نفس «<em>قانونگذاری</em>» بود. علما اظهار می­‌کردند که واضع قانون صاحب شریعت است نه وکلا، پس مجلس نباید قانونگذاری کند. درحالی‌که برخی دیگر نظرشان بر این بود که مشروطه مربوط به تنظیم امور سیاسی و مدنی است و ابداً در امور شرعی مداخله نمی­‌کند. البته اگر علمای مشروطه­‌خواه درمی­‌یافتند که مشروطه ذاتاً سکولار است و قابلیت انطباق با شرع را ندارد هیچ‌گاه در صف اول مشروطه­‌خواهی قرار نمی­‌گرفتند. حتی اگر مردم و جمع کثیری از مشروطه­‌طلبان چنین اطلاعی می ­داشتند از مشروطهٔ ایرانی هیچ اثری باقی نمی­‌ماند و همان ابتدا توسط عین‌­الدوله در نطفه خفه می‌شد. در واقع این قدرت خارق­‌العادهٔ مذهب و کلام واعظان و ناطقان در پوشش ادبیات دینی بود که هنگامهٔ مشروطه را برانگیخت و شاه و گدا را مقهور خود ساخت. بااین‌حال برای رضایت علما اصل دوم متمم قانون اساسی به تصویب رسید که خروجی همین اختلاف نظرها بود.</p>
<p>باری مجلس با نهایت خشونت با سلطنت معامله می­‌کرد و هر ادنی مطلبی را که شاه از مجلس خواهش می­‌کرد رد می­کردند و در مقابل، مطالب بسیار بزرگ از شاه توقع داشتند.<sup>۷۶</sup> حتی وقتی مجلس از دریافتی سالانهٔ دربار مبلغ قابل توجهی کم کرد باز شاه معترض نشد و چیزی نگفت. طباطبایی آشکارا گفت که این مجلس اگر به هم بخورد علتش خود این مجلس است.<sup>۷۷ </sup>مجلس شورای ملی زمانی‌که شروع به کار کرده بود طرف تظلمات، شکایات و خطاب قاطبهٔ مردم از اعلی و ادنی قرار گرفت، انگار که عدلیه یا نظمیه بود. از همین رو سعدالدوله می‌­گفت که تظلمات را به وزارت عدلیه ارجاع دهید چرا که این مجلس، عدالتخانه نیست.<sup>۷۸ </sup>نگاهی که در اوایل کار به مجلس وجود داشت از حیث احترامات و انتظارات فوق تصور است. مجلس همانند معبدی بود که جسارت به آن عقوبت داشت و از شاه تا گدا به آن امید بسته بودند و انتظار فرج داشتند. حتی زمانی‌که خیل طرفداران مجلس، حاکم طهران را فحش‌­باران کردند و قرار بر تنبیه آنان مقابل مجلس شد، گروهی از وکلا گفتند چون مجلس مقدس و محترم است، نباید اجرای سیاست در آنجا بشود.<sup>۷۹</sup> احتشام­‌السلطنه که چند صباحی ریاست مجلس را بر عهده داشت می­‌گوید: «<em>در آن روزها&#8230;قدرت و اعتبار وکیل مجلس بی‌­اغراق از پادشاه بیشتر بود</em>».<sup>۸۰</sup>سیدین نیز در مجلس نفوذ و قدرتی مافوق تصور داشتند.<sup>۸۱</sup> جو زمانه هم به گونه‌­ای بود که مردم سابقاً از نسبت «<em>تکفیر</em>» می‌­ترسیدند، حالا از نسبت «<em>استبداد</em>» خوف داشتند.</p>
<p>در هفته‌­های منتهی به یوم‌التوپ اما برخی از وکلا با مُهر مجلس خطاب به شاه نامه‌­های تهدیدآمیز می­‌نوشتند که اگر اطرافیان خود را نفی بلد نکنی، مجلس عالی تشکیل داده، تو را عزل می­‌کنیم! شاه در نهایت پذیرفت برخی از درباریان را تبعید کند، اما در مقابل، مجلس درخواست شاه مبنی بر تبعید وکلا و ناطقین فاسد را رد کرد! در باب احوال یکی از همین مفسدین یعنی ملک­‌المتکلمین آمده که دلش برای مشروطه نسوخته بود، دخل می‌­خواست، و الا وقت کشته شدن نمی‌­گفت اگر شاه مرا نگاه دارد نفع خواهد برد! یا واعظ اصفهانی که بالای منبر فحش به مردم می‌داد و خوب هم رشوه می­‌گرفت.<sup>۸۲</sup> در طهران عقلا بر این عقیده بودند که «<em>اگر شاه خدای نخواسته مغلوب شود، هرج‌و‌مرج صفحه ایران را خواهد گرفت</em>» و اینکه «<em>این ملت جاهل هنور قابل مشروطیت نیست.</em>»<sup>۸۳ </sup>حتی قسم­‌نامه­‌ای میان شاه و مجلس رد و بدل شد که نسخهٔ شاهی آن برای حفظ اساس مشروطیت شرط نداشت، اما قسم‌­نامه وکلا مشروط بود و راه فرار گذاشته بودند!<sup>۸۴</sup> از بدو امر که نمایندگان ایالات انتخاب شدند، کسانی به مجلس راه یافتند که آشکارا دشمن شاه بودند. مثلاً بحرالعلوم برادر شیخ احمد روحی-از عاملین قتل شاه شهید- نماینده کرمان شد یا منتخبین آذربایجان برگزیدهٔ انجمن تبریز بودند که تحت نفود علی مسیو و چپ­‌های قفقازی قرار داشتند.<sup>۸۵ </sup>ادوارد براون نیز که از طرفداران مجلس است در فصل هشتم کتاب مشهور خود مقاله‌­ای از «<em>تایمز</em>» آورده که در حقیقت نظر مطبوعات اروپا از مشروطه ایران را منعکس می­‌کند؛ دو روز پس از انهدام مجلس، روزنامهٔ تایمز لندن در سرمقالهٔ بیست و پنج ژوئن، مجلس ایران را به‌عنوان «<em>فراهم‌کنندهٔ نمونه‌ای برجسته از ناتوانی شرقی در جذب اصول حکومت بر خود</em>» و به‌عنوان نهادی که «<em>سخن بسیار گفت، اما در سروسامان یافتن جهت کار اساسی، آمادگی اندکی نشان داد</em>» توصیف کرد. مجدداً در دوم ژوئیه، این روزنامه اعلام داشت مجلس ایران «<em>در شکل اخیرش، حتی بیشتر از قصر سلطنتی به اصلاحات جدی و مؤثر نیازمند است</em>» و «<em>مقدار شگفت‌انگیزی لفاظی‌های بی‌معنی ارائه، امّا به‌هیچ‌وجه توانایی سازنده نشان نداده است</em>» و اینکه این مجلس «<em>به‌طور منظم تلاش می­‌کرد از وظایف مناسب خود قدم فراتر نهاده و به وظایف مقام سلطنت دست‌اندازی کند.</em>» این مقاله در ادامه برخی از اعضای مجلس را به فساد و جاه‌طلبی متهم کرده، می­‌نویسد: «<em>این مجلس نتوانست ابتدایی‌ترین نیازهای مادی کشور را فراهم کند. وضعیت که سال­‌های قبل بسیار بد بود، مستمراً رو به وخامت گذاشت&#8230;ناامنی افزایش یافت، تجارت تضعیف گردید و ناآرامی‌ها رایج گردید.</em>»<sup>۸۶ </sup>این توصیف غربی، مع­‌الاسف واقعیت حکومت دو ساله‌ٔ مجلس اول را نشان می­‌دهد. مجلسی که با هدف کنترل خودکامگی دربار تأسیس شد، اما خود «<em>خودکامه</em>» شد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>یوم­‌التوپ</strong></p>
<p>مجلس که بدل به نماد «<em>انحطاط</em>» شده بود با چند عراده توپ و یک فوج قزاق تعطیل شد، اما از مردم صدایی درنیامد. اهالی طهران به اندازه‌­ای از مشروطه بد می­‌گفتند که حد نداشت.<sup>۸۷</sup> اوضاع این دو سال به قدری ناصواب بود که نمی‌شد نزد عوام اسم مشروطه را برد. نوشته‌اند مردم طهران در جریان به توپ بستن مجلس، تنها سکوت و بی‌اعتنایی کرده و مانند تماشاچی به این صحنه تاریخی خیره شدند. علت این واکنش لزوماً ترس از حکومت نبود، بلکه مردم ایران بالاخص ساکنین طهران از مجلس و آزادی‌خواه‌نمایان سرخوده بودند و آنچه می‌خواستند در وجود چنین مشروطیتی نمی‌دیدند.<sup>۸۸</sup> بااین‌حال اگر شاهِ جوان، تدبیر به خرج می‌داد و با وجود تمام تعدیات و تندروی‌ها، مجلس را به توپ نمی‌بست، به صلاح مملکت نزدیک‌تر بود. حتی شاه قبل از اینکه به قوهٔ قهریه متوسل شود امین­‌الملک را با دستخط به مجلس فرستاد تا از آنها بخواهد هشت مفسد را تحویل دولت دهند. کسانی که همه معترف بودند با شرارت­‌های خود مشروطه را ضایع کرده­‌اند. اما یکی از نمایندگان تندرو تبریز، یعنی مستشارالدوله پرخاش کرده، دستخط شاه را به زمین پرت کرد و بهبهانی نیز پوزخند زد. طبق معمول بر آتش انقلاب دمیدند و آن را شعله‌­ور کردند. اگر جلسهٔ علنی مجلس را تشکیل می­‌دادند معلوم می‌شد که آیا این واکنش، خواست اکثریت نمایندگان است، یا جماعت اندک تندرو که از جانب مجلس سخن می­‌گفتند و از انجمن‌­ها حمایت و از مفسدین جانبداری می­‌کردند.<sup>۸۹</sup> میزان تنفر مردم از انجمن‌ها، جراید و برخی از وکلا به حدی رسیده بود که هر آن احتمال یک انقلاب عمومی می‌رفت تا خشک و تر را با هم بسوزاند. مشروطیتی که در ایران با کمترین خشونت و خونریزی تحصیل شده بود با هتاکی و هرزگی بدل به بحرانی شد که توپ بستن مجلس بیش از آنکه به نابودی‌اش بیانجامد، مایهٔ تطهیر آن گردید و لفظ مشروطه را لااقل نجات داد. به تعبیر مخبرالسلطنه «<em>مجلسیان در اسلوب انقلاب کار می­‌کردند&#8230;و آنچه می­‌کردند نتیجهٔ آن همین بود.</em>»<sup>۹۰</sup> مجلس را همین مردم غارت کردند و آجرهایش را هم آنها ربودند. ناظم­‌ا­لاسلام که اسم تاریخ خود را «<em>بیداری ایرانیان</em>» نهاده، حالا مردم را «<em>جاهل و رجاله</em>» می‌­نامد که چیزی از مشروطه نمی­‌دانند.<sup>۹۱</sup> طباطبایی هم که پس از یوم­‌التوپ از مردم مأیوس شده بود، سخنانی در باب متحد خود بهبهانی به ناظم­‌الاسلام گفته که تاریخی است و حق را به جانب شاه می­‌دهد:   «<em>این آقا سیدعبدالله پدر مرا و خودش را و مردم را سوخت. مرا آلت اجرای خیالات خود کرد. مقصودش سلطنت بود نه حفظ مشروطه و مجلس&#8230;این اواخر اعتنایی به من نداشت خود را از شاه بالاتر می­‌دید، در امر سفرا و وزرا دخالت می­‌کرد، شاه را در نزد مردم بی‌­استعداد به خرج می‌­داد</em>».<sup>۹۲</sup> احتشام‌­السلطنه نیز در مورد بهبهانی آورده که «<em>در واقع سلطنت می‌کرد و در جمیع امور و شئون مملکت دخالت می‌نمود و جالب اینکه ایشان مداخله پادشاه را حتی در اداره امور داخلی دربار مجاز نمی‌دانست.</em>»<sup>۹۳</sup> مخبرالسلطنه نیز در باب بهبهانی نوشته که از غلامحسین غفاری می‌­پرسید «<em>صفویه، جقه را کدام سمت عمامه می­‌زدند؟!</em>»<sup>۹۴</sup> بهبهانی در ایام حکومت مجلس به چنان قدرتی دست یافت که با شاه برابری می­‌کرد از همین رو سودای سلطنت داشت و منزل او درباری بود رنگین‌تر از دربار دولتی.<sup>۹۵</sup> از آن طرف شیخ فضل­‌الله چنان در دشمنی با مشروطه -که مرحمت شاه بود- تند می‌­رفت که به تکفیر علمای عتبات رسید، صراحتاً از آنها در منابر بد می­‌گفت. نوری، در حقیقت از سر رقابت با بهبهانی و از جهت حبّ ریاست و البته برخی اختلافات نظری در باب مشروطه، دشمن درجه یک مشروطه شد و سلاح تکفیر را علیه این و آن به کار می­‌گرفت. مجدالاسلام او را «<em>عالم مغرض</em>» خوانده و گفته که نباید به فرمایشات او اعتنا کرد، چرا که صد هزار حکم ناسخ و منسوخ برای گرفتن رشوه داده است.<sup>۹۶</sup></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>سلطنت مستعجل</strong></p>
<p>حکومت دو سالهٔ مجلس به‌طوری نظم و امنیت مملکت را مختل کرد که مردم حتی نمی‌­توانستند به عتبات سفر کنند.<sup>۹۸</sup> پس از تعطیلی مجلس، باز تبریز مقابل شاه ایستاد و با کمک مالی­ بازرگانان و اسلحهٔ مجاهدین قفقازی، اعادهٔ مشروطیت را مطالبه کرد. علمای نجف هم در تحریک ستارخان و پرداخت اعانه بازرگانان در صف اول بودند. داستان محاصرهٔ تبریز توسط قشون دولتی و سپس ورود سربازان روس به تبریز برای هر ایرانی، روایتی پرغصه و تراژیک است. خبرنگار روزنامهٔ تایمز نقل می‌کند وقتی تلگراف اهالی تبریز به دربار مبنی بر اینکه «<em>ما توسل به دامن پدر نامهربان زدن را بر مدد خارجیان ترجیح می­‌دهیم و حاضریم از همه چیز صرفِ‌نظر کنیم</em>» وصول شد، اشک از چشمان شاه جاری گشت.<sup>۹۹</sup> از طرفی باید به دلاوری­‌های ستارخان نیز اشاره نمود. او که از لوطیان شیخی تبریز و دلال اسب بود در مدت کوتاهی به لقب «<em>سردار ملی</em>» نائل آمد و نامش برای همیشه در تاریخ ایران باقی ماند. علمای ثلاثهٔ نجف هم با مقاومت تبریز همراه شدند و قشون شاه را در حکم سپاه یزید بن معاویه ­خواندند! آنها چنان در دشمنی با شاه تند رفتند که از ایرانیان مقیم استانبول خواستند به دولت عثمانی و تمام دربارها و پارلمان­‌های خارجی «<em>مظلومیت ملت ایران</em>» را مخابره کنند و یاری آنان را در احقاق حقوق ملت طلب نمایند!<sup>۱۰۰</sup>در ماه رمضان نامه­‌ای در همین باب میان آنها و شاه مبادله شد که حائز نکات جالب توجهی است. لحن نامهٔ شاه بسیار محترمانه و مستقیماً خطاب به علمای ثلاثه است، اما پاسخ علما به وزیراعظم نوشته شده و لحن آن خالی از احترامات حداقلی است. شاه در نامهٔ خود مدعی است که در دفاع از امنیت و مذهب مملکت مجلس را تعطیل کرده و ملتزم به مبانی دین مبین است و از این جهت امید اجر اخروی دارد. از طرفی دیگر تلگراف علما تند و آتشین بوده و با تکفیر شاه تنها چند قدم فاصله داشت. آنها تلگراف شاه را «<em>تمام الفاظ بی­‌معنی و سراپا مخالف با قواعد مسلمانی</em>» خوانده و نسبت «<em>پیروی چنگیز</em>» و «<em>تخریب اساس اسلام</em>» به او دادند و صراحتاً قاجاریه را «<em>سفاک و مستبد</em>» نامیدند.<sup>۱۰۱</sup>جالب اینکه محرک اصلی صمصام­‌السلطنه برای فتح اصفهان باز هم فرامین علمای نجف و اصفهان بود که تأثیر اساسی در بر هم زدن اقتدار شاه در کشور داشت. صمصام خود گفته است: «<em>فقط محض اطاعت فرمایش علمای نجف و اصفهان آمدم، آدم نزد من فرستادند</em>».<sup>۱۰۲</sup> به‌راستی مشخص نیست دلیل برخورد تند و تکفیرمآبانهٔ علمای بزرگ نجف خاصه جناب آخوند با محمدعلی‌شاه چه بود. آخوند خراسانی از بزرگترین مجتهدین تاریخ امامیه محسوب می­‌شود و پس از رحلت میرزای بزرگ، نفوذ فوق‌­العاده‌­ای در میان مشروطه­‌خواهان، علما و مردم داشت اما نسبت به شاه بسیار نامهربان و تا حد زیادی سخت­‌گیر بود. اگر شخص ایشان با دربار و خصوصاً پادشاه به طریق مسالمت­‌آمیزتری برخورد می‌­کرد و سایرین را برای مقابلهٔ با دربار، مساعی نمی­‌داد دور از انتظار نبود که با هم‌اندیشی طهران و نجف، بلوای تندروها شکست خورده و اساس مملکت و مذهب به خطر نیُفتد و خارجی بر کشور مسلط نشود. باری دخالت انقلابیون قفقازی نیز در مقاومت تبریز بسیار مؤثر بود چرا که از طرف قفقازیه، ارمنی، گرجی و مسلمان، همه روزه با سلاح آتشین وارد می‌­شدند.<sup>۱۰۳</sup> یپرم خان ارمنی به‌عنوان یک انقلابی مخالف محمدعلی‌شاه از کمیته‌های سوسیال دموکراتی یاد می‌­کند که تصمیم می­‌گیرند از قفقاز مهمات و اسلحه وارد کنند: «<em>در گمرک انزلی در حدود ۱۲۰۰۰ تفنگ سه تیر و چهار میلیون فشنگ موجود است. برای به دست آوردن و یا از بین بردن تفنگ­‌ها و فشنگ‌­های مزبور نقشه­‌ها می‌­کشیم</em>».<sup>۱۰۴</sup> تبریز اما با جد و جهد عجیبی خواستار بازگشت مشروطه و بازگشایی مجلس شورای ملی بود، بدون اینکه نقطه­‌ای از قانون اساسی کم یا زیاد شود. علمای ثلاثه هم حکم به منع و حرمتِ دادن مالیات به شاه دادند. صور اسرافیل متن فتوای آنها را در شمارهٔ اول دورهٔ تبعید خود آورده که شاه در آن «<em>سفاک و جبار</em>»، و مبارزه برای اعادهٔ مشروطیت به منزلهٔ «<em>جهاد در رکاب امام زمان ارواحنا فداه</em>» خوانده شده است. انجمن سعادت استانبول و به‌طور کلی ایرانیان مقیم عثمانی، مجاهدین قفقازی و ایضاً رقابت­‌های محلی نیز در مقاومت تبریز مقابل قشون دولتی بسیار مؤثر بود. عدم امنیت اتباع خارجی هم موجب دخالت خارجی خصوصاً روس و انگلیس در ایران شده بود. سفرای مقیم طهران دائماً دولت و حتی شخص شاه را تهدید می­‌کردند که اگر امنیت اتباع و مال­‌التجاره­‌ها را برنگردانید ناگزیر به ورود قشون به ایران هستیم. خاصه قوای روسیه که به بهانهٔ شلوغی تبریز از ارس گذشته و وارد خاک ایران شده بودند. مذاکرات در طهران هم به جایی نرسید. تجربهٔ دو سال حکومت مجلس خاطره­‌ای بس تیره و تار در ذهن پادشاه به جا گذاشته بود. وی هر چند مایل به بازگشایی مجدد مجلس بود، اما برخی از درباریان و علما مانند شیخ فضل­‌الله مانع از صدور دستخط شاه می­‌شدند. شاه نیز در تصمیم­‌گیری مردّد بود. تبریز و اصفهان از کنترل او خارج شده بود و با خیانت سپهدار، رشت نیز به آنها پیوست. سپهدار از بزرگترین بدهکاران مالیاتی ایران<sup>۱۳۶ </sup>و در اوان مشروطه جز چهار نفری بود که مردم خواهان تبعید او بودند، بعدها در قشون عین­‌الدوله درآمد، اما حالا مشروطه­‌خواه شده است! از طرفی دیگر شخصی مانند سعدالدوله که در ابتدا ابوالمله و رهبر مشروطه­‌خواهان بود دیر زمانی از مشروطه بریده و اکنون معاونت محمدعلی‌شاه را می­‌کند. شهرهای دیگر هم کم‌کم از اطاعت طهران سرباز زده، خواستار بازگشت مشروطه شدند. در این بین نمی‌­بایست حمایت حداکثری علما از بازگشت مشروطه را فراموش کرد. در طهران اما سنخ دیگر علما بازگشایی مجلس را برنتابیده، خیالات شاه را مشوش می­‌کردند. مملکت پر از آشوب و انقلاب شد. ایالات خودسر شده، به پیروی از تبریز دعوی مشروطه داشتند. مالیات به طهران نمی­‌رسید و دولت مفلس شده بود. همزمان در عثمانی نیز مشروطه برقرار شد و سلطان محمد پنجم به خلافت رسید و اثر خود را بر تحولات داخلی ایران گذاشت. شاه در نهایت در هجدهم ربیع­‌الثانی امر به انعقاد مجدد پارلمان داد، اما دیر شده بود. از اصفهان تلگراف رسید که ما اعادهٔ مشروطه می­‌خواهیم و «<em>یاغی نیستیم و خدمتگزاریم</em>.»<sup>۱۰۵</sup> ولی از طرف دیگر، سپهدار که ناگهان مشروطه­‌خواه شده بود، عزم فتح طهران را در سر داشت. قریب به یک و نیم میلیون تومان از اهالی گیلان برای جنگ با شاه جمع­‌آوری شد که اغلب را کسبهٔ شهری تقبل کردند.<sup>۱۰۶</sup> سردار اسعد نیز مستقیم از پاریس به ایران آمده و فرماندهی بختیاری­‌ها را در دست گرفته بود. مملکت در آشوب افتاده و دولتین روس و انگلیس هم استقلال کشور را تهدید می­‌کردند. بازارها بسته و اقتصاد راکد شده بود. با تصرف قزوین توسط مجاهدین گرجی و ارمنی، شاه دچار وحشت گردید. پیشروی این قشون کم‌تعداد در مدت زمان کوتاهی حکایت از سستی نیروهای دولتی داشت. شاه در مصالحه با قشون بختیاری و مجاهدین به موفقیت دست نیافت. هم از بازگشایی مجدد مجلس خوف داشت و هم از انقلابات پیش‌رو. واضحاً ستارهٔ اقبالش غروب کرده بود. تاج وارونه کار دست او داد و بخت با محمدعلی‌شاه یار نبود. مملکت از کنترل او خارج شد و پایتخت در شرف فتح قرار گرفت.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>فتح طهران</strong></p>
<p>مجاهدین رشتی و بختیاری از دروازه­‌های طهران رد شده و محله به محله شهر را تصرف کردند. شاه تنها ماند و حتی طایفهٔ قاجار به یاری او نیامد. مردم حالا مشروطه­‌خواه شدند و فریاد زنده‌­باد سر می­‌دادند. بیرق­‌های سرخ مشروطه بر فراز خانه­‌ها افراشته شده، و سلطنت در نهایت ذلت قرار گرفته بود. این فتح آسان نه با جلوداری توده‌های مردم، بلکه با حمایت نظامی ایل عشایر بختیاری، زمین‌داران بزرگ سواحل خزر و مبارزان تبریز و قفقاز ممکن شد.<sup>۱۰۷</sup> فاتحان که تا چند صباحی پیش رعیت شاه بودند، امروز بر پایتخت او مسلط شده­‌اند. فتح طهران همچون زخمی کاری بر پیکرهٔ سلطنت نشست. شاهی که توسط رعایای خود مغلوب شود، دیگر نمی­‌تواند سر راست کند، و مشروطه­‌ای که چنین بلایی بر سر شاه بیاورد، خود نمی‌تواند دوام و بقایی داشته باشد. در یوم­­‌التوپ مجلسیان به قلهک پناه بردند و امروز شاه به زرگنده. بقول مخبرالسلطنه «<em>تمام مراحل بلوای فرانسه را طی کردیم</em>.»<sup>۱۰۸</sup> محمدعلی‌شاه همین که از سلطنت‌­آباد به زرگنده رفت خود به خود مستعفی شد. در تاریخ بیداری آمده که سرداران فاتح خطاب به او نوشتند «<em>ما چاکریم و مطیع، یاغی نیستیم و خیال سلطنت نداریم.</em>»<sup>۱۰۹</sup>اما باز شاه به شهر نیامد و مستقیم به زرگنده رفت. به راستی چه در ذهن محمدعلی‌شاه می­‌گذشت که این‌گونه عمل کرد و به راحتی از سلطنت دست کشید؟ باری مجلس عالی، مجلسی که تندروها همیشه آرزویش را داشتند و مانند شمشیر داموکلس بر فراز سر شاه بود، آخرالامر به واقعیت پیوست. برای نخستین بار کسانی در تهران به نام «<em>ملت</em>» گرد هم آمده­ تا شاه عزل و نصب کنند. در خطابهٔ مجلس مذکور که به احمدمیرزا ولیعهد نوشته شده نکات بسیاری نهفته است که باید در آن مداقه کرد. سواد خطابه، پادشاهی ایران را به «<em>شغل مهم سلطنت</em>» تنزل داده و با استناد به مواد ۳۶ و ۳۷ قانون اساسی، محمدعلی‌شاه را از سلطنت موروثی ایران «<em>معاف</em>» کرده است. سپس همین «<em>مجلس فوق‌العاده</em>» که قدرت را در طهران در دست دارد اما صاحب هیچ جایگاه قانونی در کشور نیست، احمدمیرزا را به سلطنت ایران «<em>نصب</em>» می­‌کند. در ادامه هم از واژهٔ «<em>ابلاغ</em>» استفاده شده که از طرف «<em>نمایندگان مجلس فوق‌العاده عالی</em>» به «<em>پایه سریر اعلیحضرت همایونی</em>» رسیده است. ابلاغ به مقام سلطنت!؟ این خطابه تنها نشان از یک چیز داشت: مشروطه ایران، سلطنت را تحقیر کرده است نه تحدید. اولاً با وجود قانون اساسی، چه نیازی به تشکیل مجلس عالی بود؟ وقتی شاه مستعفی شد، نه خطابهٔ نصب و ابلاغ لازم بود و نه تشکیل مجلس عادی یا عالی، بلکه بر اساس سنّت جانشینی و اصول قانون اساسی، ولیعهد خود به خود به سلطنت می­‌رسید. پس «<em>نصب</em>» و «<em>ابلاغ</em>» چه معنی داشت؟ ثانیاً بنا بر کدام اصل قانون اساسی، مجلس عالی، شاه نصب می­‌کند که سپهدار و سردار اسعد چنین کردند؟ مگر آنان دعوی حکومت جدید داشتند؟ ثالثاً سردار اسعد مگر خود ایلخانی بختیاری را از پدرانش به ارث نبرده، پس چگونه این سنّت را برای پادشاه روا نداشته است؟ خطابهٔ این مجلسِ به اصطلاح عالی، مکنونات قلبی همان مجلسیانی بود که مشروطهٔ ایران را با زیاده­‌خواهی و تندروی ضایع و برای همیشهٔ تاریخ، بدل به یک ناکامی بزرگ کردند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>نتیجه­‌گیری</strong></p>
<p>ایرانیان بیش از فهم آخرین انقلاب خود، نیازمند تحقیق در انقلاب مشروطه هستند، چرا که حوادث یکصد سال اخیر از پیامدهای آن انقلاب مادر است و تمام جریانات فکری و سیاسی معاصر ریشه در همان واقعهٔ بزرگ دارند. مشروطهٔ ایران صرفاً لغت بود، لفظ بود و چون عجول و التقاطی از آب درآمد به جایی نرسید و تنها موجب هرج‌ومرج و خرابی مملکت شد. آدمی وقتی به عاقبت مشروطهٔ ایران نظاره می­‌کند به یاد رسالهٔ «<em>یک کلمه</em>» از مستشارالدوله می‌­افتد که می‌­گفت: یک کلمه ایران را گلستان خواهد کرد و آن کلمه، «<em>قانون</em>» است! این رساله، مثل بسیاری از اقوال و افعال ایرانیان منورالفکر، یک اقتباس سطحی از اصول جمهوری انقلابی فرانسه بود و «<em>سرمشق</em>» نهایی در عهد مشروطه. مستشار آنقدر ساده فکر می­‌کرد که معتقد بود «<em>ایجاد راه‌­آهن&#8230;در عرض سه سال ایران را بالکلیه منقلب خواهد کرد</em>».<sup>۱۱۰</sup> اما واقعیت جهان با انتزاعات روشنفکرانه فاصله­‌ای بسیار دارد. نه یک کلمه ایران را گلستان کرد و نه را­ه­‌آهن مملکت را در عرض سه سال منقلب نمود. بسیاری از میانه‌روها در جریان تقابل میان شاه و مجلس مطمئن گشتند که «<em>مشروطه</em>» بسیار تند رفته است. منطق تندروها در جریان مشروطه این بود که شاه نباید مخالف قانون اساسی عمل کند، اما وکلای مجلس، انجمن­‌ها و مطبوعات آزادند تا علیه سلطنت هر چه مایل­َند بگویند و بنویسند و انجام دهند، چرا که حکماً در بدترین حالت اعمالشان قابل اغماض، و در بهترین حالت نشان آزادی‌خواهی آنهاست! شاه باید عاملین اجتماع توپخانه را محاکمه کند، اما مجلس می‌‌تواند اوباش وابسته به انجمن­‌ها را آزاد بگذارد. مجلس و ناطقین می­‌توانند بدون اثبات جرم، اطرافیان شاه را تبعید کنند، اما شاه حتی در مورد هتاکان چنین اجازه‌­ای ندارد! روزنامه‌ها خصوصاً صوراسرافیل، مساوات و روح‌القدس می­‌توانند با الفاظ رکیک به شاه حمله کنند، و به وکلای تندرو و انجمن‌های مغرض مساعی دهند، اما کسی حق ندارد بگوید بالای چشم آنها ابرو است. مثلاً ملک­‌المتکلمین در منبر علناً به شاه فحش می‌­داد و حتی در واکنش به درخواست شاه از مجلس، مبنی بر کنترل تندرو­ها این عبارت را به کار برد که «<em>مردک! کاغذی نوشته انگار به ننه­‌اش بنویسد!</em>»<sup>۱۱۱</sup> کسروی هم داستانی از خودخواهی مجلسیان ذکر کرده که در خور توجه است:</p>
<blockquote><p>
<em>شخصی مخالف مشروطه در خانه خود چادر زده و مجلس گرفته بود. نمایندگان مجلس به دولت معترض شدند که چرا چادر او را جمع نمی­‌کنید؟ نمایندهٔ دولت گفت اگر قرار بر خواباندن چادرهاست، ابتدا باید چادر طرفداران شما که در خیابان است جمع شود، او که در خانه خود چادر زده! شرع هم اجازه نمی­‌دهد کسی وارد خانه مردم شود حال که چادر دوستان شما در وسط خیابان عمومی است!<sup>۱۱۲</sup></em>
</p></blockquote>
<p>در حقیقت مجلس بارها قانون اساسی را به نفع خود نقض کرد، و شرارت­‌های طرفدارانش تمامی نداشت و منطبق بر هیچ قانونی نبود. مثلاً عاملین ترور شاه و اتابک حتی محاکمه نشدند، اما قتلهٔ ارباب فریدون که برخی از آنها تفنگدار دربار بودند، با کمک خود شاه در بند و به سختی مجازات شدند. مداخلات ناروای جمعی از مجلسیان در امور اجرایی نیز مزید مصائب شده بود. بهبهانی عملاً در عزل و نصب حکام مداخله می‌­کرد و هر چه احتشام‌­السلطنه، رئیس مجلس مانع می‌شد، کارگر نمی­‌افتاد. به‌قول مخبرالسلطنه «<em>کوس انا و لاغیری</em>» می­‌کوفت.<sup>۱۱۳</sup>عین­‌السلطنه که از نزدیک شاهد رخدادها بود معتقد است مشروطهٔ ایران راه انقلاب فرانسه را در شرارت، هرزگی، مال‌مردم­‌خوری و هرج‌و‌مرج تا نقطهٔ آخر دنبال کرده است.<sup>۱۱۴</sup> مشروطه را این‌گونه فهمیدن که باید شاه را از تمام اختیارات و اقتدارات خلع کنیم تا در میان شور عوام، امیال و منافعمان تأمین شود از مختصات خاص این انقلاب مادر است. یکی می­‌خواست «<em>روبسپیر</em>» شود، دیگری خود را جانشین «<em>مارا</em>» می­‌دانست و دیگری «<em>دانتون</em>» شده بود!<sup>۱۱۵</sup>مشروطهٔ ایران هر چند به گرد پای جنایاتِ انقلاب فرانسه نمی‌رسد اما گویی به تقلید از الگوی خود تمایل داشته است. اصطلاح «<em>انقلاب کبیر فرانسه</em>» از زبان امثال تقی‌زاده نمی‌افتاد و این انقلابیِ جوان و فناتیک، عاشق «<em>گیوتین</em>» و «<em>دادگاه­‌های انقلاب</em>» بود و از هرج‌و‌مرج و آشوب هم احساس خطر نمی‌کرد. عین‌السلطنه در تاریخ خود از جلسه­‌ای یاد کرده که تقی‌­زاده در آن صحبت از کشتن شاه می­‌کرد تا ظل­‌السلطان به قدرت برسد، و ملک‌­المتکلمین هم سنگ سالارالدوله را به سینه می‌­زد تا آبی برای او گرم شود.<sup>۱۱۶</sup> انجمن­‌ها و قفقازی­‌های شرور، تمام طهران را پر کرده بودند. قانون اساسی صراحت داشت که انجمن­‌ها می­‌بایست بدون اسلحه باشند، اما هر انجمن بقدر پنجاه شصت نفر و زیادتر تفنگ به دوش داشت و با قطارهای فشنگ به سینه رژه می­‌رفتند. دولت هم زورش نمی­‌رسید و مجلس هم شتر دیدی ندیدی! کار به جایی رسید که انجمنی به نام «<em>شاه‌آباد</em>» جرأت کرد مستقیماً با شاه مکاتبه کند و خواستار تبعید نوکر شخصی شاه شود. یعنی تا آنجا پیش رفتند که عزل و نصب نوکرانِ شاه را هم کنترل، و منوط به نظر مشتی انجمن، و انجمن‌ساز کنند. وقتی این عریضه بدست شاه رسید، شاه آن را به رئیس­‌الوزرای وقت ناصرالملک داده و از اینکه یک انجمن مستقیم با او مکاتبه کرده اظهار تعجب نمود. ضمناً اظهار داشت که «<em>اختیار عزل و نصب اجزای شخصی با خود من است.</em>»<sup>۱۳۷ </sup>احتشام­‌السلطنه در خاطرات خود صریحاً نوشته است:</p>
<blockquote><p>
<em>محمدعلی‌شاه حاضر نبود تمام حقوق و حدود و اختیارات خود را بنام قانون، از دست بدهد تا آقا سیدعبدالله و ایادی و عمال او یک یک، همه آن اقتدار و اختیار را برخلاف قانون بدست بگیرند و حق هم با او بود.<sup>۱۱۷</sup></em>
</p></blockquote>
<p>روشنفکران عرفی همیشه از دربار ناصری این گله و شکایت را داشتند که چرا در امور مختلف مداخله نمی­‌کند و دولت را گسترش نمی­‌دهد. مشروطه­‌خواهان نیز به تبعیت از این ایده دقیقاً همین خط را دنبال کرده و تنها به دنبال «<em>تمرکز قدرت</em>» در مجلس بودند تا توزیع قدرت به معنای اروپایی­ آن. یعنی هدف­شان، حذف کامل و یکبارهٔ شاه، و سپس تجمیع و تمرکز قدرت در مجلس بود نه تحدید و توزیع تدریجی آن. قدرت در دربار سلطنت، متمرکز نبود و پادشاه ایران اساساً مطلقه نبود که مشروطه شود. عواملی مانند جغرافیای طبیعی ایران، فقدان امکانات و ایضاً عقاید مذهب امامیه مانع از تمرکز و مطلقه شدن قدرت شاه می‌شد. مشروطه شدن قدرتْ اصولاً با متمرکز شدن آن متفاوت است و «<em>غصب</em>» یکبارهٔ اختیارات شاه معنایی جز این نداشت که مجلسیان در مدت کوتاهی تنها اختیارات و اقتدارات شاه را مصادره کرده و تقدیم خود کرده‌­اند نه اینکه قدرت را توزیع و محدود کرده باشند. اما رفته‌رفته پیامدهای تمرکزگرایی، دامن قطب­‌های دیگر قدرت اعم از شاهزادگان، علما، ایلات و عشایر و حتی بازرگانان ایران را هم گرفت و آنها را که در عزل شاه با تندروها متحد شده بودند، قربانی خود کرد. سیاه‌چالهٔ تمرکزگرایی پس از تحقیر و عزل شاه آنها را به درون خود کشاند و تمام امتیازات سنّتی را به نام مشروطه و قانون از آنها ستاند.</p>
<p>در هر حال روش استنتاج سیاسی و نحوهٔ تصورمان از مشروطه بستگی به مفروضات اصلی‌ دارد. اگر فرض اصلی‌ این باشد که نهاد پادشاهی در عهد مشروطه ذاتاً بدترین «شرّ» است و شرّ بزرگتر از آن ممکن نیست، آنگاه هر که مقابلش قرار بگیرد یا کلوخی به سمتش پرت کند، خود به خود مجاهدی آزادی­‌خواه لقب می­‌گیرد. اگر مبنای مشروطه را بر تحقیر و تحدید حداکثری شاه بگذاریم، آنگاه اعمال تروریستی طرفداران مجلس و هتاکی‌های روزمره‌شان و مجادله و تنش‌زایی آنها امری طبیعی و آزادی‌خواهانه جلوه می‌کند، و در مقابل، هر کنش یا واکنش شاه جنایت تعریف می‌شود. به همین دلیل است که در تصور غالب از آن دوران، کمتر از خبائث ناطقین و وکلا سخن گفته و تمام لعن‌ها به سمت شاه فرستاده شده است. در حقیقت مفروضات ارزشی از قبل نتایجِ تحلیلِ ما را تعیین کرده است که شاه بد و مجلس خوب است و لاغیر! بااین‌حال می­‌توانیم قول مخبرالسلطنه هدایت را نزدیک به صواب بدانیم که چکیدهٔ مشروطه را این‌گونه بیان می­‌کند: «<em>شاه می­‌خواهد مجلس مطیع باشد، مجلس می­‌خواهد شاه هیچ‌کاره باشد، مردم آشفته و سرگردانند و علما به جان هم افتاده‌­اند</em>».<sup>‍۱۱۸</sup>در بررسی منابع دست اول تاریخی هم آنچه منصفانه به نظر می‌­رسد این است که سهم تندروهای درون و بیرون مجلس در ناکامی مشروطه بیشتر از شاه و درباریان بوده است، و محمدعلی‌شاه با وجود اینکه تجربه­‌ای از مشروطه نداشت و مایل بود مانند پدران تاجدار خود سلطنت کند اما سازش و مدارای بیشتری از خود نشان داد تا تازه به دوران رسیده­‌های انقلابی که سعی در تحدید، تحقیر و حتی قتل شاه داشتند. بسیاری از قوانین اساسی مشروطهٔ ایران را محمدعلی‌شاه توشیح کرده و هم او نخستین پادشاهی است که در مجلس شورای ملی حاضر شد و حتی دستور احداث بنای جدید مجلس را داد. اما فرم مشروطه ایران به شدت رادیکال و انقلابی بود. فقدان واقع‌­گرایی، تأکید بر مسائل صوری و ترجمه­‌ای، حب و بغض‌­های شخصی، رقابت­‌های درون صنفی و پِی­‌جویی سیاست «<em>انهدام از صدر تا ذیل</em>» تنها همه چیز را ویران می­‌کرد، بدون اینکه جانشین بهتری برای آن وجود داشته باشد. هیچ مشروطه‌­ای یکباره شاه را این‌گونه ذلیل و بی‌­اختیار نکرد که مشروطهٔ ایران کرد. نتیجهٔ اولیهٔ چنین خطایی تنها هرج‌و‌مرج داخلی و دخالت خارجی بود. بر اساس کدام منطق می­‌بایست قدرت را به یکباره از شاه و وزرا که تجربهٔ بیشتری در مملکت‌­داری دارند، گرفت و در مقابل به امثال بهبهانی­‌ها و تقی‌­زاده‌­ها سپرد؟ چرا باید مجلس را مطلق‌العنان ساخت تا برخی از نمایندگان آن مملکت را به لبهٔ پرتگاه ببرند؟ چرا باید امثال عمواوغلی­‌ها و چپ‌های قفقازی همه کارهٔ طهران شوند و بزرگان مملکت را آزادانه ترور کنند؟ فاتحان طهران باید از این جهت مورد ملامت و سرزنش قرار بگیرند. چه بختیاری‌ها و مجاهدین رشتی، و چه کسانی که از قفقاز به ایران قاچاق شدند تا علیه شاه مبارزه کنند. اعادهٔ مشروطیت با مصالحه و سازش امکان­‌پذیر بود و همان‌طورکه انهدام مجلس به سرانجامی نرسید، عزل شاه نیز عاقبتی خوش نداشت. بنابراین تحقیر شاه مشکل محوری مشروطهٔ ایران بود، به‌طوری‌که پس از عزل او این خلاء هیچگاه پر نشد تا اینکه سلطنت مشروطه را به پای دیکتاتوری منوّر قربانی کردند:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: center;"><em>از دستبوس میل پابوس کرده‌­ای&#8230;&#8230;..خاکت به سر ترقی معکوس کرده‌­ای</em></p>
</blockquote>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>این مقاله در دو قسمت در شماره‌­های ۳۹ و ۴۰ مجلهٔ وزین قلمیاران منتشر شده است.</strong></p>
<p>________________________________</p>
<p><strong>پی‌نوشت:</strong></p>
<ol>
<li>ناظم‌­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۲۷</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۲۴۸</li>
<li>ناظم‌­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۳۲</li>
<li>خاطرات احتشام­‌السلطنه(۱۳۶۷)، سید محمدمهدی موسوی، تهران: انتشارات زوار، ص۶۷۸</li>
<li>ناظم­‌الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۲۹</li>
<li>صوراسرافیل،دوره کامل(۱۳۶۱)، تهران: نشر تاریخ ایران</li>
<li>ناظم‌­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۱۲۵</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۲۶۱</li>
<li>همان، ص۲۳۹</li>
<li>خوزه ارتگا گاست(۱۳۸۷)، طغیان توده­‌ها، ترجمهٔ داود منشی­‌زاده، تهران: نشر اختران، ص۱۹</li>
<li>ناظم‌­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۳۶</li>
<li>همان، ص۶۵</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۲۰۳</li>
<li>همان، ص۲۰۴</li>
<li>همان، ص۲۰۳</li>
<li>همان، ص۲۱۴</li>
<li>ناظم‌­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۸۲</li>
<li>همان، ص۸۳</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۸۴</li>
<li>همان، ص۴۹۳</li>
<li>ناظم­‌الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۸۵</li>
<li>ادوارد براون(۱۳۷۶)، انقلاب ایران، تهران: انتشارات کویر، ص۱۳۹</li>
<li>همان، ص۲۲۶</li>
<li>ناظم‌­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۷۱</li>
<li>حامد الگار(۱۳۶۹)، دین و دولت در ایران، تهران: انتشارات توس، ص۳۷۹</li>
<li>ناظم‌­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۸۶</li>
<li>همان، ص۸۸</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۵۲۸</li>
<li>ناظم‌­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۹۶</li>
<li>مجلهٔ بهار(۱۳۳۵)، سال اول، تراجم مشاهیر، ص۱۰۸</li>
<li>ناظم­‌الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۷۹</li>
<li>همان، ص۱۴۹</li>
<li>همان، ص۱۱۸</li>
<li>همان، ص۱۵۴</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین­‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۱۸۲۳</li>
<li>ناظم­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۱۵۵</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۲۷۵</li>
<li>سیدحسن تقی­زاده(۱۳۷۹)، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، تهران: انتشارات فردوس، ص۱۰۸</li>
<li>کامیار عابدی(۱۳۷۹)، صوراسرافیل و علی­‌اکبر دهخدا، تهران: نشر کتاب نادر، ص۶۶</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۴۸۵</li>
<li>ماشاالله آجودانی(۱۳۸۲)، مشروطه ایرانی، تهران: نشر اختران، ص۱۵۵</li>
<li>فریدون آدمیت(۱۳۶۹)، مجلس اول و بحران آزادی، تهران: انتشارات روشنگران، ص۳۲۴-۳۲۵</li>
<li>روزنامه خاطرات عین­السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۱۹۶۱</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۵۶۲</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین­‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۲۰۴۳</li>
<li>فریدون آدمیت(۱۳۶۹)، مجلس اول و بحران آزادی، تهران: انتشارات روشنگران، ص۲۸۴</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین­‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۱۸۱۸</li>
<li>ناظم­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۱۳۹</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۲۹۴</li>
<li>همان، ص۳۰۹</li>
<li>همان، ص۲۸۷</li>
<li>همان، ص۳۱۶</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین­‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۱۸۰۴</li>
<li>مخبرالسلطنه هدایت(۱۳۴۴)، خاطرات و خطرات، تهران: انتشارات زوار، ص۱۴۵</li>
<li>فریدون آدمیت(۱۳۶۹)، مجلس اول و بحران آزادی، تهران: انتشارات روشنگران، ص۳۰</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۲۴۵</li>
<li>فریدون آدمیت(۱۳۶۹)، مجلس اول و بحران آزادی، تهران: انتشارات روشنگران، ص۲۵۶</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۲۸۱</li>
<li>همان، ص۴۴۶</li>
<li>مخبرالسلطنه هدایت(۱۳۴۴)، خاطرات و خطرات، تهران: انتشارات زوار، ص۱۵۷</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۵۳۲</li>
<li>همان، ص۴۵۱</li>
<li>همان، ص۴۵۲</li>
<li>همان، ص۴۴۸-۴۴۹</li>
<li>خاطرات احتشام‌­السلطنه(۱۳۶۷)، سید محمدمهدی موسوی، تهران: انتشارات زوار، ص۵۸۱</li>
<li>همان، ص۵۹۰</li>
<li>مخبرالسلطنه هدایت(۱۳۴۴)، خاطرات و خطرات، تهران: انتشارات زوار، ص۱۴۴</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۵۴۳</li>
<li>همان، ص۵۵۰</li>
<li>فریدون آدمیت(۱۳۶۹)، مجلس اول و بحران آزادی، تهران: انتشارات روشنگران، ص۳۷</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین­السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۱۹۷۵</li>
<li>همان، ص۱۸۳۸</li>
<li>احمد مجدالاسلام کرمانی(۱۳۹۶)، تاریخ انحطاط مجلس، تهران: نشر آشیان، ص۲۷۶</li>
<li>همان، ص۳۱۰</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین‌­السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۱۹۳۱</li>
<li>احمد مجدالاسلام کرمانی(۱۳۹۶)، تاریخ انحطاط مجلس، تهران: نشر آشیان، ص۱۱۴</li>
<li>فریدون آدمیت(۱۳۶۹)، مجلس اول و بحران آزادی، تهران: انتشارات روشنگران، ص۷۷</li>
<li>ناظم‌­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۱۳۱</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین­السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۱۹۰۰</li>
<li>خاطرات احتشام‌­السلطنه(۱۳۶۷)، سید محمدمهدی موسوی، تهران: انتشارات زوار، ص۵۸۱</li>
<li>همان، ص۶۰۵</li>
<li>ناظم‌­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۲۰۶</li>
<li>همان، ص۲۱۷</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین­السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۱۸۸۲-۱۸۸۱</li>
<li>منصوره اتحادیه(۱۳۷۵)، مجلس و انتخابات، تهران: نشر تاریخ ایران، ص۱۰۷</li>
<li>ادوارد براون(۱۳۷۶)، انقلاب ایران، تهران: انتشارات کویر، ص۲۲۲-۲۲۳</li>
<li>ناظم­‌‌الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۱۶۳</li>
<li>خاطرات احتشام‌­السلطنه(۱۳۶۷)، سید محمدمهدی موسوی، تهران: انتشارات زوار، ص۶۷۹</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین­السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۲۱۱۶</li>
<li>مخبرالسلطنه هدایت(۱۳۴۴)، خاطرات و خطرات، تهران: انتشارات زوار، ص۸۵</li>
<li>ناظم‌­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۱۶۳</li>
<li>همان، ص۱۶۸</li>
<li>خاطرات احتشام‌­السلطنه(۱۳۶۷)، سید محمدمهدی موسوی، تهران: انتشارات زوار، ص۶۰۵-۶۰۶</li>
<li>مخبرالسلطنه هدایت(۱۳۴۴)، خاطرات و خطرات، تهران: انتشارات زوار، ص۴۰</li>
<li>همان، ص۴۰</li>
<li>احمد مجدالاسلام کرمانی(۱۳۹۶)، تاریخ انحطاط مجلس، تهران: نشر آشیان، ص۱۱۴</li>
<li>همان، ص۳۱۴-۳۱۵</li>
<li>ناظم­‌الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۱۸۳</li>
<li>سیدحسن تقی‌­زاده(۱۳۷۹)، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، تهران: انتشارات فردوس، ص۹۶-۱۰۰</li>
<li>ناظم­‌الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۲۲۵</li>
<li>همان، ص۲۲۹-۲۳۰</li>
<li>همان، ص۲۸۵</li>
<li>همان، ص۳۹۴</li>
<li>یپرم خان(۲۵۳۶)، از انزلی تا تهران، ترجمه نورس، تهران: انتشارات بابک، ص۲۵</li>
<li>ناظم­الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۴۰۵</li>
<li>منصوره اتحادیه(۱۳۷۵)، مجلس و انتخابات، تهران: نشر تاریخ ایران، ص۵۲</li>
<li>محمّدعلی همایون کاتوزیان(۱۴۰۲)، ماهنامه اندیشه پویا، شماره ۸۴، ص۸۹</li>
<li>مخبرالسلطنه هدایت(۱۳۴۴)، خاطرات و خطرات، تهران: انتشارات زوار، ص۱۰۳</li>
<li>ناظم­‌الاسلام کرمانی(۱۳۵۷)، تاریخ بیداری ایرانیان، تهران: نشر بنیاد فرهنگ ایران، ج۲، ص۵۰۰</li>
<li>فریدون آدمیت(۱۳۶۹)، مجلس اول و بحران آزادی، تهران: انتشارات روشنگران، ص۱۸۴،۱۸۶ و ۱۹۴</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین‌السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۱۸۶۵</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۳۶۶</li>
<li>مخبرالسلطنه هدایت(۱۳۴۴)، خاطرات و خطرات، تهران: انتشارات زوار، ص۱۵۵</li>
<li>روزنامهٔ خاطرات عین‌­السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۱۸۲۳</li>
<li>خاطرات احتشام­‌السلطنه(۱۳۶۷)، سید محمدمهدی موسوی، تهران: انتشارات زوار، ص۶۱۹</li>
<li>روزنامه خاطرات عین‌­السلطنه(۱۳۷۶)، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، ج۳، ص۱۹۶۸</li>
<li>خاطرات احتشام­‌السلطنه(۱۳۶۷)، سید محمدمهدی موسوی، تهران: انتشارات زوار، ص۶۱۸</li>
<li>مخبرالسلطنه هدایت(۱۳۴۴)، خاطرات و خطرات، تهران: انتشارات زوار، ص۴۷</li>
<li>احمد کسروی(۱۳۴۴)، تاریخ مشروطه ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، ص۶۱۹</li>
<li>ایرج افشار(۱۳۸۴)، از متن سخنرانی دربارهٔ انقلاب مشروطه، تهران: نشر فرزان روز</li>
<li>سیدجواد طباطبایی(۱۳۸۳)، زوال اندیشهٔ سیاسی در ایران، تهران، نشر کویر، ص۳۲۹</li>
<li>هما کاتوزیان(۱۳۸۳)، رضاشاه و شکل­‌گیری ایران نوین؛ استفانی کرونین، تهران، نشرجامی، ص۳۲</li>
<li>واعظ کاشفی؛ اخلاق محسنی، ص۷</li>
<li>هما کاتوزیان(۱۳۸۳)، رضاشاه و شکل­‌گیری ایران نوین؛ استفانی کرونین، تهران، نشرجامی، ص۳۰</li>
<li>ابراهیم صفایی(۱۳۶۸)، خاطره­‌های تاریخی، تهران، نشر کتاب­سرا، ص۲۱۳</li>
<li>مهدی ملک‌­زاده(۱۳۸۳)، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، جلد اول، نشر سخن، ص۴۳۳</li>
<li>همان، ص۴۳۷</li>
<li>همان، ص۴۴۰</li>
<li>مذاکرات مجلس شورای ملی، دورهٔ اول،‌ جلسه یکشنبه ۴ جمادی الاول ۱۳۲۵، ص۱۸۹</li>
<li>علی ابوالحسنی(منذر)(۱۳۶۸)، پایداری تا پای دار، تهران، نشر نور، ص ۳۹۶-۴۰۱</li>
<li>همان، ص۴۰۵</li>
<li>مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره اول، جلسه سه­شنبه ۱۹ شوال ۱۳۲۵، ص۳۹۷</li>
<li>مذاکرات مجلس شورای ملی، دورهٔ اول، جلسه شنبه ۲۸ رجب ۱۳۲۵، ص۲۷۵</li>
<li>مذاکرات مجلس شورای ملی، دورهٔ اول، جلسه پنج­شنبه ۳ شعبان ۱۳۲۵، ص۲۸۲</li>
<li>مذاکرات مجلس شورای ملی، دورهٔ اول، جلسه یکشنبه ۱۰ شوال ۱۳۲۵، ص۳۸۶</li>
<li>ابراهیم صفایی(۱۳۶۸)، خاطره­‌های تاریخی، تهران، نشر کتاب­سرا، ص۴۹</li>
<li>خاطرات احتشام‌­السلطنه(۱۳۶۷)، سید محمدمهدی موسوی، تهران: انتشارات زوار، ص۶۲۵</li>
</ol>
<p>&nbsp;</p>
<p><a href="#_ftnref1" name="_ftn1">[۱]</a> برگرفته از کتاب «تاریخ انحطاط مجلس»، گزارش تاریخی به قلم شیخ احمد مجدالاسلام کرمانی.</p>
<p><a href="#_ftnref2" name="_ftn2">[۲]</a> ژرژ دانتون از رهبران انقلاب فرانسه و کارگردان محاکمات انقلابی بود.</p>
<p><a href="#_ftnref3" name="_ftn3">[۳]</a> نخستین رئیس مجلس شورای ملی</p>
<p><a href="#_ftnref4" name="_ftn4">[۴]</a> دومین رئیس مجلس شورای ملی</p>
<p><a href="#_ftnref5" name="_ftn5">[۵]</a> ازلیان، پیروان میرزا یحیی صبح ازل بودند که یکی از مدعیان جانشینی محمدعلی باب بود.</p>
<p><a href="#_ftnref6" name="_ftn6">[۶]</a> حریت، مساوات و اخوت</p>
<p><a href="#_ftnref7" name="_ftn7">[۷]</a> شاه فرانسه که خود و خانواده­اش توسط انقلابیون فرانسه اعدام شدند.</p>
<p><a href="#_ftnref8" name="_ftn8">[۸]</a> منظور عباس آقا تبریزی، قاتل اتابک است.</p>

		</div>
	</div>
</div></div></div>
</div><p>نوشته <a href="https://iifom.com/eco90/">نگاهی به مشروطه از زاویهٔ انتقادی</a> اولین بار در <a href="https://iifom.com">پژوهشگاه مالکیت و بازار</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://iifom.com/eco90/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
